پلیس در شکاف ِ پشت ِ دنده‌ی ماشینی که لیز خورده‌بود و چرخش مثل گلی که تازه شکفته‌باشد بالا ایستاده‌بود، یک سرنگ پیدا کرد که لای دستمال کاغذی پیچیده‌شده‌بود. مایع ِ زرد ِ چربی که توی سرنگ بود در نور چراغ قوه‌ی مرد میانسال که در ساعت ۱۱ شب هنوز صورتش از ته‌ریش زبر نشده بود برق زد. سرنگ سوزن نداشت. مرد پلیس، که اسمش لابد رابرت بود و زنش باب صدایش می‌کرد، پاکت ِ «شواهد» را باز کرد و سرنگ و دستمال ِ دورش را با احتیاط در آن گذاشت. کنار دنده، جایی که قهوه و چای می‌شد گذاشت، یک قوطی ِ درباز ِ سیاه‌رنگ افتاده‌بود. روی قوطی چیزی به زبانی که رابرت نمی‌دانست نوشته بود. پایین‌تر، با قلم کوچک، نوشته‌بود Peach DELSTER, NON ALCOHOLIC. باب جمله را ندید و قوطی را هم در پاکت گذاشت.

حالا راننده در آمبولانس به‌‌هوش آمده بود و به سقف زل زده بود که نور آبی و قرمز ِ پلیس و آتش‌نشانی رویش می‌رقصیدند. مرد اول فکر کرده‌بود پشت میزش نشسته و دارد به اسکرین‌سیور مانیتورش نگاه می‌کند. بعدا که درد ِ دستش از نخاعش بالا رفته بود و به مغزش رسیده بود و صدایش در‌آمده بود که «آه» و پرستار طرفش برگشته بود، فهمیده بود که هنوز یکشنبه است و هشت ساعت تا رفتن سرکار مانده. پرستار بعدا به پلیس گفته بود،

No Alcohol in the system, Bob.

اتوبان ۴۰۱ ِ شرق به غرب کند می‌رفت. جلو، در خط غرب به شرق، ماشین‌های پلیس و آتش‌نشانی و آمبولانس را می‌دیدم. تصادف کاری به این طرف اتوبان نداشت، اما لابد راننده‌ها نمی‌توانستند از این منظره‌ی نیمه‌شبی بگذرند. «لابد بعضی‌هاشان هم دارند عکس می‌گیرند و همین الان توییت می‌کنند».

Freaking accident, 401, guy should be dead.

سرنگ را گذاشته بودم در شکاف پشت دنده. کلید در قفل ِ در نمی‌چرخید. شب قبل ده دقیقه بیرون خانه گذاشته‌بودم. زنگ زده‌بودم دفتر ساختمان. گفته بود می‌شود زنگ بزنیم تعمیرکار بیاید یا می‌شود کمی روغن بریزی توش. MD14 یا یک چنین چیزی. بعدا قرار شده بود با روغن زیتون سروته قضیه را هم بیاوریم.

حالا ماشین ِ چپ‌کرده، سمت ِ دیگر گاردریل بود. رنگش رنگ ماشین خودم بود. پلیس‌ها را که دیدم نگران ِ فوطی ِ باز ِ دلستر شدم که توی جالیوانی بود. طعم عجیبی داشت که سرآخر نتیجه گرفتیم باعثش سفر طولانی ِ روی کشتی‌ست. فکری بودم که حتما روی قوطی جایی نوشته الکلی نیست که ماشین جلویی از تماشا سیر شد و گازش را گرفت و رفت و من هم رفتم سمت خانه.

سرنگ را که گذاشتم دم ِ سوراخ ِ کلید و چند قطره‌ی اول را که تزریق کردم کلید طوری در قفل چرخید که انگار اصلا گیری نداشته. شب قبل که ایستاده‌بودم جلوی در شماره‌ی ۱۲۲۴ و کلیدم توی سوراخش نمی‌چرخید شک برم داشته‌بود که آیا اصلا من هرگز در شماره‌ی ۱۲۲۴ زندگی کرده‌ام یا نه.