دیروز با رفیقی درباره‌ی یکی از فعالان رسانه‌ای حرف می‌زدیم. رفیقم شاکی بود که «فلانی کیفیت کارهایش پایین آمده» و «خودش را فروخته». کم‌کم حرفمان به همه‌ی رفقای دیده و ندیده، که بعد از اتفاقات اخیر از ایران بیرون آمده‌اند و خودشان را به جایی رسانده‌اند، کشیده‌شد. رفیقم می‌گفت «خیلی‌ها این اتفاقات را بهانه کردند که بیرون بیایند».

چند ماه پیش با یک فعال ِ اجتماعی که، بعد از انفرادی و آزار از ایران رانده شده بود، حرف می‌زدم. می‌گفت که بهش فهمانده‌اند که باید از ایران برود. همین را از یک کارگردان آشنای ایرانی شنیدم؛ که از مرز وارد شده و گرفته‌اندش و پاسپورتش را دستش داده‌اند و بهش گفته‌اند برنگرد.

گاهی فراموش می‌کنیم که آدمیزاد برای گذران زندگی نیاز به درآمد دارد. این را هم فراموش می‌کنیم که ساختار حکومتی ایران، با همه‌ی اشتباهات فاحشی که مرتکب می شود، ذهن‌های خوش‌فکری در اختیار دارد که برایش فکر و ایده تولید می‌کنند. این عده می‌دانند که فعال اجتماعی و سیاسی وقتی از ایران بیرون می‌رود در گردابی از مشکلات خانوادگی، اجتماعی و معیشتی فرو می‌رود. نبودن در ایران و دسترسی به اخبار از طریق مسیرهایی که ذره‌بین‌های خود را دارند سمت دیگر این مساله است، که بامداد حرفش را اینجا می‌زند.

مسیح فهرست بلندی از وب‌سایت‌ها و وبلاگ‌هایی را ردیف کرده است که «قرار سبز»ش را سانتی‌مانتال و شکست‌خورده معرفی کرده‌اند. سوال مهم، که مسیح نمی‌پرسد، این است: سمت دیگر کجاست؟ چرا ما در حمایت از هم همیشه کم می‌آوریم؟ آیا اصلا «ما»یی هست؟ آیا ما، این «ما»ی مشکوک، صرفا حول یک دشمن مشترک گرد هم آمده است و در آن خبری از همدلی نیست؟

من اینطور مساله را می‌بینم؛ بعد از وقایع اخیر جمع زیادی از فعالان از ایران بیرون آمده اند و برسر منابع موجود، تو بگو موقعیت‌های شغلی و امکانات موجود برای فعالیت، رقابت می‌کنند. نظامی که این عده را به تبعید‌های اجباری و خودخواسته فرستاده‌است دقیقا این نکته را می‌داند و هر از گاهی این فضای ملتهب را آشفته‌تر می‌کند. درنهایت آنچیزی که می‌تواند، در یک وضعیت ایده‌آل، یک اپوزیسیون فعال باشد، مجموعه‌ای از جزایر متخاصم است که توانش را صرف ابتر کردن خود می‌کند. اگر این تصویر به واقعیت نزدیک باشد باید به نظام حکومتی ایران آفرین گفت.

به رفیقم گفتم، آنها که توانسته‌اند، برای ادامه‌ی تحصیل، تو بخوان «به بهانه‌ی ادامه‌ی تحصیل»، مهاجرت کرده‌اند، دیگران که این امکان را نداشته‌اند، و می‌خواسته‌اند مهاجرت کنند، به مدد آزاری که دیده‌اند، یا زندانی که رفته‌اند، یا کتکی که خورده‌اند، از ایران بیرون آمده‌اند. تا اینجا بدتر و بهتری وجود ندارد. در جمعی که زندگی‌شان را در چند چمدان خلاصه کرده‌اند و بخش مهم ارتباطات اجتماعی خود را قیچی کرده‌اند و به کشور دیگری آمده‌اند، هستند کسانی که از قضا روشی برای کسب درآمد دارند، مثلا بگو طرف برنامه‌نویس یا نقاش ساختمان است. بقیه تلاش می‌کنند فعالیت اجتماعی‌شان را انتفاعی کنند. اینجاست که اصطلاح مشکوک «خودفروشی» خلق می‌شود و قضایایی مثل «پایین رفتن کیفیت کار» پیش می‌آید. این همه را من اینطور می‌بینم: ذهنیت ایرانی انگار علاقه‌مند است مثال‌های نابی بسازد و آن را معیار قضاوت کند و ساطورش را فرو بیاورد.

کمی منصف باشیم.