… وقتی که فاطی با پدرش از خانه بیرون می‌رفت مرا روی تاقچه و پشت پنجره می‌گذاشتند. با دیدن خیابانی که فاطی از لای مردم برای پیراهن مخمل آبی من دست تکان دهد، بی‌حرکتی دست‌ها و پاهایم را فراموش می‌کردم.

انگار پنجره با طناب از آسمان آویزان بود و من از این طرف خیابان به آن طرف بین ساختمانها تاب می‌خوردم.

یک روز از همان پنجره به خیابان پرت شدم. با من آینه روی طاقچه هم آمد. آجرها هم آمدند. مادر فاطی هم در آن صدایی که هوا را پاره کرده‌بود با من به بیرون از اتاق پرت شده‌بود. روی پیاده‌رو بی‌حرکت افتادم. مادر فاطی کمی دورتر از من دوبار پاهایش را تکان داد و بعد مثل من با چشمهای دکمه‌ای به مردم زل زد. اما من نگاه کردم به گلدسته مسجد که قد سبزش را کشانده‌بود تا وسط آسمان و صدای اذانش را به پشت ابر می‌مالید. …

از داستان کوتاه «چشمهای دکمه‌ای من …»

دارم «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» از بیژن نجدی را می‌خوانم. کتاب ۸۵ صفحه است و مزه‌مزه‌اش می‌کنم. رفتن و برگشتن از این کتاب به متن‌های بلندتر ِ غیرفارسی حظ هر دو را بیشتر می‌کند.