نزدیک ِ آخر «تهران من، حراج»، ساخته‌ی گراناز موسوی، دختر، چند روز مانده به مخفی شدن لای کارتون‌های چی‌توز پشت کامیون، روی تپه‌ای مشرف به ‌تهران رفته‌است و با همه‌ی ریه‌اش فریاد می‌کشد. دختر قبل از این پسری که قرار بوده‌است ببردش استرالیا را از دست داده‌است، چون آزمایش پزشکی دختر اچ‌آی‌وی‌مثبت نشان داده است. حالا دختر همه چیزش را حراج کرده است که برود.

من با دختر هم‌ذات‌پنداری نمی‌کردم. دختر از خانه فرار کرده بود و تلاش کرده‌بود در تهران ِ شلوغ زندگی‌ای برای خودش بسازد و سرآخر درمانده خواسته‌بود با پسری، که «سیتیزن بود»، به کشوری برود که «پر از ساحل و درخت بود». من اما برگه‌ی پذیرش دانشگاهم را برداشتم و با پاسپورت ایرانی‌ام آمدم کانادا. اما این مهم نبود. جلوی من آدمی داشت ریه‌اش را جر می‌داد. در همان حال، که سینما ساکت بود و فقط صدای دختر می‌آمد، مردی پشت سرم به فارسی پرسید «این برج میلاده؟» و خانمی جوابش داد «سی‌ان‌تاورشون‌ه دیگه». سی‌ان‌تاور‌شون. فیلم را در دان‌تاون ِ تورنتو می‌دیدیم. بعدا که از سینما بیرون آمدم سی‌ان‌تاور دیده‌می‌شد که حالا برق ارغوانی داشت.

خیلی سال پیش کتابی می‌خواندم به نام «روبات‌ها» از انتشارات کورش. کتاب با شکل و متن‌هایی با قلم خیلی درشت درمورد برنامه‌نویسی و هوش ماشین حرف می‌زد. فصلی هم به انواع سنسورهای روبات‌ها می‌پرداخت. چیزی مثلا در حد گروه سنی ج. این جمله از کتاب یادم مانده‌است «بهترین تکنولوژی‌های موجود برای حس لامسه، به روبات برداشتی را از محیط می‌دهد که یک انسان با دستکش بوکس می‌تواند داشته باشد».

من نه مثل مرجانه ساتراپی از ایران درآمده‌ام و نه شبیه دختر و پسر گربه‌های ایرانی. اما این بخش مهم اتفاق نیست. مساله‌ی مهم بیرون آمدن از محیطی است که برایت مهم است و این اتفاق که ابزار ارتباطی‌ات با محیطی که ترکش‌کرده‌ای خیلی زود به دستکش بوکس نزدیک می‌شود. در چنین وضعیتی، و دارم همه‌ی تلاشم را می‌کنم که مساله را اخلاقی نکنم، در چنین وضعیتی واقع‌بین‌ترها بزرگوارانه می‌پذیرند که میزان شناخت‌شان از فضای «داخل» با طول ِ زمانی که در «خارج» گذرانده‌اند نسبت معکوس دارد. بقیه یا هنوز در شوک هستند، که من عمیقا باهاشان همدردی می‌کنم، یا هنوز به مدل‌های سیاه و سفید برای توصیف پدیده‌های اجتماعی اعتماد دارند.

این را بعد از خواندن «من در ایران می‌مانم چون…» و «خانه‌ی من ایران!» نوشتم.