صدای مرضیه من را یاد پدرم می‌اندازد. تازه یک ضبط دوکاست خریده‌بودیم و آشنایی دو کاست مرضیه آورده‌بود و آقای پدر فرمان داد که برایش از کاست‌ها کپی بزنیم و رویش نوشت «کلاسیک ایرانی». این یک.

آخرین باری که کسی درمورد سازمان مجاهدین خلق حرف زد یک خبرنگار کانادایی بود که پرسید «به نظرت ام‌کی‌او چقدر در آینده‌ی ایران موثر است؟» جواب دادم که دور و بر من کسی این سازمان را جدی نمی‌گیرد. بعد کمی درمورد عملیات تروریستی مختلف در ایران که سازمان مجاهدین مسوولیتشان را پذیرفت توضیح دادم که می‌دانست و بحث به جای دیگری کشیده شد. این هم دو. اما این همه مقدمه بود.

هادی خرسندی درمورد مرضیه و مجاهدین حرفی زده و مسعود بهنود از هادی خرسندی تعریف کرده. لینک همه را در دریم‌لند دیدم که برای هادی خرسندی و مرضیه «تاسف‌نامه» نوشته‌است.

برای مرضیه نوشتن سخت بود و من خودم را خلاص کردم. متن هادی خرسندی را که خواندم دردم آمد. توجیه کردن اشتباه مرضیه در ۱۷ سال آخر عمرش اشتباهی بزرگ است. گرچه شاید وقتی مهمان عده‌ای یونیفرم پوش باشی که از چارقد‌های یک رنگشان هنوز خون پاک‌ترین فرزندان این خاک در هشت سال جنگ با عراق می‌چکد چاره جز ثنا باقی نمی‌ماند.

من مطمئن نیستم دقیقا از چارقد چه‌کسی خون کدام کس دیگری چکیده‌است و کسی که خونش چکیده‌است آیا پاک‌ترین فرزند خاک خاصی بوده‌است یا پاک تری هم وجود داشته‌است. اینکه چه کسی مهمان کدام یونیفرم‌پوش هست را هم نمی‌دانم. به‌نظرم این جملات تشبیه یک وضعیت واقعی است که با کلام فخیمانه نوشته شده‌است. و من دقیقا نمی‌دانم شعر نوشتن درمورد یک مساله‌ی اجتماعی و سیاسی، وقتی روشن و واضح نوشتن ممکن است، چه دلیلی دارد.

مرضیه آدمیزادی بود که تصمیمی گرفت. سازمان مجاهدین خلق هم مجموعه‌ای از چند هزار آدمیزاد است که در تصمیم‌گیری‌ها به اندازه‌های مختلف شرکت می‌کنند. اینکه کسی در تصمیمی اشتباه کرده باشد البته نه فقط ممکن که کاملا شایع است. برای هر اشتباه هم می‌شود نشست و حرف زد و بررسی کرد. حقیقت قضیه این است که حتی گزاره‌ی «آن مرد یا زن اشتباه کرد» هم لزوما حتی برای یک مورد خاص مورد توافق همه‌ی بشریت نیست. این یعنی کاملا ممکن است که هادی خرسندی و دریم‌لند و علی اسکویی (اسم کاملا تصادفی است) درمورد میزان موفقیت تصمیم‌های ۱۷ سال آخر مرضیه با هم موافق نباشند. اما من اصلا دنبال ترویج این ایده که در دنبا همه چیز نسبی است و بنابراین حرف نزنیم نیستم (و با چنین ایده‌ای هم موافق نیستم).

مانی‌ب چند روز پیش نوشته‌بود (پس‌نوشت دو را ببینید)،

«آن‌ها» صادق نیستند و از صداقت «ما» سؤاستفاده می‌کنند. صداقت ما به سود آن‌ها تمام می‌شود و هرچه به «آن‌ها» سود برساند به «ما» ضرر می‌زند. در این رویارویی وقتی ما به خودمان ضرر می‌زنیم٬ در مقابل آن‌ها ضعیف می‌شویم. پس اگر برآورده شدن آمال ما در گرو برنده شدن در این رویارویی‌ست٬ بهتر است دست از تضعیف خود برداریم.

این نگاه چیزی است که من ازش سردرد می‌گیرم. «ما»یی نیست و «آن‌ها»یی نیست. دنیا متشکل از چند میلیارد آدمیزاد و چند ده میلیارد موجود زنده‌ی دیگر است که همه به دنبال یک هدف هستند: پیدا کردن بهترین راه برای رسیدن به هدف. این هدف هم خوش‌بینانه نگاه کنی شکم ِ پر است و بدبینانه نگاه کنی «ارضای خواسته‌های ژن‌هایت»*.

واضح است که من و تو و هر کس دیگری دایره‌ای از آدمها را دارد که برایش «ما» هستند و دیگرانی که «آن‌ها». این یعنی «ما» اهداف مشترکی داریم که احتمالا با «آن‌ها» متفاوت و حتی متضاد است. اما «ما» و «آن‌ها» موجودات متفاوتی نیستیم؛ ما دو طرف یک میز شطرنج نشسته‌ایم. این یعنی هدف و حتی ابزار یکی است و فقط کافی است دوربین را بچرخانی که «ما» بشود «آن‌ها» و «آن‌ها» بشود «ما».

البته کاملا ممکن است که «ما» سجایای اخلاقی برتری از «آن‌ها» داشته‌باشیم، به هر دلیل. یا «ما» تصور کنیم از «آن‌ها» به فن شطرنج مسلط‌تریم. یا اینکه فکر کنیم «ما» مثلا آدمیزادی هستیم که اگر ببازیم دست می‌دهیم و کنار می‌رویم اما «آن‌ها» اگر ببازند میز را روی سرمان خرد می‌کنند. اینها همه ممکن است، اما اینکه «ما» اتفاقا مسوول اندازه‌گیری مهارت‌ها و سجایای اخلاقی «ما» و «آن‌ها» بشویم و اتفاقا «ما» برنده‌ی این مسابقه هم بشویم، «ما»یش کمی زیاد است و این کمی رنگ «خود توپ‌بینی» دارد که عادت خطرناکی است.

این‌همه را گفتم که این را بگویم: آدمیزاد در موقعیت تصمیم می‌گیرد. من و تو همین‌کار را می‌کنیم، بهنود و مرضیه و مسعود رجوی و محمود احمدی‌نژاد هم همین‌کار را می‌کنند. اینکه کسی بد یا خوب کامل باشد اتفاق بسیار نادری است. ما معمولا کمی بدیم و کمی خوب. من هم یادم نیست جایی خوانده باشم که هوموسیپین‌ها در کتاب‌های جانورشناسی به دو دسته‌ی «ما» و «آنها» تقسیم بشوند.

پس نوشت – دریم‌لند ادامه می‌دهد،

هادی خرسندی از یک عده خونخوار تشکر می‌کند. عده‌ای درمانده و دفن شده در ذهن اکثر ایرانیانی که فراموش نمی‌کنند در روزهای توپ و تانک و گلوله و آژیر قرمز و فریاد و خون در بوشهر و خرمشهر و آبادان دست در دست صدام به هم‌وطنان خود می‌خندیدند. به راستی در کجای تاریخ چند بار نوشته شده است عده‌ای به دشمن پناه ببرند و گلوله به سوی خویشان و هم‌وطنان خویش در آسمان رها کنند که آزادی و دموکراسی چنین است؟ عده‌ی زیادی حاضرند در کشور خودشان به دار کشیده شوند به ناحق،اما دست در دستان پلید این جانیان نگذارند.

و من می‌مانم که این جملات شاعرانه را چطور به زبان ساده‌ی «عملیات مرصاد در سال ۱۳۶۷ اتفاق افتاد» تبدیل کنم.

پس‌نوشت دو – مانی‌ب در کامنت و گوگل‌ریدر توضیح داده است که «نوشته من طعنه‌آمیز است». اینجا بیشتر بخوانید.

* از ریچارد داوکینز.