یک زمانی زیر سوله‌ی یک حاجی اصفهانی کارخانه‌اش را مکانیزه می‌کردم. حاجی ِ آهن‌فروش رفته‌بود جایی دور از شهر چند تا سوله زده‌بود و کارگرهای محلی هم برایش لوله و پروفیل تولید می‌کردند و هم گندمش را درو می‌کردند. حیاط «کارخانه» را هم کرت کرت کرده‌بودند و گوجه و کدو کاشته‌‌بودند. وقت درو هم که می‌شد کارخانه نیمه‌تعطیل می‌شد؛ کارگرها سه فصل پشت ماشین ِ غول ِ پروفیل می‌ایستادند و یک فصل پشت خرمن‌کوب. حاجی از وزارت‌خانه وام ِ کلانی گرفته‌بود و «اشتغال‌زایی» کرده‌بود. عین واقعیت هم بود. واقعا کار راه‌انداختن در آن بر ِ بیابان نعمتی بود.

من پی‌ال‌سی نصب می‌کردم. چیزی مثل همین‌ها که حالا استاکس‌نت توشان افتاده. مدل ژاپنی از شرکتی بالاشهر ِ تهران می‌خریدم و سوار هواپیما کردم و می‌بردم جنوب اصفهان می‌بستم و برنامه‌نویسی می‌کردم و دستگاه راه‌می‌افتاد. این راه‌افتادن معنی‌اش این بود که حالا لازم نبود پنج نفر دور دستگاه بایستند؛ چهارتا برمی‌گشتند خانه منتظر فصل درو و یکی دور دستگاه می‌دوید و اگر لازم بود دکمه‌ها را فشار می‌داد.

قبل‌تر برای شرکتی وسط راه تهران و کرج، برنامه برای نیمچه‌ربات ِ چسب‌کاری‌اش می‌نوشتم. پای پراید و پژوهای جدید به ایران باز شده‌بود و هرکسی هرگوشه‌ای یک سوله هوا کرده‌بود و چند نفر را جمع کرده بود و بازار «قطعه‌سازی» گرم بود. بعد کم‌کم رییس‌ها فهمیدند که می‌شود جای سه نفر که روزی ۱۰۰ تا شیشه‌بالابر مونتاژ می‌کنند یک نفر و یک ماشین گذاشت و روزی ۵۰۰ تا سرهم‌کرد. من هم برای عملی‌شدن این نقشه کد می‌نوشتم و مدار می‌بستم.

کار اواخر پاییز شروع شد و به زمستان کشید. زیاد می‌شد که شب تا دیروقت در کارگاه کد می‌نوشتم و آزمایش می‌کردم. روز هیتر بزرگ کارگاه روشن بود و می‌شد کار کرد. شب که ‌می‌شد کارگاه زمهریر می‌شد. خیلی بعد فهمیدم که اشتباهی انبردست کارگرها را برداشته‌ام و در جعبه ابزارم گذاشته‌ام و کارگرها روشان نمی‌شده به من، که «آقای مهندس» بودم، بگویند «داداش، انبردستی رو بده بیاد» و دارند از روش ِ غیرمستقیم ِ «حالیت نیست هرشب هیتر رو خاموش می‌کنیم؟» استفاده می‌کنند. من البته حالیم نشد و انبردستی را ناخواسته ازشان دزدیدم و با خودم بردم. اگر می‌دانستند دستگاه که راه بیافتد دو سه تاشان بیکار می‌شوند هیتر را دستکاری می‌کردند که یک شب گر بگیرد و من و دستگاه را با هم بفرستد به آسمان.

وقتی می‌بینم کسی «نظام سرمایه‌داری» را جایی گرفته به فحش و لعن، خودم را آرام می‌کشم کنار و جایی قایم می‌شوم که کسی نبیندم. من اساسا کارم این است که به سرمایه‌دار کمک کنم کارگرهایش را با جعبه‌های فلزی جایگزین کند. هرچه در این زمینه موفق‌تر باشم آقای سرمایه‌دار آخر ماه چک پرمایه‌تری برایم می‌کشد. این یعنی دستم تا نزدیک گردن به خون کارگر آغشته‌است.

فحش به سرمایه‌داری، یا اسامی دیگرش را، چیزی می‌بینم مثل بد گفتن به آتش. بلد نباشی، آتش می‌سوزاندت. بلد باشی، باهاش عدس‌پلو می‌پزی. انواع تجربه‌ها هم هست از سواری گرفتن از «نظام سرمایه‌داری». هر کدام هم خاصیت‌های خودش را دارد و موفقیت‌هایش را و شکست‌هایش را. کانادا و آمریکای هم‌مرز ِ هم‌زبان هم سرمایه‌داری‌شان هم‌شکل نیست.

خلاصه که سرمایه‌داری چیز خیلی بدی نیست. اخ هم نیست. اینکه من الان کنار دریاچه ننشسته‌ام سوت بزنم تقصیر نظام سرمایه‌داری است. اینکه دارم لوبیاپلو می‌خورم و جای اینکه زیر باران ایستاده‌باشم دارم این پست را می‌نویسم هم از صدقه‌سر همین نظام ملعون سرمایه‌داری است.