پارسال پاییز را زیر ِ زمین سپری کردم. صبح، هوا روشن‌نشده، از خانه می‌زدم بیرون و می‌رفتم زیر ِ زمین و یک‌ساعت و نیم بعد سمت ِ دیگر تونل پشت میزم بیرون می‌آمدم. تا شب پشت میز روی کیبرد بالا و پایین می‌رفتم و باز می‌رفتم توی تونل و از سمت دیگر مستقیم می‌رفتم روی تشک که صبح بتوانم زود بیدار شوم و باز همین قضیه تکرار می‌شد. پارسال پاییز ندیدم.

پنج سال پیش همین روزها که سوار هواپیما شدم، محمود تازه قسم خورده بود. پاییز رسیدم زیر آسمان ِ تازه. باد سرد می‌آمد و غازهای مهاجر آماده می‌شدند که بروند جای گرم و من با دوچرخه از خانه تا دانشگاه می‌رفتم.

امسال از همان روز اول که باد پاییزی بلند شد حال خوبی داشته‌ام. سوز که می‌آید دلم حال می‌آید و رسما اوایل می‌ترسیدم این قضیه نشانه‌ی افسردگی باشد. به‌نظرم نیست. خیلی وقت بود پاییز ندیده‌بودم و دارم حالش را می‌برم.

این هم اتفاق جالبی است که دنبال «پاییز» که می‌گردم، سال ۸۷ پاییز داشته، ۸۹ هم دارد، اما ۸۸ بی‌پاییز بوده.

عکس از اینجا