زیاد گفته‌ایم که اعدام «بد» است. وقت‌هایی که این حرف را زده‌ایم، منظورمان از بد، مخلوطی از «غیرانسانی» و «غیر مفید»، و شاید چیزهای دیگر، بوده‌است. یعنی ادعا کرده‌ایم که اعدام مشکلی را حل نمی‌کند و همزمان گفته‌ایم که اعدام علمی وحشیانه است (و در پرانتز منظورمان این بوده‌است که آدمیزاد نباید «عمل وحشیانه» انجام بدهد). واقعیت این است که نه‌تنها هنوز اعدام در ایران اتفاق می‌افتد، که حتی در همین وبلاگستان، که کمتر کسی ادعا می‌کند نمونه‌ی خوبی از جامعه‌ی ایران است، کسانی از عمل اعدام دفاع می‌کند. این‌همه یعنی مجموعه‌ی حرف‌هایی که درمورد اعدام زده‌ایم به اندازه‌ی کافی برای طرف مقابل روشن نبوده‌است. به عبارت دیگر، عده‌ای دور هم نشسته‌اند و از اعدام دفاع می‌کنند و عده‌ی دیگری کمی دورتر در مضرات اعدام سخنرانی می‌کنند. این وضعیت هیچ‌یک از طرفین را به جایی نمی‌رساند.

پیشنهاد من این است که از پافشاری ِ بی‌ثمر روی دیدگاه‌مان دست برداریم و یک قدم به سمت مقابل برداریم. این یعنی اگر تو مخالف اعدام هستی، حتما استدلالی برای این مخالفت داری (اینجا قضایایی مثل «اعدام نفرت‌انگیز است» را می‌گذاریم پشت در و حرف دودوتا چهارتا می‌زنیم). حالا نکته‌ی مهم این است، توی مخالف اعدام ادعا می‌کنی که «اعدام بد است چون …». این یعنی تو یک حساب ِ اگر-آنگاه چیده‌ای که نشان بدهی اعدام نباید انجام شود. این حساب را حالا از دیدگاه ابطال‌پذیری نگاه کنیم. مثلا اگر کسی می‌گوید «اعدام بد است چون باعث کاهش جنایت نمی‌شود» ازش بخواهیم جمله‌اش را اینطور بگوید «اگر کسی نشان بدهد که اعدام گاهی باعث کاهش جنایت می‌شود من هم می‌پذیرم که اعدام گاهی خوب است». همین قضیه برای طرف مقابل جاری است، یعنی اگر کسی می‌گوید «اعدام خوب است چون اگر نباشد فساد زمین را برمی‌دارد» ازش بخواهیم جمله‌اش را اینطور بازنویسی کند «من می‌پذیرم که اعدام لزوما امر لازمی نیست اگر جوامعی باشد که در آنها کسی اعدام نمی‌شود اما فساد در این جوامع کمتر از جاهای دیگری است که در آنها کسانی اعدام می‌شوند».

این‌همه مقدمه بود. اما من در چه شرایطی می‌پذیرم که گاهی باید کسانی را در جامعه اعدام کرد.

من سه نوع نگاه به اعدام می‌شناسم. در نگاه اول، اعدام روشی برای بالا بردن هزینه‌ی جرم در جامعه است. به این دلیل کسی که جرم ِ بزرگی مرتکب شده است در انظار عمومی و در مرکز یک عمل جمعی بالای دار کشیده می‌شود. در این نگاه اعدام کردن کاری است مثل چاپ کردن تصویر قلب و ریه‌ی سیاه شده‌ی بیماران روی جعبه‌های سیگار؛ اعدام یک پیام اجتماعی است. در این نوع نگاه فرض بر این است که بالابردن هزینه‌ی جرم به کاهش آن می‌انجامد. این ادعای عجیبی نیست و می‌شود رد کارهای تحقیقی را گرفت که اتفاقا دقیقا نشان می‌دهند که بالابردن هزینه، میزان جرم را در جامعه کاهش می‌دهد. اما این همه‌ی چیزی نیست که اتفاق می‌افتد.

آمار نشان می‌دهد که نرخ اعدام در ایران پنج برابر چین و هشت برابر آمریکا است. اگر فرض کنیم نرخ ِ اتفاق افتادن جرم‌ در ایران، چین، و امریکا تقریبا به یک اندازه است، این یعنی در مقام مقایسه، ایرانی ِ نوعی را باید پنج برابر چینی نوعی و هشت برابر آمریکایی نوعی زیر فشار قرار داد تا دست به جنایت نزند. این یعنی در حساب سود و زیان جرم، ایرانی نوعی به‌دلیلی چیزی حدود هشت برابر آمریکایی و حوالی پنج برابر چینی انگیزه برای جنایت دارد.

یک نظریه می‌تواند این باشد که ایرانی اساسا، و مثلا به دلایل بیولوژیکی، تمایل به جنایت دارد. اگر کسی برای این نظریه شاهدی پیدا کند من می‌پذیرم که اعدام، با نرخ فعلی، برای جامعه‌ی ایرانی لازم است. نظریه‌ی دیگر این است که عاملی باعث تمایل، یا اجبار، ایرانی به جنایت می‌شود. من می‌توانم تصور کنم که تنش اجتماعی، نبود آزادی‌های فردی، وضعیت اقتصادی، عوامل فرهنگی، قرار داشتن در وضعیت گذار، و عواملی مانند این می‌توانند به بالا رفتن انگیزه برای جرم کمک کنند. واضح است که نظیر این شرایط در جوامع دیگری هم وجود داشته‌است. اینکه ما، برای اینکه کلیت‌ ِ جامعه از موقعیت بحرانی آرام‌تر عبور کند، بخشی از آن را بالای دار بکشیم البته منطق‌ش می‌لنگد، اما من باز می‌پذیرم که ایران به نرخ کنونی اعدام احتیاج دارد اگر کسی بتواند نشان بدهد که جوامعی وجود داشته‌اند که در آنها در بازه‌های زمانیی نرخ اعدام بسیار بالا بوده است اما پس از گذشتن از گردنه، اعدام متوقف شده‌است یا نرخ آن به حدهای جهانی رسیده است.

در نگاه دوم به اعدام، کشتن ِ مجرم روشی برای خنک‌کردن دل کسانی است که عزیزی را از دست داده‌اند. فرض کنیم که اساسا جامعه وظیفه دارد که دل اعضایش را خنک کند. اما فرض کنیم کسی دست به جنایت می‌زند. سوال مهم این است که این عمل چرا اتفاق می‌افتد و «مسئولیت» آن با چه کسی است. آیا می‌خواهیم فرض کنیم کسی فارغ از نکات دیگر تصمیم به قتل کسی می‌گیرد و آن را عملی می‌کند؟ مثلا اگر کسی به‌دلیل مشکل اقتصادی، و مثلا این مثال دستمالی شده که «زن و بچه‌اش گرسنه‌ان»، از دیوار کسی بالا رفت و به‌اجبار صاحبخانه را کشت، آیا واقعا می‌خواهیم همه‌ی مقصران را پیدا کنیم و هرکدام را به اندازه‌ی لازم مجازات کنیم؟ مثلا زن ِ آقای قاتل که دیروز بهش سرکوفت زده که «چرا جیبت خالی‌ه؟» یا صاحبکاری که مجرم قضیه را هفته‌ی پیش از کار بیرون‌کرده که بیمه‌اش نکند؟ یا وزیر اقتصادی که تصمیم اشتباهی گرفته و باعث بالا رفتن نرخ بیکاری شده؟ یا سیاست‌مداری که زدوبند اشتباه کرده و تجارت کشور را دو درصد پایین انداخته؟ اگر کسی نشان بدهد که روشی داریم که همه‌، یا خیلی از، مجرمان یک قتل را پیدا کنیم و مجازات کنیم، مثلا مرد را دار بزنیم، زن را با دمپایی بزنیم توی دهنش، رییس را دستش را قطع کنیم، وزیر را چشمش را دربیاوریم و سیاست مدار را تخم‌مرغ گندیده توی صورتش بزنیم، من می‌پذیرم که اعدام مرد ِ قاتل هم کار بی‌ربطی نیست.

و نگاه سوم به اعدام آن را بعنوان روشی برای حذف مجرم از جامعه معرفی می‌کند. همه‌ی حرف این پست این است که در جنایت، کسی که مرتکب آن می‌شود صرفا حلقه‌ی آخر یک زنجیر طولانی است. اگر کسی نشان بدهد که با حذف آدمیزادی که حاصل شرایط اجتماعی و موقعیت را تبدیل به یک قتل می‌کند می‌شود صفحه‌ی حوادث روزنامه را بست، من می‌پذیرم که آقا و خانم قاتل را هر چه زودتر بالای دار بکشیم و همه برویم خانه شاممان را بخوریم.

شما هم بنویسید، نه از اینکه چرا اعدام بد است، یا خوب است، بلکه از این دید که چه چیزی می‌تواند باعث شود نظر شما تغییر کند.

این پست به دعوت نویسنده‌‌ی وبلاگ غرش نوشته شد.