یکشنبه عصر رفتیم نمایشگاه کتاب خیابانی در تورنتو. خیابان‌های اطراف پارلمان را تا وسط راه حصار کشیده‌بودند و چادر هوا کرده‌بودند و در سایه کتاب‌ها را چیده‌بودند. روی چمن‌های وسط میدان ِ پشت ساختمان پارلمان هم بچه‌ها دور سکوی بزرگی جمع شده‌بودند و با صدایی که از بالا می‌آمد جست‌و‌خیز می‌کردند.

یکی از چادرها اسم حزب سوسیالیست کانادا را داشت. مردی با لهجه‌ی بریتیش و سروظاهر مرتب توی چادر ایستاده بود و روی میزی روبرویش مجله‌های نازک و چندبرگی‌های «مقاومت»، «ما پیش می‌رویم» و «برابری» را چیده‌بودند. گوشه‌ی میز عکسی از یک غاز ِ سراپانفتی با جمله‌ی «این میراث کاپیتالیسم است» گذاشته‌بودند.

از مرد پرسیدم «نظرت راجع به احمدی‌نژاد چیه؟» گفت احمدی‌نژاد هم مثل روسیه‌ی شوروی فقط ظاهری از مبارزه با نظام سرمایه‌داری را دارد و در عمل کمک‌حال آن است. خودش سر حرف را گرفت و رسید به اینکه جامعه‌ی ایده‌آل با پیاده‌سازی کمونیسم حاصل می‌شود. کمی گوش‌کردم بعد گقتم «اما می‌دونید که عده‌ای معتقد هستند با برداشتن امکان ِ رقابت در جامعه، دیگر کسی انگیزه‌ای برای تولید نخواهد داشت». گفت «در جامعه‌ای که من حرفش را می‌زنم تو هر چیزی که بخواهی در دسترست است. مثلا تو نان می‌خواهی، می روی فروشگاه و همه جور نان چیده شده و تو هرچیزی می‌خواهی برمی‌داری». وقتی با دستهایش قفسه‌ی نان‌ها را در هوا نقاشی می‌کرد من یاد کوبا افتادم و فروشگاهی که شبیه تعاونی بچگی‌مان بود و بعضی قفسه‌هایش پر بود از چیزهایی، اما مشتری نداشت و مرد ِ قدبلند ِ کت‌و‌شلوار سیاه پوشیده‌ای که کارمندان فروشگاه حرفش را گوش می‌کردند، در جواب سوال‌های من گفت «من چیزی بهت نمی‌گم، خودت فکر کن چرا در فروشگاه مشتری نیست». بعدا فهمیدم قیمت‌های فروشگاه به پول محلی به ارقام ِ غیرقابل‌دسترسیی تبدیل می‌شود.

از مرد پرسیدم چرا در جامعه‌ای ایده‌آل او کسی باید کار کند. گفتم وقتی همه‌ی امکانات را به همه بدهی انگیزه را از آنها گرفته‌ای. گفت «ذهنیت انسان باید برای جامعه‌ی ایده‌آل تغییر کند. تو در جامعه‌ای که من دارم حرفش را می‌زنم متفاوت فکر می‌کنی. تو باید برای زندگی در آن جامعه تغییر کنی» و با انگشتش به سرم اشاره کرد. بحث ما تمام شده بود. من می‌خواستم من باشم و او می خواست پیچ‌گوشتی‌اش را توی مغز من فرو کند. ما حرف بیشتری برای زدن با هم نداشتیم، مرد یک جزوه‌ی هشت صفحه‌ای از روی میزش برداشت و به من داد و گفت اینجا بیشتر توضیح داده‌ایم، «پولش رو نمی‌خواد بدی». روی میز جلوی دسته‌ی کاغذها نوشته‌بود «یک دلار». یک دلار از جیبم درآوردم و گفتم «این رو بعنوان هدیه donation قبول کنید».

جلوتر غرفه‌ی انتشارات هارپر کالینز بود. کتاب‌های جلد کاغذی را دو دلار حراج کرده‌بودند و جلد سخت‌ها hardcover سه دلار. من یک کتاب سیصد و هفت صفحه‌ای خریدم که در این مورد حرف می‌زند که چطور اختراع یک ابزار قابل حمل برای انرژی الکتریکی منجر به یک انقلاب تکنولوژیک شده است.