اول) ساحل فرانکلین در ۷۰ کیلومتری شمال تورنتو. بدون ترافیک. ۵۰ دقیقه بعد از اینکه صبحانه را تمام می کنیم کنار ساحل هستیم. برمی گردم که پول پارکینگ را بدهم. باید پول را به دستگاهی که گوشه ی پارکینگ گذاشته اند بدهم و قبض را زیر شیشه بگذارم. وقتی کنار دستگاه می رسم، مردی، هندی یا از همان حوالی، دارد کلیدها را پشت سر هم می زند. بهش که می رسم سر برمی گرداند و می گوید «۳۰ دلار برای تمام روز؟ می ارزه اصلا پول ندم. مگه جریمه اش چقدره؟» و پول را در جیبش می گذارد و سمت ساحل می رود. قصد داشتم گزینه ی «برای تمام روز» را انتخاب کنم، اما حالا به موارد دیگر نگاه می کنم «۶ دلار برای یک ساعت، ۱۲ دلار برای دو ساعت، ۱۸ دلار برای سه ساعت». ساعت ۱۲ و نیم است. حساب می کنم که بعید است تا پنج و نیم بمانیم. بالاخره ۱۲ دلار می دهم. فکر می کنم اگر تصمیم بگیریم بیشتر بمانیم برمی گردم و می دهم. حساب و کتاب ِ هزینه طوری است که اگر به جای سه ساعت، یکبار یک ساعت و بعد دو ساعت بگیرم هزینه فرقی نمی کند. این یعنی اگر کمتر از پنج ساعت بخواهیم بمانیم بهتر است که ساعتی بگیرم.

دوم) روی ماسه ی داغ نشسته ام. روبرویم مردم از نژادها و رنگ های مختلف از ساحل به سمت آب می روند یا خیس برمی گردند. حالا یک خانم آسیایی و پسر کوچکش سر می رسند. روبروی من قبل از این یک خانواده ی سفید نشسته بودند اما حالا همه توی آب هستند و فقط مادر خانواده کنار بساط نشسته است. خانم آسیایی یک تیوب بزرگ پلاستیکی ِ بادنشده را یک دستش گرفته است و با دست دیگر پسرش را که از هیجان بالا و پایین می پرد آرام می کند. حالا به خانم سفید می رسند و مادر ِ آسیایی با جمله های کوتاهی به او می فهماند که تلمبه شان را می خواهد قرض بگیرد. خانم سفید می گوید «حتما» و مادر و پسر مشغول تلمبه و تیوب می شوند. حالا پدر خانواده و بعد یک زن و مرد ِ آسیایی دیگر هم رسیده اند و همه با هم نوبتی تیوب را باد می کنند. تیوب بزرگ است و وقتی توی آب می اندازندش مادر و پسرش درش جا می شوند. در پنج یا ده دقیقه ای که باد زدن ِ تیوب طول می کشد چند بار دسته و لوله ی تلمبه در می رود که هر بار پدر ِ پسرک فوتشان می کند و جایشان می اندازد. بالاخره کار تمام می شود و از صاحب تلمبه تشکر می کنند و داخل آب می روند.

سوم) وقتی از پارکینگ سمت ساحل می آمدیم دیدم که چند جا تابلوهای یاسی رنگی با مهر و نشان اداره ی محلی بهداشت زده اند. بار قبل که همینجا آمدیم این تابلوها نبود.

توجه: آبهای این منطقه ممکن است تا ۴۸ ساعت بعد از یک بارش شدید حاوی سطوح بالایی از باکتری باشد.

جاهایی از ساحل که درختها سایه انداخته اند هنوز ماسه خیس است. انگار دیشب باران تندی آمده است. با گذشتن ساعت ساحل شلوغ تر می شود. زیر یکی از تابلوها، که نزدیک تر به آب گذاشته اند، خانواده ای بساط پهن کرده اند. پسر ِ چند ساله ی خانواده از دریا آب می آورد و در حوض قلعه ی ماسه ای اش می ریزد.

چهارم) این ساحل غریق نجات ندارد. روی تابلویی، که حالا کج شده است، نوشته شده،

غریق نجات حاضر نیست. با مسوولیت خودتان شنا کنید!

هر چه جلوتر می روم دریاچه عمیق نمی شود. آب آرام است و ماسه ی کف دیده می شود.

پنجم) حالا من تنها کنار بساط نشسته ام. و دارم وسایل را می پایم. در گوشه ی سمت راست ِ زیرانداز، درست پشت سرم، کیف بزرگ دوربین نشسته است که کیف پول من و همه ی کارت های اعتباری و مدارکم هم تویش است. گاهی سر برمی گردانم و نگاهش می کنم. بوضوح اگر کسی بخواهد کیف را بردارد می تواند در دقیقه های متوالی که من به دریا زل زده ام این کار را بکند. اما اینکار ریسک زیادی دارد، چون ساحل پر از آدمهای دیگری است که حتما دیده اند که من نیم ساعت است اینجا دراز کشیده ام. کسی که بخواهد دوربین و محتویات کیف را بدزدد باید حساب و کتاب زیادی کند. گذشته از این، در پنج سال گذشته کمتر از ده بار شنیده ام که از کسی چیزی دزدیده شده باشد. از من یکبار سرعت سنج دوچرخه ام را دزدیدند، که آن هم بیشتر خرابکاری بود تا دزدی. به دریا زل می زنم.

ششم) از دیشب قرار گذاشتیم که روز را در شهر بگذرانیم. صبح که پاشدیم و آفتاب و هوای ۳۰ درجه را که دیدیم تصمیم تغییر کرد: «می ریم ساحل». وضع هوا ممکن بود ناگهان تغییر کند، با اینحال ما تصمیم گرفتیم نزدیک دو ساعت در ماشین بنشینیم و خطر تصادف را بپذیریم و هزینه ی بنزین و پارکینگ را بپردازیم به این امید که روز خوبی در ساحل خواهیم داشت. پیش بینی ما درست بود. ما روز خوبی در ساحل داشتیم.

هفتم) کاملا ممکن است که خانواده ی آسیایی تلمبه اش را آخرین لحظه در خانه جا گذاشته است. یا شاید لوله ی تلمبه ناگهان پاره شده است. این هم ممکن است که خانواده تصمیم گرفته است پول برای تلمبه ندهد. با توجه به ظاهر تلمبه تصور نمی کنم شی گرانقیمتی بود اما «گران» در مقایسه تعریف می شود، یعنی گران در مقایسه با چه چیزی. قابل تصور است که برای کسی گشتن دنبال تلمبه در ساحل و خواهش کردن از یک غریبه که تلمبه اش را قرض بدهد و پذیرفتن این خطر که روزی تلمبه پیدا نشود کم هزینه تر از قیمت یک تلمبه باشد. برای دیگرانی، احتمالا شامل خانواده ی سفید، پرداختن بهای تلمبه بهتر از دردسر تلمبه نداشتن است.

هشتم) شاید آب آلوده بود. شاید خیلی از کسانی که در ساحل بودند تابلو را ندیده بودند یا جدی اش نگرفته بودند. یا شاید تابلو را دیده بودند و تصمیم گرفته بودند «می ریم توی آب اما دهنمان را بسته نگه می داریم و سریع دوش می گیریم». قابل تصور است که عده ای قبل از آمدن سری به وبسایت اداره ی محلی بهداشت زده بودند و تصمیم گرفته بودند به جای ساحل، روز را در شهر بگذرانند. واضح است که عده ی زیادی بوده اند که هشدار ِ روی تابلو به اندازه ی کافی برایشان ترسناک نبوده است که از راه ِ آمده برگردند و توی آب نروند. یا شاید ندیده اند که ماسه ها خیس است.

دارم «کارآگاه اقتصادی» The Undercover Economist را می خوانم. قبلا درباره ی «منطق زندگی» The Logic of Life از همین نویسنده اینجا حرف زده ایم. نویسنده ی کتاب، که اقتصاددان است، به اتفاقات روزمره نگاه می کند و تلاش می کند برای رفتارهای فردی و جمعی توضیح پیدا کند. به عبارت دیگر، فرض براین است که انسان ها در تصمیم هایی که بصورت شخصی یا گروهی می گیرند گزینه های مختلف را می سنجند و با توجه به اطلاعات موجود و نوع ارزش گذاری، راه حل بهینه را انتخاب می کنند. یک جایگزین برای این نگاه، تقسیم دنیا به جزیره های سیاه و سفیدی است که در آن جزیره های سیاه به سفیدها ظلم می کنند و اهالی جزیره های سفید مجسمه های مناعت و شرافت هستند. تیم هرفورد در «منطق زندگی» بطور مستقیم تری روی پیدا کردن توضیح برای رفتار آدمیزاد تمرکز می کند.

در مورد این کتاب بیشتر حرف می زنیم.