صدای طبل جنگ بلند شده است. حالا یک سو علنا از «گزینه ی نظامی» حرف می زند و طرف دیگر بلند جار می زند که هراسی ندارد. در میانه ی میدان کسانی در رثای «دخالت بشردوستانه» نظریه پردازی می کنند و رفیقی در فرندفید می نویسد «من رو تمامیت جسمی خودم حساسم». بالاتر کسی پرسیده است «هیچ با خودتون فکر کردید اگه جنگ بشه چیکار میخواین بکنید؟»

پیش از آنکه گلوله ای شلیک شده باشد، خیزران می پرسد «از حمله به ایران می گویند، اما آیا از تبعاتش چیزی می دانند؟» او توضیح می دهد که حمله کردن به ایران «کار ساده‌ای» نیست که «مثل هر روز صبح که سر کار می‌روند، بیایند و سنگی بیاندازند و شب، خسته اما خوشحال از پیروزی، به خانه برگردند!»

خورشید غروب می کند و فردا روز دوباره آن توریست آمریکایی یا اروپایی که کنار ساحل رفتنش ترک نمی شود یا جنگل نشینی اش تعطیلی ندارد، جای امنی را جستجو خواهد کرد تا دمی بیاساید. جای امنی که دیگر وجود نخواهد داشت! اسرائیلی ها که دیگر اصلا فاجعه می‌شود اوضاع برایشان، همان بهتر که حدس هم نزنم!

دیگی که برای من نجوشد، حتی سر سگ هم زیاد است برای آن! (از خیزران)

سیاستمداران دو جبهه، آنها که بر طبل جنگ می زنند و آنها که هنوز گزینه ی گفتگو را بالای سر می برند، هر دو حالا درگیر حل مساله هستند. من ِ شهروند اما بیشتر از تغییر عکس پروفایلم در فیس بوک و احتمالا شرکت در یک تظاهرات ضد جنگ نمی توانم در حوادث چند ماه آینده نقشی بازی کنم. یک کار ِ نظری اما می توانم بکنم. من می توانم از خودم و تو بپرسم چرا خیزران روی اینکه «توریست آمریکایی یا اروپایی که کنار ساحل رفتنش ترک نمی شود یا جنگل نشینی اش تعطیلی ندارد» حساب باز کرده است. این کدام «کله ی سگ» است که خیزران در می خواهد در «دیگی که برایش نمی جوشد» بار کند؟ بعد از اینکه کله ی سگ در دیگ بار گذاشته شد چه خواهد شد؟ اساسا چرا وضعیت به نقطه ای رسیده است که تنها دو گزینه در آن موجود است؛ اینکه «دیگ برای من بجوشد» یا اینکه «سر سگ در دیگ بجوشد».

زمانی برای یک آشنای «ارزشی» نوشتم که «مستضعف» بودن یک وضعیت نسبی است که بدلیل حضور یک عامل بیرونی اتفاق می افتد. یعنی عامل بیرونی، بگو ارباب ِ زورگو یا باد و زمین ِ نامرغوب، خلایق را از وضعیت ِ مناسب تر دور می کند و آنها را مستضعف می کند. با این احوال مستضعف بودن فضیلت نیست. حقارت هم نیست. می شود حلش کرد. خیلی اوقات هم نمی شود حلش کرد. اینکه آمریکایی و اروپایی کنار دریا خوش می گذراند، اما من و تو احتمالا موقعیت خوبی نداریم هم ما را مستضعف می کند. اینکه عامل ِ این قضیه چه است، اهل فن می توانند توضیح بدهند، و داده اند هم. اینکه ما کله ی سگ در دیگ ِ دیگران بار کنیم البته ما را از استضعاف در می آورد. اما حداکثر ِ موفقیت این استراتژی این است که اروپایی ِ بر ساحل نشسته را هم به جرگه ی مستضعفین جهان وارد می کند و این یعنی حالا وبلاگ نویس اروپایی هم می نشیند درمورد سرسگ بار کردن در دیگ من و تو نظریه پردازی می کند و الی آخر. قرار است از این دور باطل چه گیر من و تو و آن آمریکایی و اروپایی بیاید؟

واضح است که تهدید به کله ی سگ بارگذاشتن در دیگ مردم می تواند یکی از گزینه ها در یک درگیری باشد (درمورد مسایل اخلاقی اهل فن نظر بدهند). اما این دقیقا یکی از آخرین گزینه هاست. چیزی مثل «نابودی متقابل» MAD که در زمان جنگ سرد پیاده شد. استفاده از این گزینه به طرف مقابل این نکته را می رساند که راه حل مشترک ممکن نیست. آیا کسی واقعا معتقد است که دنیا یا جای ماست یا جای «توریست آمریکایی یا اروپایی که کنار ساحل رفتنش ترک نمی شود»؟