taleghan_hill.jpgفُرامرز خان پریروز تمام کرد. پدرم می گفت زمین خورده و اسکن مغز یک تومور پیشرفته نشان داده و مرد ِ هفتاد ساله با آن سبیل ِ پرپشتش زمین گیر شده. دکترها همان اول گفته اند که کاری برایش نمی توانند بکنند، و نکرده اند هم. چند بار حمام و چشمها بسته شده و تمام. لابد می برندش طالقان، روی تپه ی کولج، بالای رودخانه، خاکش می کنند. بچه که بودم پایین تپه، کنار جاده که قبرهای قدیمی را بریده بود و تا هرنج بالا رفته بود، استخوان و جمجمه بیرون می آوردم.

یک زمانی یک پیکان سفید داشتم و یک عینک سیاه. دزد، کنار دانشگاه، شیشه ی مثلثی سمت شاگرد را شکست و ضبط ِ کاست خور را برد که جایش یک پخش سی دی نشست. پدرم می گفت آرش عینکش را که می زند و صدای ضبط را که روشن می کند پایش را می گذارد روی گاز و دیگر در این دنیا نیست. قبل از آمدن موتور ماشین را دادم پیاده کردند. سرسیلندر زیر بار ترک برداشته بود. و این همه انگار هزار سال پیش بوده و خواب بوده و ربطی به اینجا و امروز نداشته.

ایمیل را وسط فستیوال موسیقی جاز در مونترآل دیدم. «تسلیت می گویم، فُرامرز خان رفت». نویسنده ضمه نگذاشته بود، طالقانی ها با ضمه ادا می کردند. روی آن پلکان لعنتی که قدم می گذاری و از خاک که بیرون می زنی، خویش و رفیق را می کنی زیر خاک. اینکه کسی زیر خاک جابه جا شده چیزی است مثل ارتباط چند جمله ی لعنتی ِ پینگلیش به چند هزار آدم فرانسوی زبان که با نور و صدا بالا و پایین می پرند.