janitor_guy.jpg از همان اول پسری که شبها ساعت ۶ شرکت را تمیز می کند را زیر نظر گرفته بودم. حرف نمی زد، می آمد میزها را دستمال می کشید و به دستشویی می رسید و بعد می رفت پایین سراغ آشپزخانه. حتی وقتی می خواست سطل زباله ی زیر میز را خالی کند «ببخشید» یا حتی «اهم» نمی گفت، می ایستاد پشت سرت تا متوجهش بشوی و کنار بروی که کارش را بکند. سرآخر هم جاروبرقی کوله پشتی-مانندش را می بست پشتش و سرتاسر سالن را جارو می کرد. عصر که دستشویی می رفتی خیلی ممکن بود از اتاقک کناری صدایش بیایید که دارد صندلی را با مایع ضدعفونی کننده می ساید.

از همان روزهای اول شروع کردم بهش سلام کردن. کم کم احوالش را هم می پرسیدم، یا مثلا اینکه آخر هفته اش خوب بوده یا نه. جوابش از یک دو کلمه اضافه تر نمی شود. این اواخر اگر من حواسم نباشد او سلام می کند. دقت کن که حتی نمی دانم اسمش چیست. فکر نمی کنم او هم اسم من را بداند. حدس می زنم روس باشد، یا مال جایی در اروپای شرقی.

دیشب ساعت یک ربع به شش که از شرکت بیرون می رفتم دیدم که ماشینش را پارک کرد و رفت که از صندوق وسایل را بیرون بیاورد. یک بنز سیاه داشت که اصلا قدیمی نبود. من را که دید لبخندی زد و سری تکان داد و رفت پی نظافت. من رفتم که اتوبوس پیدا کنم و بروم خانه.

ریشه و دلیلش را نمی دانم، اما در جامعه ی ایرانی ِ داخل ایران شغلت و اینکه چه ماشینی سوار می شوی و چیزهایی شبیه این تو را طبقه بندی می کند. اینکه که هستی و با چه کسی رفیق می شوی هم تا حد زیادی تحت تاثیر همین چیزهاست. بیرون که می آیی این برچسب ها رنگ می بازد. یا لااقل کم رنگ تر می شود. هنوز هم می شود در همین تورنتو و در بخشهایی از جامعه ی اینجا طبقه بندی برمبنای شغل و ماشین را دید، اما در فضای بزرگتر اینکه که مثلا لباسی پوشیده ای که به هم می آید مهم تر از این است که مارک لباست چه است.

اینهمه را نوشتم که بگویم جملات کلیی مثل «ایرانی های متخصصی که می روند کانادا راننده تاکسی می شوند» نه فقط غیردقیق است که به نظر می رسد بر مبنای این فرض است که «راننده تاکسی بودن» در این جامعه لزوما تفاوت معنی داری با مثلا «دکتر بودن» دارد. تجربه ی من می گوید که ندارد. تجربه ی من باز هم می گوید زندگی در این طرف دنیا سخت است. اینکه روزی ۸ یا ۹ ساعت کار کنی و مرتب از تو نتیجه بخواهند و هر بار که حقوق می گیری نزدیک یک چهارمش را مستقیم مالیات بدهی و نزدیک یک ششمش را غیرمستقیم اصلا مساله ی ساده ای نیست. سرآخر اما، زندگی ات را می کنی و خوشحالی. یا من زیاد دیده ام که در غیاب این برچسب ها و طبقه بندی های مشکوک و مبهم آدمها خوشحال تر هستند.

توضیح: عکس مرد ِ نظافت چی با جاروی اینطوری پیدا نکردم!