مقدمه: این متن بلندی است. اینجا متن های به این بلندی نمی گذارم. اما بخوانیدش. به نظرم کتابی که درموردش اینجا حرف می زنیم کتاب مهمی است. پاراگرافهایی که با # شروع شده اند را می شود برای خواندن سریع از رویشان پرید.

“سبز اموی”، “سبز لجنی” ، “جلبکها”. اینها عناوینی است که در فضای آنلاین، و بخصوص در شبکه های اجتماعی، از طرفداران احمدی نژاد و احمدی نژادی گری زیاد می شنویم. اینجا کمی در این قضیه و قضایای مشابهی دقیق می شویم. اول کمی دور برویم.

manover_sabz_s.jpg# سرباز پیاده نظام به هدف جنگیدن به جبهه می رود. این یعنی انتظار داریم، یا تصور می کنیم، سناریوی جنگ بسیار ساده باشد: سربازان روبروی هم در سنگر و جان پناه صف می کشند و به سوی هم شلیک می کنند. در این مدل ساده، هدف هر سربازی کشتن سربازان طرف دیگر است. اما کمی تحقیق نشان می دهد که این مدل ساده در واقع اتفاق نمی افتد. برای مثال در جنگ ویتنام، برای هر کشتن هر ویتنامی بیشتر از پنجاه هزار گلوله شلیک شد. با توجه به ساختار جبهه این فرضیه که ویت کنگ ها، و دیگر سربازان متخاصم با نیروهای آمریکایی، در استحکامات بسیار قوی جا گرفته بودند در همان ابتدا رد می شود. به این ترتیب این سوال مهمی است که سربازان آمریکایی این پنجاه هزار گلوله را به کجا شلیک می کردند. سوال مهم دیگری که همینجا مطرح می شود این است: اساسا چند درصد از سربازان به کسی شلیک می کردند؟ از نحوه ی مطرح کردن این سوال واضح است که این فرض که تمام سربازان آمریکایی مترصد فرصت برای کشتن دشمن بودند اصلا مطرح نیست. سامویل لیمن مارشال، تاریخ نویس نامی ارتش آمریکا روی “نرخ آتش” تحقیقات جالبی کرده است. یکی از سوالات اساسی در تحقیقات او روند تغییر “نرخ آتش” در طول سالها و عوامل تاثیر گذارنده روی آن است. اینجا “نرخ آتش” یعنی درصدی از سربازان که اساسا به دشمن شلیک می کنند. این آمار شامل جمعیت بالای افرادی که عامدانه بالاتر از سر سربازان دشمن شلیک می کنند هم می شود* (اینها همان پنجاه هزار گلوله ی گمشده در ویتنام هستند).

آمار نشان می دهد که در جنگ جهانی دوم تنها ۱۵% تا ۲۰% از سربازان آمریکایی به سمت دشمن شلیک کردند. در جنگ کره این آمار به ۵۵% و در ویتنام به ۹۵% رسید. بخش عمده ای از این تغییر به تاثیر کسانی چون مارشال و اسکینر در آموزش نظامی نسبت داده می شود. پیش از جنگ جهانی دوم آموزش سربازان به روش سنتی “شلیک به سیبل” انجام می شد. در این روش سرباز به شیی شلیک می کرد و میزان دقت او اندازه گیری می شد. مارشال جزء کسانی بود که اهمیت شرطی کردن** Conditioning را مطرح کرد. ایده ی این روش این است که سربازی که بتواند به سیبل شلیک کند، لزوما در میدان جنگ توانایی شلیک به انسان زنده را ندارد. به همین دلیل توصیه شد که سربازان در شرایط واقعی تر به آدمک های انسان نما شلیک کنند. در این روش سرباز در سنگر دراز می کشید و شرایط جنگی به او تحمیل شده بود. طبق این نظریه، در شرایطی که سرباز تحت فشار موقعیت مشابه جنگی قرار گرفته بود شلیک به آدمکی که ناگهان روبروی او از زمین بالا می جست او را برای کشتن آدمیزاد آماده می کرد. بررسی نشان داده است که این ایده در افزایش “کارایی” سربازان بسیار موثر بوده است. تکنولوژی جدید امکانات جدیدی برای انجام شرطی کردن در اختیار ارتش های دنیا قرار داده است که از این بحث خارج هستند.

داریم با هم کتاب “درمورد کشتن” On Killing را می خوانیم. قبلا هم کمی درباره ی این کتاب حرف زدیم (ببینید: حرف می زنیم – در مورد مناظره ی وبلاگ نیوز). سه پاراگراف بالا یکی از دلایل اهمیت برگزاری مانور نظامی را نشان می دهد. حرفهایی که زدیم همینطور نشان می دهد که چرا استفاده از جزییاتی چون لباس سبز برای اغتشاش گر در “مانور امنیت و اقتدار نیروی انتظامی در اصفهان” مهم هستند. به موضوع “جلبک” و “سبز لجنی” برگردیم.

# سربازی که اسلجه به دست و انگشت روی ماشه با سرباز دیگری مواجه می شود، انسانی است که با انسان دیگری مواجه شده است و تحقیق نشان می دهد تنها ۲% از انسان ها (که گویا نر هم هستند) به کشتن همنوع به عنوان ابزاری برای رسیدن به هدف فکر می کنند. ۹۸% بقیه را باید قانع کرد که شلیک کاری منطقی است. دقت کنیم که مساله فقط این نیست که فرد در همان لحظه شلیک کند. باید سرباز را به نحوی در مورد رفتارش قانع کرد که او قابلیت انجام دوباره و چندباره ی همین رفتار را داشته باشد. این امر برای جلوگیری از تلفات روانی** Psychiatric Casualty است. این تلفات نشان دهنده ی بخشی از سربازان است که بدلیل مشکلات روانی ِ ناشی از کشتن قابلیت ادامه ی شرکت در جنگ را ندارند. جالب است بدانیم که در جنگ جهانی اول احتمال اینکه یک سرباز بدلیل صدمه ی روانی از نیروی فعال بیرون برود بیشتر از احتمال کشته شدن او توسط آتش دشمن بود. به همین دلیل برای یک ارتش این کافی نیست که به سرباز تفنگ بدهد و او را داخل یک سنگر بگذارد؛ لازم است این سرباز بتواند برای مدت لازم فعال باقی بماند. یکی از روش های انجام این کار ایجاد توجیه مناسب برای کشتن است. از بخش چهار فصل شش کتاب با هم می خوانیم. عنوان این فصل “ریاضیات مرگ” The Mathematics of Death است.

on_killing.jpgارتش های مدرن با دستکاری دسته ای از متغیرها روند خشونت را کنترل می کنند. این متغیرها به سه دسته تقسیم می شوند. فاکتورهای میلگرام و زمینه های فردی در این بین جالب توجه هستند. فاکتورهای میلگرام به نام استنلی میلگرام و تحقیقاتش روی اطاعت از قدرت نام گذاری شده است. یکی از این فاکتورها فاصله از قربانی است. در این نظریه گفته می شود که افزایش فاصله ی سرباز از قربانی به سرباز در کشتن قربانی کمک می کند. اینجا فاصله صرفا فاصله ی فیزیکی نیست (هرچند نشان داده شده است آنچه در جنگ خلیج فارس به نام “جنگ نینتندو” مشهور شد، جنگی که به بازی کامپیوتری شبیه است، در افزایش رغبت سربازان به کشتن دشمن نقش موثری دارد). سه معیار مهم فاصله، فاصله ی اجتماعی، فاصله ی فرهنگی و فاصله ی اخلاقی هستند. برای ایجاد فاصله ی اجتماعی لازم است سرباز قربانی را عضو طبقه ی پست تری از انسان ها بداند. در فاصله ی فرهنگی مهم است که شخصیت انسانی قربانی در نظر سرباز نابود شود (Dehumanize شود). و در نهایت لازم است بین سرباز و قربانی فاصله ی اخلاقی ایجاد شود، یعنی سرباز متقاعد شود که به لحاظ اخلاقی بر قربانی برتری دارد.

به “جلبک” و “سبز لجنی” برگردیم. در فرایندی که در ایران شاهد آن هستیم، جوان ِ بسیجی باید روی جوانک سبزپوش چوب، یا اسلحه، بلند کند. بنابراین لازم است در وهله ی اول بسیجی ِ با علایق دینی متقاعد شود که سبزی که قربانی به تن دارد همان سبزی نیست که روی علم بسته می شود و نشان سیادت است. لازم است این سبز “به لجن کشیده شود”. دقت کنیم که جوان ِ سبزپوش احتمالا شعار “یا حسین، میرحسین” می دهد. اگر جوان ِ چوب به دست لحظه ای شک کند که با انسانی مانند خودش مواجه است نمی تواند به وظیفه اش عمل کند. پس سبزپوش جلبک است. اگر این گزاره درست باشد که تفاوت طبقاتی بین طرفداران جنبش سبز و مخالفان وجود دارد (یک اگر بزرگ) این فاصله هم به انجام خشونت کمک می کند.

اما این همه یعنی چه. من اینطور برداشت می کنم: مساله این است که بخش قابل توجهی از طرف مقابل به وجود این فاصله ها باور پیدا کرده است. تا زمانی که نتوانسته ایم او را قانع کنیم که ما همه آدم هایی هستیم که دنبال چیزهای ساده ای هستیم دور خشونت ادامه خواهد داشت. ما باید به طرفمان نشان بدهیم که هیچ کدام از خطهایی که برای او کشیده شده است در واقع وجود ندارند. این یعنی نه ما جلبک هستیم و نه او دیو. ما همه قربانیان ماشینی هستیم که زنده ماندنش در ایجاد و ادامه ی توهم وجود این فاصله هاست. حرف بزنیم.

پانوشت ها:

* جالب است که آمار نشان می دهد که تنها ۱% از خلبانان نظامی شرکت کننده در جنگ جهانی دوم ۴۰% از تلفات انسانی را به دشمن وارد کردند.

** ترجمه از من.

عکس از مهر