wisdom_crowds.jpg “طول اتوبوس چند متر است؟” یا “وزن یک دوچرخه ی معمولی چقدر است؟ دبیر فیزیک سالهای راهنمایی معمولا چیزهایی شبیه به این را بعنوان سوال پنج و شش در امتحان می پرسید. اگر فرض کنیم ما بصورت مستقل به این سوال جواب می دادیم، که با توجه به علاقه ی مان به این دبیر فیزیک و اینکه تقلب نمی کردیم فرض به جایی است، و اگر فرض کنیم ما در شرایط متفاوتی بزرگ شده بودیم و به اندازه ی کافی بزرگ بودیم و بنابراین بیشتر ما بیشتر انواع اتوبوس را دیده بودیم، و اگر فرض کنیم چیزی به نام اتوبوس نوعی وجود دارد، که فرض بدی نیست، چون در آن سالها اتوبوس دوواگنه وجود نداشت، حالا می شود این جمله را تمام کرد: اگر کسی از جوابهای ما میانگین می گرفت، حاصل از اکثریت غالب جواب های ما دقیق تر بود.

اما این همه یعنی چه؟ این همه یعنی میانگین ِ نظر ِ تعدادی ناظر ِ مستقل، به فرض شرایطی که در بالا گفتیم، بهتر از نظر تک تک این ناظران است. اینجا استقلال ناظران مهم است. یا اینطور بگوییم: هر کسی نظرش را بطور مستقل می گوید و بعد میانگین گرفته می شود.

فرض کنید شما یک زنبور هستید. فرض کنید ذهن شما چند بایت بیشتر ظرفیت ندارد و شما شاه، یا آقا/خانم بالاسر دیگری، ندارید. حالا فرض کنید که زنده ماندن شما و بقیه ی گروه منوط به پیدا کردن شهد است. اگر شاهی در کار بود می توانست نقشه ی بزرگی از منطقه تهیه کند و به هر کسی یک ناحیه برای جستجو بدهد. قاعدتا در چنین راه حلی باید مرکزی تاسیس کرد که یافته های گروه را جمع آوری، تحلیل، و منتشر کند. این بوضوح راه حل نیست. اما راه حل چیست؟ راه حلی که خدا یا فرگشت طراحی کرده است این است که زنبوری که ناحیه ی با کیفیتی پیدا کرده است به کندو برمی گردد و به کمک یک سیستم ارتباطی ِ بدوی دیگران را به سمت چیزی که پیدا کرده است دعوت می کند. اگر این زنبور به اندازه ی کافی انگیزه برای این کار داشته باشد، و اگر کسی دیگران را با انگیزه ی خیلی بیشتری دعوت نکند، زنبور مورد نظر موفق می شود و چند نفر* دیگر به سمت ناحیه ی یافته شده پرواز می کنند و این یعنی در دور ِ بعد به جای یک زنبور، یک دسته زنبور دیگران را به سمت آن ناحیه ترغیب می کنند و بالاخره این همه یعنی بخشی از نیروی کار کندو به سمت این ناحیه کشانده می شود. شبیه همین فرایند زمانی که ناحیه ارزش خود را از دست می دهد اتفاق می افتد. این نمونه ای از حل مساله به روش همکاری Cooperation است. مثالی که در بالا زدیم، طول اتوبوس، یک مساله ی شناختی Cognition بود. در مسایل شناختی برخلاف مسایل همکاری یک جواب نهایی وجود دارد که یک ناظر بیرونی، در صورت وجود، می تواند بداند. در مسایل همکاری چنین جوابی وجود ندارد، یا دقیق تر بگوییم، مساله چند جوابی است.

آسیاب دوار Circular Mill دایره ی بزرگی از مورچه ها است که آنقدر دور یک مسیر طولانی، مثلا ۳۰۰ متر، می گردند تا خیلی هایشان می میرند. این دور مرگ زمانی اتفاق می افتد که یک دسته از مورچه ها از دیگران جدا می افتد. در چنین حالی “برنامه”ی ذهنی مورچه ها این است که هر کس نفر جلویی اش را دنبال کند. نتیجه واضح است: باگ این سیستم این است که مورچه ها در دور باطلی می افتند که یک بار طی کردنش دو ساعت طول می کشد و مورچه ها حتی تا دو روز آن را دور خواهند زد. به نظر می رسد در این حالت تلاش برای حل جمعی یک مساله اتفاقا دقیقا همان کاری است که نباید انجام شود.

داریم درمورد “خرد جمعی” The Wisdom of Crowds حرف می زنیم. کتابی که روی جلدش به نقل از بوستون گلوب “به اندازه ی Tipping Point جذاب و تفکر برانگیز” معرفی شده است اما تجربه ی شخصی من این است که چنین مقایسه ای در واقع بصورت معکوس درست است: بخشهایی از Tipping Point گاهی به اندازه ی The Wisdom of Crowds خواندنی است.

در مورد این کتاب خیلی می شود حرف زد. مثلا فصل هشت در مورد فضای آکادمیک حرف می زند و این حقیقت که بیشتر مقالات علمی که در مجلات منتشر می شوند توسط هیچ کسی خوانده نمی شوند. تصور می کنم این فصل برای هرکسی که با مقالات علمی سروکار داشته باشد، مثلا دانشجویان فنی، بشدت خواندنی باشد. کتاب در چند فصل درمورد بازارهای سهام حرف می زند که برای من خیلی جالب بود. چیزهایی مثل حباب های بازار و بالا و پایین رفتن قیمت ها و از این دست. فصل هفتم کتاب، آخرین فصل، درمورد دموکراسی است.

یاداشت های زیادی از “خرد جمعی” برداشتم. بعدا بیشتر حرف می زنیم. فعلا این همه را داشته باشید. “خرد جمعی” یکی از بهترین کتابهایی بود که در ماه های اخیر خواندم. بخشهایی از کتاب را اینجا بشنوید.

* واحد زنبور مسلما نفر نیست، اما بگذریم.