مرتبط:

وقتی وارد هتل شده ایم دستبندی دور مچمان بسته اند و گفته اند تا آخر هفته نگهش داریم. دیده ایم که کسانی که با تورهای دیگر آمده اند و مهمانان هتل های دیگر دستبندهایی با نقش و رنگ متفاوت دارند. به ما دستبند سبز داده اند. وقتی می فهمیم دستبند چه اهمیتی دارد که با دو رفیق که ساکن هتل دیگری هستند سعی می کنیم با تاکسی وارد هتل خودمان بشویم. راننده به نگهبان دروازه ی هتل چیزی می گوید و جوابی می شنود. نگهبان به دست دوستمان اشاره می کند. توضیح می دهیم که ما مال این هتل هستیم و دوستانمان جای دیگری هستند. نگهبان چند کلمه ی انگلیسی را مدام تکرار می کند و دستهایش را تکان می دهد. همینطور که برایش توضیح می دهم که می خواهیم در لابی هتل با هم بنشینیم دستم را در جیبم می کنم و یک سکه ی یک پزویی بیرون می کشم. طوری که ببیند اما خیلی عیان نباشد با سکه بازی می کنم و برایش توضیح می دهم. عصبی شده. با انگلیسی شکسته می گوید نباید داخل هتل برویم. بعد به سکه نگاه می کند و سرش را تکان می دهد. می دانم سکه برایش باارزش است. می خواهم ببینم می شود خریدش. نه. نمی شود. راهمان می دهد و پشت سرمان چند بار می گوید “لابی. هتل نه. لابی. هتل نه.”

2010-01-01-120s.jpg

دیواری هتل ها را در سمت ساحل از هم جدا نمی کند. رفت و آمد بین هتل ها از دروازه ی ورودی اما کاملا مساله ی متفاوتی است. می خواهیم با تاکسی وارد هتل دیگری بشویم. دستبند این هتل بنفش است و سوراخ های ستاره ای دارد. نگهبان داخل تاکسی سر می کشد و دست یکیمان را بالا می کشد و دقیق می شود. بعد با مخلوطی از کوبایی و انگلیسی چیزی می گوید که تنها “دو یو لایک د درینک” دستگیرمان می شود که ربطی به وضعیت فعلی ندارد. برایش توضیح می دهیم که از لابی جلوتر نمی رویم. راضی نشده. داخل اتاقکش می روم. روی دیوار عکس های کاسترو، فیدل و رایول، و چاوز را زده است. عکس ها انگار از روزنامه بریده شده اند و داخل قابی نامنظم ردیف شده اند. در این فاصله دستم را در جیبم کرده ام و یک سکه ی یک پزویی در آورده ام. این نگهبان جوان تر است. می خواهم ببینم در برابر رشوه چه واکنشی نشان می دهد. چند دقیقه با هم حرف می زنیم بی آنکه یک کلمه از گفته های هم را متوجه بشویم. به گمانم “لابی” را متوجه شده است. بی هوا دستم را می گیرد. مچم از دستبندم آویزان می شود. می خواهم خودم را خلاص کنم اما مشغول دستبند است. دستگیرم می شود که دارد دستبند را روی مچم پشت و رو می کند. دستبند تنگ است و پوستم را خراش می دهم. کارش که تمام می شود لبخندش رضایت آمیز است. چیزی هم از شرم و ترس در چهره اش می بینم. دستبند سفید شده ی مان حالا به دستبندهای این هتل شبیه است. تمام این مدت سکه را در دست راست ام می چرخانده ام. بهش نشانش می دهم و “گراسیاس” می گویم یا چیزی شبیه به این. مردد است اما بعد از چند ثانیه سکه را می گیرد. پول تاکسی را می دهیم و به سمت لابی می رویم. چند دقیقه بعد متوجه می شوم که پلیورم را در تاکسی جا گذاشته ام. به هتل که برمی گردیم به پذیرش می گویم. ارجاعم می دهند به خانمی که انگار از بقیه عالی رتبه تر است. بهم لبخند می زند و می گوید “اما تاکسی ها مستقل از ما هستند”. تا زمانی که در حصارهای هتل هستیم مسوولیتمان با این خانم سیاه چرده است. بیرون، خودمان باید مواظب باشیم. لبخندش هم شاید از همین است: قضیه ربطی بهش ندارد

2010-01-01-120s2.jpg

ادامه دارد