مرتبط:

2009-12-28-231s.jpgصبح ساعت هشت، لب ساحل قدم می زنم و عکس می گیرم. مردی با یک صدف بزرگ صورتی دستش نزدیک می آید. دست تکان می دهم، جواب می دهد. ده پزو برای صدف می خواهد. اگر پول داشتم شاید باهاش معامله می کردم. جیبم را بیرون می کشم و تکان می دهم. به دمپایی هایم اشاره می کند، کفش می خواهد. ازش جدا می شوم و جلوتر می روم. مرد جوان تری جلو می آید و دست می دهد. کلاه ایمنی اش را با دست دیگر گرفته است. بعدا می فهمم کلاه پر از جعبه ی سیگار است. ازم می پرسد از کجا آمده ام. می گویم “کانادا”، می پرسد “تورنتو؟” جواب می دهم. انگلیسی بهتری دارد. سیگار ِ کوبایی را به یک چهارم قیمت می فروشد. مرد مسن تر که صدف می فروخت هم حالا پیشمان آمده است. مرد جوان بینمان ترجمه می کند. کم کم دستگیرم می شود که صدف همه ی تجارت مرد نیست. “گراس، کانابیس، چیز دیگه” مرد جوان از قولش می گوید. می گویم اهل سیگار و “چیزهای دیگه” نیستیم. ازشان می پرسم کجا زندگی می کنند. دستش را به سمتی می گیرد و به زبان محلی اسمی می گوید. قبلا بهشان گفته ام امروز پول همراهم نیست. گفته اند فردا یکشنبه است و کار نمی کنند. ارتباط کلامی شکسته ای داریم اما بهم می فهمانند که تعطیلات دارد شروع می شود. “دو هفته” و باز اسمی محلی می گویند. قرار است برای دو هفته بروند یک منطقه ی دیگر. بیشتر سوال می کنم. مرد جوان می گوید “پنج ماه و دو هفته کار می کنیم و دو هفته می برندمان تعطیلات”. بیشتر حرف می زنیم. حالا تعدادشان بیشتر شده است. توضیح می دهند که دارند هتل دیگری می سازند. مرد جوان می گوید “نزدیک ظهر باید برگردیم سرکار وگرنه” و با یک خودکار نامریی روی کاغذی که نمی بینیم چیزی می نویسد. مرد مسن حالا چیزی می گوید. جوان می گوید “سوسیس می خواد”. “غذای هتل خیلی خوب ه. میگه براش یه برگر یا سوسیس بیار”. چند تا عکس ازشان می گیرم و خداحافظی می کنم. در عکسها دو انگشتشان یک دستشان را هوا کرده اند و با دست دیگر “جنس” را گرفته اند. بعدا همراهم می گوید “علامت پیروزی با دستشان می سازند، اینکه چه چیزی پیروز شده است را خودشان هم نمی دانند”.

غذا و نوشیدنی توریست ها را احاطه کرده است. مرد انگلیسی زبانی را می بینیم که پابرهنه در لابی هتل پرسه می چرخد. به من که می رسد دست می دهد و می گوید “من به خدا یهودی نیستم”. وقتی نکته ی شوخی را نمی گیرم به سبیلم اشاره می کند. لابد در احوال مستی اش یک سبیل هیتلری روی صورت من دیده است. می شنویم که با همراهش حرف از کوکایین می زند. راهنمای هتل قبلا بهمان توضیح داده بود که هیچ خطری کسی را تهدید نمی کند. از روی یک پل گذشته بودیم و راهنما توضیح داده بود این تنها راه ارتباطی شبه جزیره با بقیه کشور است. “می بینید که اینجا خیلی خوب کنترل می شه” و ادامه می دهد “ساعت سه صبح، مست، برید بیرون راه برید، هیچ چی نمی شه” بعد مکث می کند، لبخندی می زند، و می گوید “اگر خواستید لخت”. محدودیت های معمول اینجا وجود ندارد. نوشیدن الکل در کنار ساحل آزاد است. وقتی تابلویی کنار یک استخر می بینم که روی لیوان نوشیدنی خط ممنوعیت کشیده است نزدیک می روم. توضیح داده است که “بسرعت پس از مصرف غذا یا نوشیدنی داخل آب نروید”. زیاد می بینیم که کسی در محل عمومی سیگار بکشد.

چراغ ها زود خاموش می شود. این چیزی است که مدام می بینیم. وقتی ساعت نهار یا شام تمام می شود چراغهای سالن را خاموش می کنند. حتی چراغهای سالن فرودگاه را به سرعت پس از آنکه مردم خارج می شوند خاموش می کنند. فکر می کنیم لابد مساله به مرگ برادر بزرگ تر و کمبود نفت مربوط است. راهنمای تور بعدا می گوید بنزین در جزیره لیتری ۱ پزو است. شب سال نو با استانداردهای هتل شام مجللی تهیه دیده اند. قرار است از مهمانان با خرچنگ پذیرایی شود. به محض اینکه پا داخل سالن رستوران می گذاریم برق می رود. مهمانان با روشنایی صفحه ی موبایل هایشان غذا می کشند و اگر کسی شمعی از جایی پیدا کرده باشد حالا خیلی خوشبخت است. شانس آورده ایم که مهتاب است. چهل و پنج دقیقه بعد، وقتی خیلی از مهمان ها خسته شده اند و رفته اند، برق می آید. از رستوران بیرون رفته ایم. می شنویم که محوطه ی هتل از شادی منفجر می شود. برمی گردیم و به جان برادر فیدل دعا می کنیم

ادامه دارد