یک آدم و یک کوه را می شود در سه حالت تصور کرد (یا حداقل در سه حالت).

اول) آدم پایین کوه دراز کشیده و نمی خواهد ازش بالا برود. یا خواسته و سرش به سنگ خورده و برگشته. یا اصلا کوه آنقدر بزرگ است که به مخیله ی آدم نمی رسد که ازش اساسا می شود بالا رفت.

دوم) آدم دارد از کوه بالا می رود و هی به خودش می گوید «دو قدم دیگه مونده. دو قدم دیگه مونده». آدم در این حالت دارد سر خودش کلاه می گذارد، و حتی می داند که دارد سر خودش کلاه می گذارد. مگر اینکه سر خودش کلاه بگذارد که متوجه نشود دارد سر خودش کلاه می گذارد.

سوم) آدم رسیده بالای کوه و دارد حظ منظره را می برد. آدم در این حالت هنوز خبر ندارد که کوه بلندتری پشت این کوه است.

مثال روزمره تری می زنم. چند میلیون ایرانی معتقد هستند جنبش سبز از پس ِ نظام جمهوری اسلامی بر می آید. خیلی برای این ادعا استدلال و شواهدی نداریم. مساله این است که از این نظام خسته ایم و به همین دلیل به خودمان می گوییم «دو ماه دیگه مونده. دو ماه دیگه مونده».

این البته دقیقا فقط یک وجه قضیه است. یک وجه مهم دیگر داستان همین است که به دروغ عادت کرده ایم.

دیشب «درباره ی الی» را دیدیم. این قاعدتا باید جمله ی اول این پست می بود.

پس نوشت: در مورد تفاوت آدم ایرانی و آدم چینی یا کوبایی هم بعدا حرف بزنیم. در مورد اینکه دقیقا دوز مناسب دروغ گفتن به خود چقدر است هم حرف بزنیم.