2009-12-28-136s.jpgمرتبط:

راهنمای هتل انگلیسی خوبی دارد. می گوید کانادا را دوست دارد اما هیچ وقت آنجا نبوده. بعدا فکر میکنیم شاید اساسا جز کوبا جای دیگری نبوده. چند روز بعد متوجه می شویم که بقیه ی کارمندان هتل عموما انگلیسی خوبی ندارند. این برایمان سوال می شود که پسرک راهنما چرا با بقیه فرق می کرد. بعدا هم متوجه می شویم مردم آشنایی چندانی با زبان انگلیسی ندارند. وقتی در فروشگاهی که کفش ۶۰ دلاری می فروشد می بینیم فروشنده “سایز ۴۰” را به انگلیسی متوجه نمی شود تعجب می کنیم. چنین فروشگاهی قاعدتا مشتریان کوبایی زیادی ندارد.

پسر می پرسد آیا کسی قبلا کوبا بوده یا نه. نصف بیشتر اتوبوس نبوده اند. پسر دیدنی، و شنیدنی، های کوبا را ریز می کند: موسیقی، ساحل، سیگار، فیدل. بعد بهمان خوش آمد می گوید. ته جمله اش اضافه می کند “خیالتان راحت، در کوبا هیچ آمریکاییی نیست”. بعد رو می کند به گروه و می پرسد “کسی اینجا از آمریکا داریم؟” و لبخند می زند “آخه می دونید؟ گاهی آمریکایی ها از مسیر کانادا میان کوبا” و می خندد. به نظرم دارد بهمان می گوید “آمریکا ما را تحریم کرده، اما ما عین خیالمان نیست”.

اتوبوس که از فرودگاه خارج می شود در قیر فرومی رویم. شبه جزیره سیاه است. صورتم را به شیشه ی اتوبوس نزدیک می کنم، اما هیچ چیزی دیده نمی شود. راهنما دارد برنامه های تور را توضیح می دهد. از دور شعله ای دیده می شود. می گویم لابد مال تاسیسات نفتی است. “مگر کوبا نفت دارد؟” کمی بعد از کنار “برج ایفل” رد می شویم. راهنما اینطور صدایش می کند و توضیح می دهد که یک شرکت کانادایی و کوبایی ها دارند کار نفتی می کنند. می گوییم عجیب بود اگر کانادا در ازای جمعیت توریستی که به جزیره می فرستد وارد اقتصاد کوبا نمی شد.

قبل از سفر روایت سارتر از سفر به کوبا را خوانده ام. وقتی به هاوانا رفته است از روشنایی پایتخت، لابد چراغ کاباره ها و کازینوها، شگفت زده شده است. این جمله ی سارتر مدام در سرم دور می زند “این طلای خارجی است که در کوبا می درخشد”. یا چیزی شبیه این. دنبال جواب این سوال هستم که حالا طلای کی در کوبا می درخشد، اگر طلایی هنوز اینجا می درخشد

ادامه دارد