2009-12-28-016-s.jpg

مقدمه: این اولین قسمت از مجموعه نوشته ای است که قرار بود بصورت یک گزارش از کوبا منتشر شود. نشد که طوری که باید سامانش بدهم و به همین دلیل بصورت نوشته های مستقلی همینجا می گذارمشان. عکس های سفر را اینجا ببینید. در این نوشته ها، خواسته و ناخواسته، تحت تاثیر سایه و رفقای همسفر عزیز پارسا و مینا بوده ام.

کوبا بهشت موعودی است که روی سرپنجه ی کاستروی بزرگ می چرخد. این تصویری است که پیش از سفر از کوبا به ارث برده بودم. بهشت موعود را نمی دانم، اما جسته گریخته هایی که خوانده ام و دیده ام این گمان را بهم داده اند که این یک کشور معمولی نیست. بقول رفیقی که قبل از سفر باهاش حرف زدم “بعضی کشورها را می شود در یک جمله خلاصه کرد، کوبا را نمی شود. ایران را هم نمی شود.” اینجا در مورد سفر به کوبا می نویسم. عنوان این نوشته ها، Cuba Inc.، نشان می دهد که تصورم این است که کوبا یک شرکت توریستی است. اینجا قرار نیست “کوباشناسی” راه بیاندازم، چون سوادش را ندارم. این روایت یک سفر است.

تسمه ای که چمدان ها را در سالن می چرخاند روغن لازم دارد. این را مدتی که منتظر وارسی پاسپورتهایمان هستیم چند بار با هم می گوییم. خانم مامور پاسپورت ایرانی را با لبخند ورق می زند. شغلم را می پرسد، می گویم. می خواهم کارتی یا مدرکی رو کنم که اشاره می کند مهم نیست. لاقیدی آدمی را دارد که از کارش راضی است. شبیه مهره ای که دارد در یک ماشین بزرگ کار می کند و نه زور بهش می آید و نه شادی بزرگی در چهره اش می بینم. هر چه هست این خانم میانسال ِ سبزپوش سرجایش راحت به نظر می رسد.

دم تسمه ی اشتباه ایستاده ایم. ماموری می آید و به جای درست راهنماییمان می کند. با ادب است. از ساختمان فرودگاه که بیرون می رویم راننده های تاکسی دورمان را می گیرند. بهشان می گوییم اتوبوس هتل منتظرمان است. یکی بهمان می گوید از بقیه ارزان تر می بردمان. بعدا زبانی و همینطور در کاغذهای هتل چند بار بهمان می گویند قبل از اینکه با تاکسی جایی برویم قیمت را طی کنیم.

بارمان را که در اتوبوس می گذاریم متوجه می شویم یادمان رفته پول عوض کنیم. داخل سالن فرودگاه بر می گردیم. چراغ ها را خاموش کرده اند. پول را به خانم پشت پنجره می دهیم. قراراست بهمان پزو بدهد. روی دیوار پشت سرش روی کاغذی کلماتی شبیه “انقلاب” و “سالگرد” را همراه عدد ۵۱ می خوانیم. به سقف کاغذ رنگی زده اند. چیزی شبیه تزیینات دهه ی فجر خودمان. کنار زنجیر کاغذی که از کاغذ روزنامه یا چیزی شبیه آن درست کرده اند یک رشته کاغذ صورتی رنگ هم کشیده اند. دقیق تر که می شویم عکس باربی را می بینیم.

از دیگران:

ادامه دارد