stroke_insight.jpg“ضربه ی بصیرت” My Stroke of Insight داستان سکته ی مغزی جیل تیلور Jill Taylor و متعاقب آن روند بازگشت او به زندگی “معمولی” است. یا بهتر است اینطور بگوییم: این کتاب گزارشی از خاموش شدن ِ بخشی از مغز جیل و تجربه ی او از بازگرداندن این مدار عصبی در یک فرایند ۸ ساله است. نکته ی بسیار مهم این است که دکتر جیل تیلور متخصص آناتومی عصبی Neuro-anatomist است. به عبارت ساده تر، مغز چیزی است که جیل تیلور از آن بیش از هر چیز دیگری سر در می آورد. با اینحال او معتقد است این سکته برای او یک شانس بزرگ بوده است. همانطور که در کتاب می نویسد، جیل در حین سکته از خود می پرسد “چند دانشمند این شانس را دارند که نابودی ساختار مغزی خود را بطور دست اول مشاهده کنند؟”

نویسنده ابتدا در دو فصل خواننده را با مغز و سازوکارهای آن آشنا می کند. سپس، در فصل ۴، راس ساعت ۷ صبح روز ۱۰ دسامبر سال ۱۹۹۶ سکته فرا می رسد: یک خون ریزی hemorrhage در سمت چپ مغز جیل بخش منطقی ذهن او را از کار می اندازد و، به گفته ی نویسنده، او را به نیروانا می برد. به نظرم این کتاب چیزهای زیادی برای عرضه به هرکسی که کسی از نزدیکانش سکته ی مغزی کرده است دارد. نویسنده هم این موضوع را بوضوح در کتاب مطرح می کند و یک ضمیمه را به “توصیه هایی برای بهبودی” اختصاص می دهد. اینجا اما می خواهیم درباره ی وجه دیگر این کتاب حرف بزنیم. اینها نکاتی است که موقع خواندن کتاب یادداشت کردم. کتاب بوضوح بیشتر از این برای عرضه دارد.

۱- مغز یک ماشین است: پس از خون ریزی لخته ی بزرگی در بخش چپ مغز جیل تشکیل شده است. وجود این لخته و همچنین عوارض سکته باعث تغییرات جدی در احوال ذهنی نویسنده شده است. بطور مشخص، لخته روی قسمت های تولید و درک زبان فشار می آورد و بنابراین جیل قادر به درک یا تولید صحبت نیست. همینطور نویسنده می گوید “همهمه ی ذهنی” اش را از دست داده است. این اتفاقی است که در ذهن ما بطور مداوم در جریان است و به نظر نویسنده ابزاری است که سمت چپ مغز ما برای ایجاد و حفظ هویت خود استفاده می کند. در چنین فضایی، نویسنده در ابتدای فصل ۱۲ به اولین برداشت هایش پس از عمل ِ برداشتن ِ لخته اشاره می کند و می نویسد “همین که بیدار شدم متوجه شدم که حالا احساس متفاوتی دارم. حالا من در روحم حس روشنی می کردم و این خوشحالم می کرد”. کتاب پر است از لحظات این چنینی که “روح” را می شود با تیغ جراحی راست و ریست کرد.

۲- معنویت قطع شدن یک سیم است: تیلور به نظر نمی رسد یک بی خدا Atheist یا لاادری Agnostic باشد، یا حداقل چنین چیزی بطور صریح در کتاب بیان نمی شود. با اینحال می شود برداشت های غیر و یا حتی ضد مذهبی از کتاب کرد. من بیشتر معتقدم چیزی که کتاب عرضه می کند علیه آن چه “معنویت” خوانده می شود نیست، نویسنده صرفا نشان می دهد که پرکاری نیمه ی راست مغز، و کم کاری نیمه ی چپ مغز، می تواند به فرد احساساتی بدهد که ما به آن اسم معنویت می دهیم. اگر اهل ایده های معنویت درونی، و نه آسمانی، باشید بارها موقع خواندن کتاب سرذوق خواهید آمد.

نویسنده در انتهای فصل ۱۵ توضیح می دهد که تحقیق نشان داده است در هنگام رسیدن به تجربه ی مذهبی از میزان فعالیت بخش مربوط به زبان در سمت چپ مغز کاسته می شود. در نتیجه ی این اتفاق “همهمه ی ذهنی” که بالاتر حرفش را زدیم خاموش می شود. علاوه بر این در چنین وضعیتی بخش مربوط به ادراک جهت Orientation فعالیت کمتری از خود نشان می دهد. این بخش از مغز مسوول تعیین مرز بین بدن و محیط بیرون است. در غیاب این بخش از مغز ما ادراک “من کجا تمام می شوم” را از دست می دهیم. مساله ی مهم این است که سکته ی جیل دقیقا روی همین دو مرکز تاثیر گذاشت. همزمانی این موضوع با ادراک شدید مذهبی که در هنگام سکته به جیل دست داد می تواند این نظریه را تقویت کند که “معنویت قطع شدن یک سیم است”.

۳- معنویت نوعی اعتیاد است که برای رها شدن از آن باید تلاش کرد: پس از سکته جیل دچار حسی شده است که به نظرش به نیروانا شبیه است. او مرزی بین خود و هستی نمی بیند و خود را سیالی می بیند که در اقیانوس وجود غوطه ور است. این حس عرفانی، و بشدت خوشایند، اما نمی تواند برای همیشه ادامه پیدا کند. دکتر معالج به جیل توضیح می دهد که باید مورد عمل جراحی مغزی قرار گیرد تا لخته از روی مغزش برداشته شود. از صفحه ی ۸۴ می خوانیم،

تصمیم گرفتن در مورد بهبودی سخت و پیچیده بود. از یک سو من سعادت فرورفتن در جریان ابدی هستی را بسیار دوست داشتم. چه کسی ممکن بود اینطور فکر نکند؟ من در ذات زیبایی زمان سپری می کردم. روح من آزاد و بزرگ و آرام بود. در خلسه ی این سعادت بزرگ من باید به مفهوم واقعی بهبودی فکر می کردم. بوضوح به کار انداختن نیمه ی چپ مغزی ام بی فایده نبود. من می توانستم به این ترتیب دوباره امکان ارتباط با محیط بیرون را بدست بیاورم….حقیقت این است که من بخشهایی از موجودیت تازه ام را به گذشته ام ترجیح می دادم. من حاضر نبودم دید تازه ام به دنیا را به نام بهبودی از دست بدهم. من دوست داشتم خودم را سیالی ببینم که در هستی جاری است. من دوست داشتم روحم را تماشا کنم که با هستی یکی بود و در هر جهت جاری می شد. … بیشتر از همه چیز، من آرامش درونی که یافته بودم را بسیار دوست می داشتم.

قبلا در مورد “طبیعت آدمی” حرف زدیم. “ضربه ی بصیرت” نسخه ی ساده شده “طبیعت آدمی” است که از زبان اول شخص گفته می شود.

در مورد ویا+گرا همه شنیده ایم. این دارو که به لحاظ وزنی از الماس گران تر است* باعث افزایش قوای سک+سی در مردان می شود. اخیرا یک شرکت داروسازی دارویی را به نام ویا+گرای زنانه به بازار داده است. مساله ی اساسی این است که ویا+گرای اصلی با تحریک رگ های خونی آلت مردانه زمان س+کس را افزایش می دهد در حالیکه نسخه ی زنانه ی آن روی تعادل شیمیایی مغز تاثیر می گذارد (ببینید). حالا سوال اساسی این است که چقدر می خواهیم مغزمان را دستکاری کنیم. دقت کنیم که استفاده از قرص آرام بخش برای آدمیزاد امروزی کار عجیبی نیست. و البته اینجا استفاده ی تفریحی از داروها را هم در نظر نگرفته ایم.

فکر می کنید چقدر دور است آینده ای که در آن برای نیمه ی چپ مغزمان، یا بخشهایی از آن، کلید روشن و خاموش بگذاریم؟ دقت کنید که این کار می تواند دلیل مذهبی داشته باشد. به عبارت دیگر، می شود به این ترتیب در چند ثانیه از زمین به آسمان رفت. دقت کنیم که همین حالا برای درمان یا کنترل بیماری های خاصی از نصب الکترود در مغز استفاده می شود. فکر می کنید چند سال باید صبر کنیم تا کنار عمل بزرگ کردن این عضو و کوچک کردن آن عضو بخش “انگولک” مغزی هم اضافه شود؟

این ویدئو از جیل تیلور را در TED ببینید.

(لینک مستقیم به ویدئو)

این ویدئو را تصادفی در یوتیوب پیدا کردم. در این مستند خانمی هست که بدلیل اتفاقی مشابه با آنچه برای جیل رخ داد کنترلش را بر س+کس از دست داده است. در فیلم توضیح داده می شود که این خانم ممکن است با هر غریبه ای به تخت خواب برود. ویدئو را حتما ببینید.

(لینک مستقیم به ویدئو)

* این ادعا واقعا درست است؟