مادرم پرسید چرا خبری ازت نیست. گفتم هفته ای ۴۰ ساعت کار می کنم، اسم خودم رو هم داره یادم می ره. ساکت شد. نفسش را تو داد. بعد گفت، من عمری هفته ای ۵۵ ساعت کار می کردم.