“سفر شگفت انگیز” آسیموف را خیلی وقت پیش خوانده ایم*. داستان ِ کتاب، سفر یک تیم پزشکی به درون مغز یک انسان است. گروه و زیردریایی شان پیش از سفر “کوچک شده اند”. “ماجرای عجیب سگی در نیمه شب” هم داستان سفر به درون مغز کریستوفر است.

sffavoy_s.jpg

سفر شگفت انگیز – ۱۹۶۶ – ویدئو

کریستوفر آتیزم دارد و بیش از آنکه به کلیت مفاهیم دقت کند روی جزییات و مفاهیم مجرد تمرکز می کند. برای مثال کریستوفر از حساب کردن توان های ۲ در ذهنش لذت می برد: وقتی می فهمد پدرش مدتها به او دروغ می گفته است، از ۲  به توان ۱ شروع می کند و تا توان ۲۵ می رود. خودش می گوید ذهنش خوب کار نمی کرده چون بار قبل تا ۲ به توان ۴۵ رفته بوده است. بعدتر که خسته تر است فقط تا ۲ به توان ۱۵ را می تواند انجام دهد (صفحات ۱۲۰ و ۱۲۳).

طبق توضیح ویکیپدیا، آتیزم Autism یک ناهنجاری مرتبط با رشد مغز است. فرد مبتلا به آتیزم، یا فرد آتیستیک Autistic، در ایجاد روابط اجتماعی و ارتباط با افراد مشکل دارد و به انجام رفتارهای تکراری علاقه دارد.

curious_incident.jpgکریستوفر با موقعیت های جدید و ناآشنا مشکل دارد. این به این دلیل است که برای کسی که جزییات را می بیند حضور در یک فضای جدید به معنی بمباران شدن با حجم بالایی از اطلاعات است. اما کریستوفر بلد است ذهنش را “ریست” کند. خودش می گوید چشمش را می بندد و گوشهایش را می گیرد و زیر لب ناله می کند و این برایش در حکم Alt+Ctrl+Del است (صفحه ی ۱۴۳).

در “ماجرای عجیب سگی در نیمه شب” به داخل ذهن سفر می کنیم. مارک هیدن ِ نویسنده سالها با کودکان آتیستیک کار کرده است و احتمالا به همین دلیل است که وقتی در مورد کریستوفر می خوانیم یاد بچه ای می افتیم که چند روز قبل در خیابان دیده بودیم که با چشمهای ریز به اطراف نگاه می کرد تا سر از کار آدمهایی دربیاورد که “موقع شطرنج بازی کردن یهو فکر می کنن نکنه شیر گاز رو باز گذاشته باشم؟” (از کتاب).

گزاره ی مشهوری می گوید دخترانی که در مدرسه ی تک جنسیتی تحصیل کرده اند موفق تر هستند (به نقل از بازی اعداد که اینجا حرفش را زدیم:کتاب: بازی اعداد، چیزهایی که اعداد نمی گویند). می دانیم که این گزاره بر جامعه ی آماری نامتقارنی متکی است اما اینجا هدف چیز دیگری است** در این گزاره فرض بر این است که کسی که نمره های بهتری می گیرد لزوما آینده ی “موفق” تری دارد. در این تعریف مهارت در کار با مفاهیم انتزاعی به عنوان بخش بزرگی از “موفقیت” قلمداد می شود. به این ترتیب فرض بر این است که کسی که نمره های بهتری در درس ریاضی می گیرد شانس بیشتری برای “موفقیت” دارد و جامعه ای که تعداد چنین افرادی در آن زیاد باشد به همین ترتیب می تواند جامعه ی “موفق”تری باشد. در این تعریف کریستوفر آینده ی بسیار درخشانی دارد. کریستوفر تمام اعداد اول را تا ۷۰۵۷ از بر است.

فرض کنیم بتوان گفت خطی وجود دارد که یک سر آن “آدم معمولی” است و سر دیگر آن “کریستوفر” نشسته است. به این معنی همه ی ما تا حدی آتیستیک هستیم و کریستوفر صرفا “زیادی” آتیستیک است.در این مدل، نظام آموزشی که در آن بزرگ شده ایم و سیاست گزاری خانواده های ایرانی از نوعی که من می شناسم، هر دو، ترجیح می داده اند، و تلاش می کرده اند، که ما به سمت کریستوفر نزدیک شویم. یادتان هست ذوق “بزرگ”ترها را وقتی بچه ی “فسقلی” با افتخار اعلام کرد که کشف کرده است که مربع اعداد حسابی یا مضرب چهار است با باقیمانده ی آن بر ۸ یک است؟

خواندن ِ “ماجرای عجیب سگی در نیمه شب” برای همه ی کسانی که “کودکی” شان لابلای مسئله ی ریاضی حل کردن گذشته است تجربه ی بسیار شگفتی خواهد بود.***

“ماجرای عجیب سگی در نیمه شب” The Curious Incident of the Dog in the Night-Time جوایز زیادی را برده است و در جهان پرفروش شده است. این کتاب در ایران به فارسی منتشر شده است. کتاب ۲۲۱ صفحه دارد و شماره ی فصل های آن ۱ و ۲ و ۳ نیست، ۲ و ۳ و ۵ و ۷ و ۱۱ است. کریستوفر می گوید “اعداد اول مثل زندگی هستند. پشت آنها منطقی خوابیده است اما هرگز نمی توانی قوانین این نظم را بیرون بکشی”

پس نوشت: در حین خواندن ِ کتاب، که هنوز صفحه ی ۱۷۳ آن هستم، بارها خواندن را متوقف کردم و خیلی جدی به خودم اطمینان دادم “اگر من آتیزم داشتم حتما تاحالا معلوم شده بود”.****

پا نوشت ها-

* کتاب “سفر شگفت انگیز” در واقع توسط آسیموف بر اساس یک فیلم بازنویسی شده است.

** مدرسه های تک جنسیتی معمولا شهریه دارند. می دانیم که برای مثال تعداد متوسط بچه ها در خانواده هایی که دخترشان را به مدرسه ی تک جنسیتی می فرستند با متوسط جامعه یکی نیست. همین مساله در مورد درآمد پدر و مادر هم صادق است. هر دوی این عوامل در میزان موفقیت تحصیلی بچه ها بشدت موثر هستند.

*** قابل توجه هرکسی که می داند “۳۰۰ تومنی” اسم ِ خودمانی چه کتابی است.

**** رفیق نازنینی چند روز پیش جمله اش را اینطور شروع کرد “البته تو که آتیزم داری…” بعد هم زل زد به چشم های من انگار که گفته “تو که اسمت آرش ه”.

کتاب را اینجا اولین بار دیدم.