delara_darabi_s.jpgدو روز است دارم هی با خودم کلنجار می روم که در مورد دل آرا دارابی بنویسم که قرار است همین روزها بکشندنش/بکشیمش بالای دار که تنش به رعشه ی مرگ بیافتد و لابد "عدالت" اجرا شود. دو روز است با خودم می گویم از کدام راستا وارد شوم. بگویم دل آرا اعترافات خودش را رد کرده است؟ بگویم جزییات صحنه ی قتل با قاتل بودن دل آرا نمی خواند؟ بگویم یک دختر ِ طرد شده توسط خانواده اش دارد می گوید پسری که به من می گفت دوستم دارد طرف را کشت و من گردن گرفتم چون پسرک گفت 17 ساله ام و اعدامم نمی کنند؟ بگویم دل آرا و حضرت آقای عاشق کور خوانده اند، ما 17 ساله که هیچ، کمتر از آن را هم می کشیم بالای دار؟ پدربزرگم این اواخر می گفت "مردم رحم و مروت ندارن". خبر نداشت صحنه ی اعدام می شود سیرک و جمع می شویم به تماشا. دو روز است دارم دور خودم می چرخم و بازهم این نشد چیزی که باید بشود. پس نوشت: در "مرگ ناصری" شاملو (در جدال با خاموشی، صفحه ی 280) می خوانیم،
رشته ی چرم باف فرود آمد، و ریسمان ِ بی انتهای سرخ، در طول ِ خویش، از گرهی بزرگ، برگذشت، "شتاب کن ناصری، شتاب کن!" - از صف ِ غوغای ِ تماشائیان، العازر، گام زنان راه خود ِ گرفت، دست ها، در پس ِ پشت، به هم درافکنده...
جایی می خواندم که "تماشائیان" دقیقا همان "تماشاچیان" نیست و ایهامی دارد به اینکه "مسیح ِ خار به سر" تماشایی تر بود یا "ایستادگان به نظاره".

بیشتر: زمانه - اعتماد