سوتفاهم اتفاقی است که در حین هر مکالمه ای، مستقل از ابزار ِ مورد استفاده، می تواند رخ دهد. گفتگوهای وبلاگی هم از این موضوع بری نیستند. با اینحال، از آنجا که در این فضا مکالمه مکتوب می شود، و همینطور به این دلیل که بازخورد در این فضا با سرعت ِ بالا و هزینه ی پایین انجام می شود، رفع سوتفاهم در وبلاگستان به سادگی ِ نوشتن یک پست دیگر است. این نوشته پاسخی است به این پست: وبلاگ نویس ایرانی و مرگ امیدرضا میرصیافی.

امیدرضا میرصیافی در زندان و زمانی که در اختیار مقامات ِ حکومتی، به معنای عام آن، بود فوت کرد. همین جمله ی کوتاه کافی است که بپرسیم، کمیسیون ِ مستقل ِ تحقیق در مورد این رخداد کی تشکیل می شود؟ اطلاعاتی که از شرایط منجر به فوت امیدرضا داریم روشن تر از آن است که در پرسیدن این سوال درنگ کنیم، اما بیایید به سناریوی ِ ساده تری فکر کنیم. تصور کنید اتوموبیلی که امیدرضا را از اوین به دادگاه می برده است چپ کرده است و او کشته شده است. حتی اگر رخداد اینگونه هم بود باید کمیسیونی تشکیل می شد و بررسی می شد که آیا قصوری انجام شده است یا خیر. فراموش نکنید که از لحظه ای که زندانی در اختیار مقامات زندان قرار می گیرد مسوولیت حفظ جان او هم به این افراد منتقل می شود. مثال می زنم. از وکیلی با واسطه شنیدم که اگر شما پیاده روی جلوی خانه تان را پارو کنید و کسی اتفاقا در آن نقطه زمین بخورد می تواند از شما شکایت کنید که به او صدمه زده اید. گاهی فراموش می کنیم که جان انسان و سلامتی او چه بهای زیادی دارد.

پس از حادثه ای که برای این وبلاگ نویس اتفاق افتاد در پستی (ببینید: یک نفر دیشب مرد) نوشتم،

دموکراسی مثل رنگ نیست که از مغازه بخریمش و دیواری که تاحالا سبز بود از این به بعد قرمز بشود. این اعضای یک جامعه هستند که به این نقطه می رسند که محترم هستند و حقوقی دارند و زندگی خصوصی شان زندگی خصوصی شان است. تا پیش از آن و به ضرب دگنگ نمی شود دموکراسی علم کرد. شهید اما می شود داد. ما هم دچار حس شهادت طلبی می خواهیم بشویم؟

این نوشته را با این فرض نوشتم که خواننده نه تنها با مساله آشناست، که دوری هم در وبلاگستان زده است و دیده است که بسیاری به “خونخواهی” برخاسته اند. سعی کردم نشان بدهم که در ورای نظام ِ ایران و خشونت ِ بی پرده اش، و مخالفان ِ نظام ِ ایران و خونخواهی شان، یک جوان جانش را از دست داده است. یک نفر مرده است و اگر همین حالا من و تو یک دموکراسی ِ تام و تمام در ایران برپا کنیم زنده نمی شود. وقتی می نویسم همیشه به خودم می گویم، اگر کسی از نوشته ی من هیجان زده شود و کاری کند و بلایی سرش بیاید من مسوول هستم.

همدیگر را شیر نکنیم. تغییر یک شبه اتفاق نمی افتد و مرگ ِ امیدرضا جز داغدار کردن یک خانواده کاری نمی کند. امیدرضا را چرا می گوییم؟ فکر می کنید چند نفر از مردم ایران، نه اصلا تو بگو چقدر از جوانان ِ تحصیل کرده ی ایرانی، می دانند فلان زندانی ِ سیاسی ِ اسم و رسم دار، به زعم ِ من و تو،خواننده ی پاپ است یا سر فاطمی بقالی دارد؟

نشسته ایم دور هم و خوشمان است و حرف می زنیم و یکی می میرد. مساله ی اساسی این است که کسی که مرد، مرده است. این دنیا Ctrl+Z و “دوباره بازی می کنیم” هم ندارد.

احتیاط کنیم.