omid-reza-mir-sayafi-s.jpgامیدرضا میرصیافی، وبلاگ نویس و روزنامه نگار، در زندان اوین فوت کرد. گزارش پزشکی دکتر حسام فیروزی که خود او هم دوباره همین روزها دستگیر شده بود/است را اینجا ببینید.

بیایید کل تشکیلات ِ نظام حکومتی ِ ایران را بریزیم در یک جعبه. تمام افراد و گروه هایی که به هر دلیل و با هر انگیزه ای با آن مخالفت می کنند را هم بریزیم در همان جعبه. این جعبه آخرین “دستاورد”ش یک جسد است که رویش نوشته “امیدرضا میرصیافی”. حالا بیا از خودمان این را بپرسیم: “هدف چیست؟” یعنی بحث می کنیم و گاهی هم با هم دست به یخه می شویم که چه بشود؟ مگر هدف این نیست که امیدرضا میرصیافی بتواند کار داشته باشد و آرامش و شادمانی؟ حالا که مرده است؟ می شود حالا بشینیم چرتکه بیندازیم که نظام مقدس را باید به فحش گرفت یا امیدرضایی که لابد هیجان زده شده و چیزی نوشته و بازداشت شده و افسردگی اش تشدید شده و کار رسیده به مرگ ِ یک آدمیزاد ِ دیگر. می شود این یکی را هم بکنیم یک شهید دیگر و دو نفر دیگر را تهییج کنیم که بروند جلو و حنجره پاره کنند. که چه بشود؟ دچار کمبود شهید شده ایم؟

دموکراسی مثل رنگ نیست که از مغازه بخریمش و دیواری که تاحالا سبز بود از این به بعد قرمز بشود. این اعضای یک جامعه هستند که به این نقطه می رسند که محترم هستند و حقوقی دارند و زندگی خصوصی شان زندگی خصوصی شان است. تا پیش از آن و به ضرب دگنگ نمی شود دموکراسی علم کرد. شهید اما می شود داد. ما هم دچار حس شهادت طلبی می خواهیم بشویم؟

شرح ِ دکتر فیروزی از فوت ِ امیدرضا میرصیافی را که خواندم یاد ِ “خون ِ دیگران” ِ سیمون دوبوار افتادم. چقدر می خواهیم خون ِ دیگران و خون خودمان را برای این بدهیم که خون ِ کسی زمین نریزد؟

* سطری از “جنبش واژه ی زیست“، دفتر “حجم سبز”، سهراب سپهری.

یک نفر دیشب مرد

و هنوز ، نان گندم خوب است.

و هنوز ، آب می ریزد پایین ، اسب ها می نوشند.

عکس از: رادیوفردا