آدم است دیگر، گاهی هم کباب می شود
توسط کمانگیر در روز ۱۱ اسفند ۱۳۸۷اسفند ۱۱
دوسال ِ پیش هشت کودک دبستانی در درودزن ِ استان فارس سر کلاس سوختند و چندتایی شان انگشتهایشان را از دست دادند (ببینید:ویدئوی وارده: آتش، دروغ، مرگ ِ لبخند). تقریبا همه به دلیل سوختگی های شدید ِ روی صورت و بدن خانه نشین شده اند و بنظر می رسد خانواده های این کودکان آن چنان درگیر ِ هزینه های درمانی هستند که کسی فرصت ِ جدی گرفتن ِ اشاره ها به ناهنجاری های رفتاری قربانیان حادثه را ندارد (فیلم را ببینید).
می شود در مورد این حادثه سوالهای متعددی کرد. مثلا اینکه چرا از وسیله ی گرمایشی ناامن در محیط آموزشی ِ کودکان استفاده شده است. یا چرا راه خروج اضطراری از کلاس توسط بخاری سد شده بوده است. و هزار سوال ِ دیگر که همگی بسیار مهم هستند. این سوالات اما همه یک نکته ی مشترک دارند: از آقای حکومت پرسیده می شوند. سوال دیگری اما هست که باید برویم جلوی آینه و از خودمان بپرسیم: چرا حادثه را فراموش کرده ایم؟ آیا این یک اتفاق ِ "مهم" نبود؟ آیا این یک اتفاق ِ "معمولی" بود؟ یا شاید بود؟ شاید نباید خیلی شلوغش کرد؟ هشت بچه سوختند، خب؟ آدم است دیگر، می سوزد. گاهی بزرگ، گاهی کوچک.
در پایگاه اطلاع رسانی بسیج دور می زدم. رسیدم به معرفی بسیج و در توضیح ِ دوره دوم عمر بسیج، از 1361 تا نیمه اول 1367، این جمله را دیدم،
در طول مدت جنگ، بیش از 550 هزار دانش آموز بسیجی به جبهه عزیمت نمودند كه از میان آنان بیشتر از 36000 دانش آموز شهید شده و 2853 نفر جانباز و مجروح و 2433 نفر آزاده تقدیم انقلاب نموده اند.بیایید کمی حساب کتاب کنیم. 8 سال جنگ، می شود به عبارت ِ حدود 3 هزار روز. 36 هزار دانش آموز در این مدت کشته شده اند، یعنی روزی 12 عدد. یا اینطور بگوییم، برای مدت ِ هشت سال، روزی یک و نیم برابر ِ تعداد ِ دانش آموزان ِ کلاس ِ دوم ِ ابتدايي مدرسه شهيد رحيمي، نه فقط انگشت و پوست ِ صورت، که سرشان را از دست داده اند. این چه انتظار ِ بیخودی است که داریم که 8 بچه دبستانی سوخته "اتفاق مهم"ی باشد؟ آدم است دیگر، یک روز می رود روی مین، یک روز هم بخاری چپه می شود می سوزد. این قرتی بازی ها چیست که در می آوریم؟
عکس از: فارس



این چیزها مهم نیست مهم حفظ فلان است. ما هر چه داریم از فلان است. جان همه ی عالم فدای فلان و فلان و فلان و … اصلن جان ما در مقابل حفظ فلان چه ارزشی دارد؟
طبیعی است که تکرار اتفاقات ولو ناگوار را عادت میکنیم
Good point kamangir!
اینم سوتی جدید فارس:http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8712120313
حضرات فارس هنوز فرق بین اردشیر زاهدی با سپهبد زاهدی رو نمی دانند و فکر می کنن کودتا کار اردشیر بوده!!!
پ.ن:گفتم شاید دوست داشته باشی روش کار کنی.
سلام
۱- اگر منظورت این است که چرا مسئولین یا آقای حکومت به وظایفش عمل نکرده و کمی از سهم پول نفت آن اطفال را خرج خودشان نکرده و مثلاً یارانهء متسقیم نپرداخته ،بسیار درست گفته ایی . و ما تاوان همین بی توجهی ها و ندانم کاریها را خواهیم داد.
۲- ولی اگر در لابلای مطلبت ، خواسته ایی گوشه ایی هم به جانباختگان جنگ بزنی و مثلاً بگویی آنها هم بر اثر سهل انگاری شهید شده اند ( که بعید است منظورت این باشد ) باید بگئیم که این دیگر خیلی بی انصافی است . عقل حکم می کند ابتدا نسبت به موضوعی اشرافیت داشته باش بعد اظهار نظر کن .
خیلی جالب خواهد شد که اطلاعاتت را نسبت به جنگ کامل کنی .
آقای محسن فرستادن کودکان به جنگ جنایت نام دارد. عزیز البته در دنیای متمدن.
آقای محسن عزیز، کمانگیر در باره بچه های زیر ۱۸ سال حرف زده. این عین جنایت است. جنگ رو قبول دارم که ما شروع نکردیم و اصولاً مجبور بودیم بالاخره بریم و وایسیم مقابل دشمن. اما انصاف نیست که بچه رو بفرستیم جنگ!
در ضمن همون بزرگاشم از سال ۶۱ به بعد به خاطر خودخواهی آقای جمهوری اسلامی کشته شدند. اطلاعاتت رو خواستی کامل کنی یه خبری بده در خدمتیم!
آرش جان
یک موقع است که ما داریم با دشمنی می جنگیم خوب هرآنچه بلا به سرمان نازل شود قابل قبول است چرا که داریم از خودمان دفاع می کنیم.
یک موقع هم هست که در حال جنگ با کسی نیستیم اما دستی دستی می زنیم بلائی بر سر خودمان می آوریم. این دیگر خیلی مایه شرم است. عین همان قسمت سریال “برره” که رفته بودند برای مانور و دشمن فرضی زده بود همه را ناکار کرده بود.
حالا اگر قرار است تا قیام قیامت ما به بهبود وضع زندگی مردمان مان نرسیم چرا که در هشت سال جنگ ایران و عراق ما نیم میلیون یا یک میلیون شهید دادیم آنوقت باید پرسید که این بنده خداها اصولا چرا شهید شدند؟ مگر نه اینکه شهید شدند تا از ما دفاع کنند؟ از ما و “زندگی” ما. اگر قرار باشد که ما هر روز بهتر و بهتر نشویم در زندگی و معیارهای زندگی مان آنوقت این توهین است به کسانی که رفتند و جان شان را از دست دادند تا ما زندگی کنیم.
در عین حال نمی توان از نظر دور داشت که در خاورمیانه “مرگ” بصورت عجیبی در متن زندگی مردمان جاری است و تقریبا هر مصیبتی که به مرگ منتهی نشود (سوختن، نقص عضو، از هم پاشیدن خانواده، تصادف اتومبیل و …) در مقابل “مرگ” رنگ می بازد و مردم در مقابل آن شانه بالا می اندازند چرا که نگاه ها همیشه و همواره به سمت هیولای “مرگ” بوده و هست. گرگ نقص عضو در مقابل اژدهای مرگ ارزش توجه ندارد.
با تشکر
محمد
دوستان سلام
من ابتدا از آرش عزیز غذرخواهی می کنم از این بابت که مطلبی که کار کرده اند مستقیماً به جنگ مربوط نمی شد ولی کامنتهای ما ، به نوعی به جنگ ارتباط پیدا کرده است و من نیز ذیلاً در مورد جنگ صحبت خواهم کرد . شاید این از خصوصیات جنگ باشد که آنقدر خاص و آنقدر هیجان انگیز و آنقدر دارای ابعاد مختلف و آنقدر صدمه زننده و آنقدر تاثیر گذار می باشد که هر چقدر در مورد آن حرف زده شود ؛ باز هم تازه و بازهم جای حرف خواهد داشت :
۱- دوست گرامی مان پویا مرقوم نموده که فرستادن کودکان به جنگ ، جنایت نام دارد . دوست دیگرمان حرفه ایی نیز نزدیک به چنین مطلبی را نوشته و تاکید کرده که در هر صورت انصاف نیست که کودکان را به جنگ بفرستیم .
در جمهوری اسلامی و در طول ۸ سال دفاع مقدس ، بغیر از سربازان و ارتشی ها و حتی برخی پاسداران که می بایست اجباری به منطقه جنگی اعزام می شدند ( پاسداران نیز هر ۶ ماه یکبار اجباراً می بایست به جبهه می رفتند ) ؛ بله ، غیر از گروههای فوق الذکر ، هیچ کس و تاکید می کنم هیچکسی بطور اجباری به جنگ اعزام نشد . یعنی نیروهای مردمی بطور کاملاً داوطلبانه و دلخواه برای جنگ و اعزام به جبهه ثبت نام می کردند . حتی گروهی از داوطلبین ، به شرط اعزام نشدن به خط مقدم و ماندن در عقبه ، داوطلب می شدند ! این گروه بیشتر شامل مکانیکها ، آشپزها ، آرایشگران و … از این قبیل صنوف بودند . البته برخی هایشان این شرط را داشتند و بسیاری شان هم شرطی نداشتند . محل ثبت نام آنها نیز خ صبای شمالی و معروف به دفتر جذب نیروهای متخصص بود .
دانش آموزان نیز مانند گروهای دیگر مردمی ، هیچ اجباری برای اعزامشان نبود و همگی داوطلبانه ثبت نام می کردند . حتی پس از سال ۶۳ و بعد از اینکه رژیم صدام ، از اسرای ایرانیِ کم سن و سال و کوچک جثه بهره برداری سیاسی کرد ، قوانین سختگیرانه ایی برای اعزام دانش آموزان وضع گردید مانند اینکه باید از یک حداقل سنی ( ۱۶ سال ) و مهمتر از همه از یک حداقل جثه ایی برخوردار باشند تا با اعزام آنها موافقت گردد و تکمیل فرم رضایت والدین نیز از دیگر ملزومات ثبت نام بود .
بر خلاف تصور بسیاری از عزیزان ، این حضرت امام ( ره ) بود که سرسختانه در برابر طرح اعزام اجباری مقاومت م کرد و عقیده داشت چون انقلاب ما عقیدتی و جنگ ما نیز یک جنگ بر سر جغرافیا و مرز نیست و جنگی عقیدتی می باشد ؛ پس می بایست بغیر از نظامیان ، کس دیگری اجباری اعزام نگردد و تحت هیچ شرایطی نیز یک نفر از نیروهای مردمی به اجبار اعزام نگردید .
این ” اعزام داوطلبانه ” دیگر تفاوت اساسی با اعزام کودکان به جنگ دارد . چرا که در ” اعزام کودکان به جنگ ” نوعی حالت اجبار وجود دارد و در ” اعزام داوطلبانه ” اجباری موجود نیست . حالا الان ممکن است دوستان بگویند که نه ! سران ج. ا. با شستشوی مغزی و تشویقاتِ مادی و معنوی ، کاری می کرد که داوطلب ، تشویق به داوطلب شدن شود و در واقع اجبارِ داوطلبانه راه انداخته اید .
نخیر دوستان ! تمام این تشویقات ِ فرضی ، پس از جنگ وضع شد . ما در زمان جنگ چیزی به نام سهمیه ۴۰% نداشتیم . ما در زمان جنگ چیزی مثل شرکتهای رزمندگان اسلام نداشتیم . یک رزمنده هیچ امتیازی بر دیگران نداشت . حقوق بسیجیانِ اعزام شده به جبهه از سال ۶۴ تا پایان جنگ ، در تهران ماهی ۲۴۰۰ تومان و در شهرستانها ماهی ۲۲۰۰ تومان بود . آنهم فقط برای ماههای اعزام . نه ماههایی که در شهر بودند .
اکیداً توصیه می کنم در آرشویها بگردید و در روزنامه کیهان یا اطلاعات مقاله ایی را سرچ کنید به نام ” از فاو تا فاو ” نوشته ح- آخوندی که در اردیبهشت ۶۷ چاپ گردید . باید بخوانید تا بدانید بسیجی ها چه وضعیت اسفناکی داشتند در زمان جنگ . من شرط می بندم اگر اشافیت به آن وضع پیدا کنید فردا همگی یک وبلاگ زده و هر چه نفرین دارید نثار فرماندهان و مسئولین آن موقع کنید از بابت کوتاهی در حق آن عزیزان .
پس خبری از تشویق نبود . می رسیم به شستشوی مغزی ! بحثی است بسیار وسیع که در این مقال نمی گنجد ، فقط آنقدر بگویم حتی اگر شستشوی مغزی را هم قبول کنیم باز هم ظاهر موضوع ، اعزام داوطلبانه بوده نه اینکه کودکان را بطور فیزیکی به اجبر به جنگ اعزام کرده باشند .
سئوالی از شما دارم . بنده برای اولین بار در سن ۱۵ سال و نیم از خانه فرار کردم و به جبهه رفتم ( درسال ۶۲ ) اگر نمی رفتیم و نمی جنگیدیم که امروز شماتتمان می کردید هم خودمان را هم رهبران آن موقع را . اگر می رفتییم و شکست می خوردیم باز مورد سرزنش بودیم که ” شما که نسل آن زمان بودید کشور را به باد دادید ”
حالا نیز که رفتیم و یک وجب خاک را از دست ندادیم و قدرت خود را در عملیاتهای فاو و کربلای ۵ و … به دنیا اثبات کردیم ( رجوع به آرشیو ها کنید ) باز مورد شماتتیم که چرا جنگیدید و چرا پس از ۶۱ جنگیدید و رهبرانتان برای اعزام شما جنایتکار جنگی هستند و … با دفن شهدایمان و شهیدانتان هم که به دلیل امنیتی کردن فضای دانشگاه ! در دانشگاهها مخالفت می کنید . به خودمان هم میگویید که به دلیل هزار امتیاز به جنگ رفته اید . من از شما می پرسم آیا حاضرید بدلیل ۱۰۰۰ تومان ، یک سوزن به دستتان فرو برود ؟ مثلاً باور می کنید که من برای سهمیه دانشگاه به جنگ رفته و برای وام فلان ، از خیر دست راستم گذشتم ؟
می توانید یک کشور دیگر مثال بزنید که سربازان جنگ و رهبرانشان که جنگی به معنای واقعی تحمیلی را با موفقیت ( و البته برخی اشتباهات ) از سر کذرانده باشند و آن وقت اینطور مورد شماتت قرار گرفته باشند ؟
البته می دانم که چون بدلیل محدودیت در فضا نمی توانم تمام مطلب را بگویم ، سیلی از ایرادات از همین نوشته استخراج و آگراندیسمان می شود .
بگذریم ! اصل حرف این بود که کودکی به اجبار اعزام نشده که اعزام کنندگانشان ، عنوان جنایتکار بگیرند .
دوستی داشتیم در جبهه . عکسش را اگر آرش خواست برایش ارسال می کنم که در وبلاگش به نمایش بگذارد . در گرماگرم کربلای ۵ آمد و گفت همسرم نامه داده که صاحبخانه مهلت نمی دهد و حکم تخلیه گرفته . من ۲-۳ روزی می رم تهران و کارها رو روبراه می کنم و برمی گردم . برگه مرخصی اش هم در جیبش بود ولی رفت خط مقدم که به بچه ها سری بزند و بعد به تهران برود . ( معاون گروهان بود ) خب ! به تهران نرفت . در همان خط ترکشی از بالای پیشنانی اش وارد و از پس سرش خارج شد ….. احتمالاً صاحبخانه به همسرش مهلت داده تا مراسم چهلم را بگیرد…
آنها اینجوری جنگیدند . با تمام هستی ، با نفت بشکه ایی ۵ دلار ، با تحریم سراسری ، با لباسهای غواصی تفریحی چرا که نوع نظامی اش را به ما نمی فروختند . متاهل و مجرد ، کوچک و بزرگ ، زیر ۱۸ و بالای ۱۸ ، از همه چی مایه گذاشتند و الحق که جاودانه شدند . نمی بینید که امروز نیز سوژه شما شدند برای تحلیل های بعد از جنگ تان که آنها را فریب خورده و رهبرانشان را جنایتکار بنامید ؟!!
کمانگیر: محسن جان، با نگاه شما و بخش ِ زیادی از استدلال های شما مساله دارم، اما حضورت در این وبلاگ غنیمت ه. هدف این ه که حرف بزنیم که شما داری می زنی. چاکریم. خیلی آقایی.
آقای آرش و سایر دوستان ، سلام
آقای آرش ذیل کامنت طولانی ام خیلی به من اظهار لطف کرده ولی قبل از آن نوشته که : با نگاه و بخش زیادی از استدلال های شما مساله دارم :
– اگر بخواهم خیلی ملا لغتی باشم باید بگویم آرش ، با ۲ ویژگی من مساله دارد یکی نگاه دیگری بخش زیادی از استدلال . عجیب است ! نگاه من به موضوعی مختص خودم است و قاعدتاً کسی نباید و نمی تواند با نگاهم مساله داشته باشد چون عنصری بشدت خصوصی می باشد .
– آقای آرش با ” بخش زیادی از استدلال هایم ” مساله دارد . مگر من چه استدلالی کردم و اصلاً چند تا استدلال کردم که ایشان با بخش زیادی از آن مساله دار شده است ؟ آیا من در کامنت بالا ، جنگ را مشروع و موجه دانستم ؟ ( که البته می دانم ) آیا در کامنت بالا ، من کشت و کشتار در جنگ ۸ ساله را تایید کردم ؟ ( که البته آنرا ناگزیر می دانم ) . آیا در کامنتهای قبلی مثلاً سوختن ۸ دانش آموز را امری موجه و بدون ارتباط با دولت دانستم ؟ ( که ندانستم و اتفاقاً آنرا از کوتاهی و حماقت مسئولان دانسته و مطمئنم تاوانش را همگی پس می دهیم ) آیا استدلال کردم که می بایست به رزمنده ، امتیاز بدهند ؟ ( که باید بدهند ) آیا از نظرات دوستان ناراحت شدم ؟ ( که نشدم ) آیا …
نه ! هیچکدام از اینها نبود . بلکه من فقط در جواب دوستانی که اعزام کودکان ( -۱۸ ) به جنگ را جنایت نامیدند ، توضیح دادم ( حتی استدلال نکردم ) دقت کنید فقط توضیح دادم که در آن ایام حداقل بطور فیزیکی هیچ زیر هجده سالی ، اجباری به جنگ اعزام نشد . و نه رزمندگان زیر ۱۸ بلکه تمام نیروهای مردمی به اختیار خودشان و داوطلبانه به جنگ رفتند بدون اینکه امتیازی داشته باشند یا اینکه اصلاً امیتازی وجود داشته باشد ( در آن زمان ) که بخاطرش به جبهه بروند . مگر اینکه تبلیغات و تشویقات دینی و مذهبی را که برخی دوستان ! سخاوتمندانه ! به آن شستشوی مغزی می گویند را نوعی ” اعزام اجباری داوطلبانه نما ” محسوب کنند که دیگر آن بحث دیگری است .
پس آقای آرش با کجای استدلال نداشتهء من مساله دارد ؟ کسی می تواند بگوید ؟
آقای محسن خان، ماشالله هزار ماشالله زیر هر لینکی از این وبلاگ که باز میشه، کامنتی از حضرتعالی خودنمایی میکنه. آرش نوشته با بخش زیادی از استدلالهای حضرتعالی مشکل داره ولی هیچ کجا اشارهای به این پست نکرده که مثلاً با کامنت حضرتعالی صرفاً در مورد این پست مشکل داره. اگر شما اعتقاد داری که در هیچ کدوم از کامنتهایی که در این وبلاگ گذاشتی هرگز استدلالی وجود نداشته، حق با جنابعالی است.
نوشته بودی کسی میتواند بگوید که من گفتم. البته احساس میکنم از گذاشتن این کامنت هدف دیگری را دنبال میکنی و نه دانستن اینکه آرش با کجای استدلال نداشتهی حضرتعالی مساله دارد.
سلام ورتیگونه عزیز
۱- گفته ایی که زیر هر لینکی یه کامنت دارم . خیلی ساده می گویم که فعلاً بخش فرعی از شغلم ، مونیتورینگ سایتها و وبلاگهاست و طبیعی است که مرتب یعنی روزی ۲-۳ بار اینجا سر بزنم .
البته سعی می کنم که مطالبی را که فکر می کنم به درد کسی بخورد و حداقل حاوی بخشی از تفکر نوع من باشد ، طرح کنم .
۲- از طرف آرش مطلبی خطاب به من نوشته ایی که مثلاً آرش منظورش این بوده یا آن نبوده . شما آرشی ؟
۳- احساس کردی که از گذاشتن این کامنت هدف دیگری را دنبال می کنم . شما غیب دانی ؟ یا دچار توهم توطئه ؟ کاملاً حرفت از ذهن یک شرقی ِ ایرانی تراوش کرده است . ولی ایکاش می گفتی که چه هدفی دارم . توصیف آدم از زبان شخص دیگر خیلی لذت بخش است.
در مورد شماره ۲ مگر شما ننوشتهای که:
“کسی می تواند بگوید ؟”
نکند این جمله را عمهی بنده نوشته است که حالا درآمدهای و میگی که من آرشم یا نه؟
خوب شد در کامنت قبلی هم این را نوشتم، بد نیست شما که مسئول مونیتورینگ هستی چشمانت را بیشتر باز کنی. در ضمن از کجا برداشت کردید که بنده از طرف آرش نوشتهام، شما غیب دانی ؟ یا دچار توهم توطئه ؟
سلام
آقا یا خانم ورتیگونه عزیز
– همانطور که آرش گرامی نوشته ؛ اینجا محل بحث و گفتگو است نه عصبانیت ! عجیب است که لحن نوشتارت ، بویی از عصبانیت گرغته .
– اگر به دقت کامنتهای اخیر خوانده شود ، بدرستی منظور من از ” کسی می تواند بگوید ” مشخص می شود .
– من مسئول مونیتورینگ نیستم عزیز . خیلی شفاف گفتم بخشی فرعی از شغلم ، مونیتورینگ سایتها و وبلاگها است .
– ادامه این بحث ، کاملاً شخصی و موجب دور شدن از اصل موضوع پست و کامنت می گردد . لذا با اجازه شما مطلب مهمتری می گویم :
۱- من فکر می کنم بین دو قشر ، دو گروه یا دو دیدگاه در کشور ، شدیداً سوء تفاهم شده است . این سوء تفاهم باعث شده تا هر چه که صاحبان یک دیدگاه بگویند از طرف دیگر کاملاً تخطئه شده و بالعکس . مثلاً آنچه من از جنگ بگویم باز هم آرش با ” بخش زیادی از آن ” مساله خواهد داشت . حالا هر چه که من پیراهن پاره کنم که بابا جان ! من بعنوان یک رزمنده که آن زمان را تجربه کردم و الان نیز گرچه اصل را بشدت قبول دارم ولی در روشها معترضم و در هر صورت سعی می کنم به نسل بعدی یا نسلی که آن جریانات را از نزدیک تجربه نکرده است ، از باب رعایت صداقت و انتقال شرایط هم که شده با حداکثر رعایت صداقت و بیطرفی نقل قول کنم ، باز هم آرش ” با بخش زیادی از گفته هایم ” مساله خواهد داشت . همین اتفاق نیز ممکن است از سوی من نسبت به آرش اتفاق بیافتد .
من در بسیاری از موارد ، این شقاق و این شکاف و این تخطئهء نظرات را محصول همان سوئ تفاهم بزرگ می دانم . سوء تفاهمی که باعث شده ما خودمان را در دو سوی یک می دان ببینیم و بر خود واجب بدانیم که هر آنچه طرف مقابل گفت ما ردش کنیم .
۲- برگردیم به موضوع اطفالی که سوختند و کسی به دادشان نرسید . این واقعیت دارد . در واقع این جور اتفاقات محصول بی تدبیری ها و باند سالاری هایی است که متاسفانه در ج. ا. بشدت اتفاق می افتد . تو از باند منی پس لیاقت احراز فلان پست را داری . چی ؟ بلد نیستی ؟ خب یاد می گیری منهم کمکت می کنم . …. و نتیجه میشود آن اطفال در آتش سوخته .
البته موضوع جای بحث بسیاری دارد و این چیزی که من در ۲-۳ سطر بالا گفتم ، همه جریان نیست بلکه بخشی بزرگ از جریان اتفاق افتاده است که باعث می شود مردم گروه گروه از نظام فاصله بگیرند .
بدبختی اینجاست که گروهی هم دائم می بایست در حال رفع و رجوع این ندانم کاریها و فاصله گرفتن ها باشند . … خدا آخرش را ختم بخیر کند .