- مدتی پیش با دوست ِ ساکن ِ ایرانی چت صوتی می کردم. حوالی ِ ظهر بود. صدای اذان بلند شد.

در همان روزهای اول ِ زندگی در این طرف ِ کره ی زمین، یکی از تفاوت هایی که حسش می کنی و تحسینش می کنی این است که فرضهای کمتری در مورد تو وجود دارد. دقیق تر بگویم، در کانادایی که تجربه ی زندگی درش را دارم، پذیرفتنی است اگر تو شام پوست ِ معده ی سوسمار بخوری و لباست با همه متفاوت باشد. روزهای اول اسمش را می گذاری احترام و درک و چند فرهنگی بودن و آزادی و از این دست.

- صدای اذان که آمد، انگار یک گمشده ی قدیمی را پیدا کرده ام. متعجب بودم که دوستم چرا بالا و پایین نمی پرد. شگفت زده بودم که چرا درک نمی کند که چه اتفاق مهمی در همان لحظه داشت می افتاد. کم کم که حظ ِ اولیه گذشت اما یاد همه ی زمانهایی افتادم که صدای اذان بلند می شد و غرولندی می کردم و پنجره را کیپ می کردم که “حالا یکی الان مریض باشه یا بخواد بخوابه کی رو باید ببینه؟”

در آن طرف ِ کره ی زمین فرض بر این است که تو یا دوست داری صدای اذان را بشنوی یا باید صدای آن را بشنوی تا این حس در تو بوجود بیاید و بخواهی که بشنوی اش. پس اذان پخش می شود. این طرف ِ کره ی زمین در مورد تو کمتر پیش فرض هست*. کاربردی که نگاه کنیم، این فرض ها، هر چه هم اعصابت را خرد می کنند، می شوند نخی که آدمها را به هم وصل می کنند. و البته واضح است که مرغ همسایه غاز است. هر چه که هست، این اذان را بشنوید.

[display_podcast]

* دقت کن که نمی گویم هیچ فرضی نیست. مثلا قرار نیست تو زنت را کتک بزنی چون بخشی از مثلا فرهنگ تو است.

فرستاده ی بچه های فرندفید، منبع: اینجا