basiji-dargiri-1-s.jpg

واقعیت این است که در داستان “دفن شهدا در دانشگاه”، در واقع شهیدی در دانشگاه دفن نمی شود. این نه به این دلیل است که از تن ِ جانباخته ی راه وطن چیزی باقی نمانده است. مساله ی اساسی این است که می شد یک جعبه بردارند و روی آن بنویسند “اینجا مال ما است”. بعد همین طیفی که حالا تابوت سر دست می گیرد، با آن جعبه هم مقصودش را نشان می داد: هدف فتح دانشگاه است.

و اتفاقا همین جا است که مساله پیچیده می شود. من و تو که دانشجو هستیم، یعنی مسیر ِ پیشرفت شخص و جامعه را در کسب علم می بینیم، با وارد شدن در زمین ِ حریف در همان ثانیه ی اول می بازیم. بنظر ِ شما می شود موی سر خلایق را مشت کرد و توی صورتشان کوبید و یکساعت بعد کتابی باز کرد و خواند که همه ی جمله ها با “اگر” شروع می شوند و “قطعیت” غالب اوقات یک رویای شیرین است؟

در زمین مشت زنی می بازیم. باید رقیب را بنشانیم و با او حرف بزنیم. ندیده اید که چه هواری می کشند وقتی پای حرف زدن و مشت نزدن وسط می آید؟

عکس از خبرنامه امیرکبیر، از طریق گویا