پیش از این در مورد کتاب The Tipping Point اینجا حرف زدیم (ببینید: ما که کامپیوترهای گوشتی نیستیم)، باز هم حرف می زنیم (یک پست با عنوان ِ “ما و آقای فارس نیوز: چرا باید چهارچشمی مواظبش باشیم” مدتی است اینجا منتظر کامل شدن است). جالب است که داستان ِ این پست: مسالتن اخلاقیتن! -۲ هم زمانی اتفاق افتاد که همین کتاب را می خریدم. اما ربط The Tipping Point و انتخابات در ایران.

The Tipping Point در مورد چیزهای کوچک است.

در سالهای ۱۹۸۰ مترو سواری در نیویورک  به معنی پذیرفتن خطر خشونت بود. درعمل میزان ِ استفاده از مترو در این زمان در پایین ترین حد ِ خود در تمام ِ عمر ِ مترو بود. مساله اما تنها خشونت نبود. در سال ۱۹۸۴ حداقل ۵۰۰ نقطه در شبکه ی ریلی مترو ناامن بود و قطارها باید با احتیاط از آنها عبور می کردند. در همین زمان روزی یک حادثه ی آتش سوزی در مترو اتفاق می افتاد و هفته ای یک قطار از ریل خارج می شد. و البته جز چند قطار، تمام ۶۰۰۰ واگن مترو از بالا تا پایین، درون و بیرون، پر از خط خطی graffiti بود. شاید بپرسید در این جهنم خط خطی ها چه اهمیتی دارند.

برای حل مساله، مدیریت متروی نیویورک از خط خطی ها شروع کرد. این تصمیم مبتنی بر نظریه ای بود که به نام “پنجره ی شکسته” در جرم شناسی مشهور است. تصور کنید که یک شیشه ی خانه ی رو به خیابانی شکسته است. عابرانی که می گذرند اینطور برداشت خواهند کرد که کسی از این خانه مراقبت نمی کند. کم کم  شیشه های دیگر هم شکسته خواهند شد و دزدی هم داخل خواهد رفت و شاید کسی هم خانه را به آتش بکشد. بر طبق این نظریه محیط ِ آشفته می تواند جرم خیز باشد. به این ترتیب، و با تمیز کردن قطارها و اقدامات دیگری نظیر دستگیری کسانی که سعی می کردند بدون بلیط از مترو استفاده کنند، میزان جرم در یک دهه ۷۵% کاهش پیدا کرد.

رای دادن به خاتمی ممکن است راه حل ِ مستقیمی برای انبوه ِ مسایل جامعه ی ایرانی نباشد، اما این اقدام راهی است برای واضح کردن این نکته که موضوع برایمان مهم است. اینجا مساله همان مترویی است که فرد ِ آماده ی آزار دیگران با دیدن ظاهر ِ به هم ریخته اش به این نتیجه می رسد که کسی قرار نیست او را مواخذه کند پس به دیگران حمله می کند. ایران ِ با خاتمی با ایران ِ با احمدی نژاد حداقل یک تفاوت دارد: رییس جمهورش مرتب لباس پوشیده است و سنجیده صحبت می کند. ایران ِ با خاتمی یعنی می شود روزی از خاتمی گذر کرد.

مخاطب ِ The Tipping Point اما تنها من و توی رای دهنده نیستیم. نویسنده در این کتاب با جزییات و مثالهای متعدد روی این مساله بحث می کند که چگونه می توان یک ایده را تبدیل به یک اپیدمی کرد. این ایده می تواند یک مدل کفش، یک کتاب، یا یک سیاست باشد. با بسته بندی مناسب ِ پیام، استفاده از ساختارها و شبکه ی اجتماعی که افراد در آن زندگی می کنند و با استفاده بهینه  از فضا (سه عامل: پیام، حامل، فضا) می توان یک ایده را گسترش داد و عمومی کرد. کدام کاندیدا نمی خواهد “می خواهم به فلانی رای بدهم” در جامعه تبدیل به یک اپیدمی شود؟ مگر اصلا انتخاب ِ سید محمد خاتمی در همان ۱۲ سال پیش جز یک اپیدمی بود؟

از دیگران: عقلانیت مافیایی قدرت یا پدر خوانده از شیشه شکسته نان نمی‌خورد