در مورد مقاله ی “بازسازی الوهیت، آیا خدا مغز را آفرید یا مغز خدا را آفرید؟” اینجا حرف زدیم: این کلاه را روی سر بگذارید و مومن شوید. در آن مقاله از پروفسور کلاس کلاسترمر Klaus Klostermaier نقل قول شده بود. در یک نامه ی کوتاه به روزنامه ی دانشجویی، پروفسور کلاسترمر این توضیح کوتاه را اضافه می کند،

تمام تصورات ما (concepts)، از جمله تصور ِ خدا، “توسط مغز ما ساخته می شوند”.در غیر اینصورت ما نمی توانستیم آنها را تصور کنیم و درکی از آنها نداشتیم. به همین نحو، تصوراتی نظیر انسان، زمین، خود، ترس، عشق و غیره همگی “توسط مغز ما ساخته می شوند”. با اینحال ما فرض می کنیم که اینها همگی جنبه ای از واقعیت را بیان می کنند. این نکته که “مغز من” تصور من از خودم را ساخته است البته من را غیر واقعی نمی کند، این موضوع تنها به من هشدار می دهد که دریافت ِ این لحظه ام از خود را مطلق نکنم، به  این دلیل که در زمانی دیگر ممکن است “مغز من” در این تصور تجدیدنظر کند و تصوری جدید در مورد “خود” به من ارایه بدهد. این به معنی حذف این تصور البته نیست.

به همین ترتیب، تصور ِ خدا، یا هر نامی که می خواهید به “واقعیت برتر” بدهید، توسط مغز ما و در پاسخ به تجربه ای از واقعیت ساخته می شود. اینکه این تصور چگونه ساخته و پرداخته می شود به میزان مهارت ِ فرد ِ سازنده در تفسیر این تجربه بستگی دارد. برخی تصوری خام می سازند و برخی تصوری بسیار پیچیده تر. همانند تصور ِ خود، تصور ِ الوهیت نیز در طول زمان تغییر می کند، بی  اینکه حذف شود. (ترجمه ی آزاد، تاکید از من)

روی این جمله می خواهم باز هم تاکید کنیم که،

این موضوع تنها به من هشدار می دهد که دریافت ِ این لحظه ام … را مطلق نکنم

این البته شمشیر دولبه ای است که باخدایان و بی خدایان را همزمان مورد خطاب قرار می دهد.

پس نوشت: “پس خدا وجود دارد”. این جمله ای بود که بارها در آموزش ِ رسمی دینی تکرار می شد. سوال ِ اساسی که قرار نبود بپرسیم این بود که اصلا یعنی چه که “خدا وجود دارد”؟ “وجود” اینجا یعنی چه؟ البته قرار نبود خیلی متوجه معنی ِ این جمله بشویم. نویسنده ی کتاب عجله داشت که به استفاده ی عملی از این تئوری برسد. عنوان این پست هم از همین بحث می آید: گیریم برهان نظم و علیت درست، مگر اصلا فعل “هستن” برای خدا می تواند قابل استفاده باشد؟