نویسنده برای چند لحظه به دیوار روبرو زل می زند و تنگ شدن چشمانش نشان می دهد که ذهنش درگیر فکری است. بعد ته قلم را چندبار روی میز می کوبد و سرش را تکان می دهد. لبهایش را به هم فشار داده است. نگاهی به این سو و آن سوی میز می کند، مداد را روی کاغذ می گذارد، و می نویسد،

………

کاغذ، پیش از آنکه بتوانیم بخوانیم چه روی آن نوشته شده است، مچاله شده است و پرواز کرده است و لبه ی سطل آشغال را با فاصله ی کوچکی رد کرده است و افتاده است کنار ِ در.

نویسنده لبخند می زند. قرار هم نبود کسی بداند که چه در ذهن دارد.

این پست از روزانه های کمانگیر دزدیده شده است.