این جوابی است به بازی ِ “اگر نامرئی بودم” به دعوت ِ صادق خان بلاگ نوشت. بازی وبلاگی زیاد دیده ایم، اما این یکی خیلی به دلم نشست.

برای شما هم لابد پیش آمده است که احساس ِ بشدت منفی درمورد آدمیزادی داشته اید اما از نزدیک دیده ایدش و چند دقیقه حرف زده اید و بعد به خودتان لعنت فرستاده اید که “این چه مزخرفاتی بود در ذهن من بود؟” این اتفاق البته سوی دیگری هم دارد، کسی که فکر می کنیم می شناسیمش، و بر مبنای این اشتباه حس نزدیکی با او می کنیم، اما می بینیمش و درمی یابیم که هرگز نمی شناخته ایمش.

مساله به این سادگی ها نیست. موضوع فقط این نیست که به هر دلیل امکان ِ “از نزدیک” دیدن ِ همه ی آشناهایمان را نداریم (و در عصر چت صوتی و ویدئویی، “نزدیک” لزوما به معنی فاصله ی اقلیدسی نیست). این نکته که حضور مشاهده گر در فرایند ِ مشاهده تاثیر می گذارد بحث ناآشنایی نیست.

اگر توان نامرئی شدن داشتم، کسانی را که دوستشان دارم، و کسانی را که دوستشان ندارم، هر دو گروه را، سراغشان می رفتم و تماشایشان می کردم. سعی می کردم جواب این سوال که “او کیست” را مستقل از جواب به این سوال که “زمانی که من هستم او کیست” پیدا کنم.

و البته در روزگار ِ وبلاگ و فرندفید می شود که نامرئی شد. خوب یا بد، می توانی رد گفتگوهای آدمیزادگان را دنبال کنی. می توانی در زمان عقب بروی و نامریی باشی و شناخت پیدا کنی. هیجان انگیز نیست؟ و ترسناک؟

و اما: دعوت کردن در بازی های وبلاگی همیشه یک مشکل بزرگ است. نمی خواهی دوستی را از قلم بیندازی (بخصوص وقتی دوستان زیادی داری) و نمی خواهی کسی را دعوت کنی و بی توجهی ببینی (آدمیزاد است دیگر!). پس، اینطورش می کنیم: تو! خود ِ خود ِ تو! تو که جلوی مونیتور نشسته ای! تو دعوتی! زود! بدو! شوخی ندارم!