اواسط مهرماه پستی داشتیم به نام یک ماه با روزانه های کمانگیر – شهریور. گفتیم که،

این وبلاگ ِ رفیق ِ خودمانی تری دارد در daily.kamangir.net که خوراکش هم این است. نوشته های آن وبلاگ از جنس ِ بلند بلند فکر کردن است.

در آن پست، گلچینی از “روزانه های کمانگیر” در شهریورماه را آوردیم. این هم نگاهی به ماه مهر که همین یکی دو روز پیش جایش را به آبان داد.

تشنگی از پیِ دویدن عقربه ها – ۲۵ مهر

وقتی عقربه ساعت و دقیقه خیلی سریع از پی هم می آیند و می روند، و تو هنوز نه خسته ای و نه سیراب!

انگار زمان را به سخره گرفته باشی! آب خواهم خواست

پس فردا هم روز دیگری است – ۸مهر

اینکه چطور می شود یک “نامومن” معتقد به “خیر” باشد سوال بزرگی است که هیچ جوابی برای آن ندارم. تجربه اما می گوید که وقتی به اهدافمان نمی رسیم همیشه موقعیت بهتری در چهارراه بعدی منتظرمان است. فقط باید درست نگاه کرد و ایمان داشت به اینکه، خدا یا انتخاب طبیعی، “تصمیم” بر این بوده است که آدمیزاد زنده بماند و امکاناتش را توسعه بدهد. اینکه قرار باشد من و توی نوعی سهمی از این “مهر” نبریم البته لابد یعنی خفت زندگی را نچسبیده ایم که سهممان را بدهد. بچسبیم خب.

مرتبط: فردا روز دیگری است

آفتابه گیری به صورت اول شخص مفرد – ۱۰ مهر

– داد که می زند، یعنی که “هستم! یادتان نرود که هستم!” نمونه می خواهی؟ سر بزن به وبلاگ این پسره، یک سال قبل.

– کی؟

-همین یارو کمانگیر دیگه.

ضمیمه: ابری نیست، بادی نیست

هویجوری – ۱۱ مهر

رفتم توی فروشگاه، پسره میگه “هویج بدم آقا؟” میگم “هویج؟” میگه “بله، هویج! برای سلامتی خیلی خوبه ها!” میگم “میگو با مربای هویج دوست داری؟” قهر می کنه می ره

از رنج های بزرگ – ۱۲ مهر

آمده ایم برای فرسوده شدن، برای درد کشیدن، برای قربانی کردن، و برای رنج. سرت را در آخورت اگر کردی که هیچ، و گرنه، پا به آن حریم ممنوعه که گذاشتی، بیش از نفس کشیدن و بودن ِ پاورچین که طلب کردی، خودت را گذاشته ای در معرض ِ باد و طوفان و درد. رنج های بزرگ آدم های بزرگ می سازند. فقط آدم های بزرگ شادی های مردافکن را تجربه می کنند. رنج را اگر نپذیری، شادی نخواهد آمد.

این موسیقی را پیش از این هم همین دوروبرها شنیده بودیم (ببینید:موسیقی هفته: نه دیگه این واسه ما دل نمی شه). باز هم گوش می کنیم (درانتهای پست).

درخواست ِ صمیمانه برای سنگسار ِ دسته جمعی ِ آی تی نویسان – ۱۲ مهر

تصور بفرمایید که تمام هیبت کمانگیرانه را برداشته ام رفتم در گوگل می گردم دنبال “خدایا مرا آن ده که مرا آن به“. اولین مورد توضیحش این ه،

با استفاده از ابزاری که در سی دی ویندوز xp در فولدر support قرار داده شده ، آن هم در یک فایل Cab !!! براحتی نسبت به نصب خودکار ویندوز اقدام نمایید.

پست آخر در همین وبلاگ، که نام ِ مومنانه ی “خدایا مرا آن ده که مرا آن به” بر اون گذاشته شده، در مورد “تنظیمات رجیستری مربوط به Windows Media Player” ه.

بد دنیایی شده برادر من! وبلاگستان رو که گرفتید با مافیای ِ ترجمه ای تون (کپی رایت محفوظ است)، حالا رفتید تو کار خدا؟ حیا نمی کنید؟ شرم ندارید؟ وبلاگستان هیچ چی، خدا پیغمبر که بچه بازی نیست. صاحب داره! (کپی رایت محفوظ است)

و اینگونه است که یک عدد کمانگیر روزش را با هوار کشیدن آغاز می کند و سپس لبخند زنان به سمت دانشگاه می رود.

چاکریم!

یک سوسمار ِ شادمان 🙂 – ۱۵ مهر

جیل تیلر Jill Taylor نویسنده ی کتاب “ضربه ی بصیرت” My Stroke of Insight رو راجع بهش اینجا حرف زدیم: این وبلاگ واگذار نمی شود. در فصل سوم این کتاب، که بیشتر راجع بهش حرف خواهیم زد، نویسنده مغز رو به لایه های مختلف تقسیم می کنه (کتاب به زبان بسیار ساده نوشته شده، گاهی زیادی ِ ساده). این از پاراگراف آخر صفحه ی ۱۹ است،

وقتی ما حسهایی نظیر غم، شادی، خشم، سردرگرمی یا هیجان را در خود تجربه میکنیم، این قسمت لیمبیک limbic مغز ماست که درحال فعالیت است.

قسمت لیمبیک، یا مغز ِ خزندگی، یا مغز ِ عاطفی، همان چیزی است که ما از اجداد ِ میلیون سال ِ پیشمان به ارث برده ایم.

مطمئن نیستم خزنده ها دوش می گرفته اند یا نه، اما حالا یک عدد آقای کمانگیر بسیار خزندگانه شاد است. “یکی نیست بگه به من چه” (این را تو می گویی).

پلنگ میل دارید؟ – ۱۶ مهر

تصور کن که دنبال استاد “پردازش تصویر ِ رنگی” کار در کانادا می گشتم و رفتم عین “ببو”ها در IEEE گشتم دنبال Color Image Processing Canada و حداقل یک سرنخ جالب پیدا کردم.

گاهی خوب ه که ماشین متوجه نیست مثلا “پلنگ” خوردنی ه یا پوشیدنی! 🙂

در ساعت سه دقیقه ی صبح – ۱۷ مهر

رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی.

اشرح لی صدری. اصل قضیه همین است.

چند هزار سال سنت ِ خداپرستی دارند، همه چیزشان هم به راه است. ما هم “اجاره” می کنیم ازشان. پولی هم نمی دهیم.

اشرح لی صدری. مساله همین است. ۳۰ سال عمر و هنوز نه سینه ی گشاده ای. بابا جان ِ من، اشرح! صدا نمی رسه دیگه. بدبختی همین ه.

و این بود یک عدد نق از یک عدد نامومن، راس ساعت سه دقیقه ی صبح.

از مصدر ِ ویگولیدن – ۱۷ مهر

زیگولی! پیگولی! ویگولی!

صدای صحنه: می شنویم که نویسنده روی میزش رِنگ گرفته است.

حسب حال – ۱۸ مهر

من مست ِ مست ِ سرخوشم، من مست ِ بی سر سرخوشم.

توضیح: حسب حال ترجمه ی فخیمانه ی status است.

اصل ِ قضیه – ۱۹ مهر

یک آن چشم باز می کنی انگار و می بینی اینهمه با سر دویدن ها و کلنجار رفتن ها حاصل ندیدن ِ اصل قضیه بوده. اصل قضیه. بود، حل ه، نبود، علافی. هر چه بلندتر هوار می کشی، نشان از استیصال بیشترت ه.

داستان، داستان “چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند“ه. البته با تغییر ضمایر به اول شخص مفرد.

ای بابا.

روزگار ِ دراز ِ دراز ِ دراز – ۲۰ مهر

کسی خبر دارد کجا هستم من؟ دوباره بنویسم، کسی خبر دارد کجا بوده ام من این همه وقت؟

بعضی روزها ماهی می شویم – ۲۱ مهر

بالای سر، چراغ های خیابان روشن هستند. دو طرف، ردیف خانه ها. کسی آن دور، درون پنجره ای، کاری می کند. نور قل می خورد لای قطره های آب و پخش می شود روی برگ ها که کف خیابان را پوشانده اند. خیابان خالی است.

پیشتر، کمی باران زده است، حالا، قطره های آب میان زمین و آسمان معلق ایستاده اند. از میان شب می گذرم. کسی در خیابان نیست. من هستم و تنهایی. و هزار فکر.

در گوشم “قلبت را باز کن و دیوارها را عقب بزن” از Push the Limits از گروه Enigma. پرده ی گوشم زیر بار موسیقی بالا و پایین می پرد. همچنان اما، خطی این هیجان ِ شنیداری را به منظره ی پیش رو متصل می کند.

وقتی می رسم، میزبان می پرسد “چرا موهایت سفید است؟”. یکسال بزرگتر شده ام انگار، در عبور از حجم آب. غرق آب هستم با چتر ِ بسته ای در دست. هزاران قطره لای موهایم گیر افتاده اند.

لذت های ساده” را از دست ندهیم.

نسخه ی آرامتر همین موسیقی: هدیه آغاز سال ۲۰۰۸ (موسیقی را درانتهای پست بشنوید)

آنک بهار! – ۲۴ مهر

یک روز زیبای بهاری در میانه ی پاییز ِ دلگیر ِ وینیپگ.

این از دیروز مانده بود

آنک فرندفید! – ۲۴ مهر

با پرده برداری از امکان جدید فرندفید، محققان جهان را به دو دوره ی “پیش از فرندفید” و “پس از فرندفید” تقسیم می کنند. به دوره ی اول دوران ِ قارپوز هم گفته می شود.

حالا بیا بحث کن وب ۲ بله یا خیر.

به سمت چهل سالگی لابد – ۲۴ مهر

یا مقلب القلوب و الابصار، یا مدبر اللیل و النهار، یا محول الحول و الاحوال، حول حالنا الا احسن الحال

می دانم. برای خودم هم شگفت است. عمری جنگیده باشی و حالا برزبانت بیاید. تحلیل و روانشناسی را کنار بگذار. حول حالنا الا احسن الحال. نکته اساسی این است. انگار گفتنش هم حتی آرامشت می دهد.

دوست نازنینی می گفت، چهل سالم که بشود می شوم “مذهبی ِ شدید”. لابد عوارض ِ نزدیک شدن است. کم کم ۳۰ ساله می شوم.

انتظار یعنی هستی – ۲۸ مهر

چه کسی می گوید انتظار سخت است؟

انتظار یعنی کسی را داری که چشم براهش هستی. مگر همه ی بالا و پایین رفتن ها برای همین داشتن ِ یک نفر نیست؟ جوراب که نیست یک کمد پر داشته باشی. یک آدم است. یک آدم که می تواند در هر نقطه ای از زمین و زمان باشد. و این آدم است که وقتی می آید زمین می ایستد و قلب زمان برای لحظه ای از زدن می ایستد. می ایستد و نگاه می کند به تلاقی دو نگاه. می ایستد به احترام ِ هم آغوشی دو روح.

انتظار یعنی هست. انتظار یعنی هستی.

(…) – ۲۸ مهر

موقعیت ویژه: زمانی روی تحلیل تصاویر پورن کار می کرده ای و حالا ایمیل می گیری که “بانک تصویرتان را بدهید”.

بانک تصویری نبود، تشریف ببرید گوگل سرچ بفرمایید (…) و (…) و (…) و (…).

اتفاق می افتد – ۲۹ مهر

به مادرم گفتم دیگر تمام شد، گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد، باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم

پس نوشت: خبر بدی نیست. یک تغییر. همان “خدایا مرا آن ده که مرا آن به” ِ مومنین.

شادمانگی – ۲۹ مهر

مهم این است که خراب و خسته چقدر طول می کشد تا قهقهه بزنی، وقتی که هست. می شود هم که قهقهه ات بماسد روی لبت، وقتی که می آید. مهم این است که کدام.