در روزانه ها بخشی داریم به نام “لذت های ساده“. ایده این است که شتاب ِ روزانه امکان ِ دیدن را از ما می گیرد و تجربه های محشری را از دست می دهیم. این هم شرح یک “لذت ساده” است که دیروز اتفاق افتاد.

حوالی غروب است. خسته و نگران هستم. باید کاری را انجام بدهم که سخت است. خودم خواسته ام، اما همچنان نگران هستم، چه خواهد شد؟ هدفون در گوش، mp3 player را پر کرده ام از آلبوم های Enigma، که بعضی هاشان را هم تاحالا سر فرصت نشنیده ام. موسیقی که شروع می شود، کنار دریاچه ای هستم. مرغهای دریایی، لابد در تلاش ِ متقاعد کردن ِ خوبرویان ِ همزادشان، شیرجه می روند به سمت آب و باز اوج می گیرند و دور می زنند و باز شیرجه می روند. خورشید حالا دیگر کاملا پایین آمده است و بدن ِ سفید ِ مرغها در نور ِ نارنجی برق می زند.

موسیقی که شروع می شود، اولین track از آلبوم ِ “دگردیسی” Metamorphosis است: آهنگ ِ “آغاز تا پایان” Start to End.

ناگهان، موسیقی، شیرجه و اوج گرفتن ِ مرغها، و غروب، همه می شوند یکی. تصادفا این لحظه ی خاص از کار بیرون زده ام، موسیقی هم کاملا تصادفی آمده است. حتی مطمئن نیستم پیش از این شنیده باشمش. اینهمه “تصادف” اما حالا شده اند اجزای یک لذت ناب و نمی شود این وسوسه را به این راحتی کنار زد که دستی پشت ِ این “صحنه” است.

موسیقی تبدیل می شود به آوای مناجات گونه ای. حالا غازها هم نمایش خودشان را دارند.

و به همان سرعت که آمده است می رود. انگار “تزریق شادمانی”. کار ِ سخت و پیچیده ای قرار است انجام بدهم. سه ساعت بعد، همه چیز انجام شده است و خوشحالم.

و شب می رسد. شبی که پرخاطره می شود. انگار نقطه ی درخشانی انتهای یک جمله ی خیلی دلپذیر.