این وبلاگ ِ رفیق ِ خودمانی تری دارد در daily.kamangir.net که خوراکش هم این است. نوشته های آن وبلاگ از جنس ِ بلند بلند فکر کردن است.

گاهی برمی گردم و نوشته های قدیمی را می خوانم، برای یادآوری شادی های و داستانهای گذشته. این خلاصه ای است از نوشته های ماه ِ شهریور در “روزانه های کمانگیر“. چندتایی از پستها موسیقی یا “پادکستک“ی هم داشته که پایین می توانید بشنویدشان.

پادکستک ِ خودمانی ِ دو – ۱ شهریور

دویدن از سراشیب، با باد بر شانه هایت، و همه ی رنگها می درخشند. دیروز ِ روزناک ِ دیرگشته، می دویدی و افسار نداشتی، و می دویدی، در پی افسار. و افسار نداشتی. و افسار نداشتی. افسار خراب می کند، همه ی هستی تو را. خراب. و خراب. و خراب.

مرتبط: پادکستک ِ خودمانی ِ یک


بل و کمانگیر – ۲ شهریور

عین دیوانه ها خوراک اضافه می کنم به گوگل ریدر. دور از جون عین سگ می خونم. دنبال راز پنهان ِ وبلاگستان می گردم به گمانم. شما دیدیدش؟

گنده گردیدگی کمانگیرانه و باقی قضایا – ۴ شهریور

فردا یا پس فردا، بسته به اینکه وطنی حساب کنی یا فرنگی، می روم در -۱ سالگی. رفقای مهربان زیادی، بخصوص اهالی فرندفید، مرحمت کردند و تبریک گفتند. چاکریم دسته جمعی. آقایید و خانمید همگی. همیشه شاد و خرم باشید. روزهای شادیتان را ببینم.

اما چرا -۱. سالهاست قرار گذاشته ام با خودم که ۳۰ سالگی رو درحالی شروع کنم که چند مساله ی اساسی حل شده باشند. و حالا این آخرین سال ه. باید از تز دفاع کنم، باید برای دو سال آینده جایی پیدا کنم، و باید به وضع زبان برسم، … این لیست بیش از اینها طول داره. مهم اما این همه نیست. مهم وجود حضور مبارک ِ “رفاقت” ه.

چاکریم. شاد و خرم باشیم همگی.

مکاشفات مثلا – ۴ شهریور

شده هرگز که انگار یکهو دری از آسمان برایت گشوده شود؟ چشم دلت انگار همیشه غبار گرفته بوده و حالا باز ِ باز می شود و نور می زند تویش و داری انگار کور می شوی از اینهمه نادانی ِ گذشته.

آسمان را ولش کن. بچسب به همین پایین مایین ها. همین آدمیزاد. همین خود ِ خود ِ آدمیزاد.

یههو – ۴ شهریور

تا حالا فکر کردی که ماشین هم می تونه عاشق بشه؟ بین کی گفتم. ۲۵ آگوست ۲۰۰۸. ۵ شهریور ۱۳۸۷.

برمی گردیم به این. بر می گردیم.

پادکستک ِ خودمانی ِ سه: ناآفتاب – ۴ شهریور

زمستان ِ دراز ِ وحشی از کشتن ما خسته شد، و رفت. برفها هم که بروند، گمان می کنم بشود دوباره فکر کرد، به آفتاب. و من فکر می کنم، مغز سرت که داغ می شود، زیر آفتاب، با خودت فکر می کنی، مه بود و محو شد، بدرک که محو شد!

مرتبط: پادکستک ِ خودمانی ِ یک و پادکستک ِ خودمانی ِ دو

برق که می رود چه می کنی؟ پیه سوز روشن می کنیم آقا – ۷ شهریور

اسمش را بگذاریم “پرسه ی نوشتنی”. یعنی همین که کاغذ جلویت می گذاری و غرق فکر و خیال ِ خودت چیزهایی می نویسی، شاید خط و خطوطی هم می کشی. صبح که بلند شدم، این عبارات را از نوشته های بی ترتیبی که روی دو برگ کاغذ نوشته بودم جمع کردم:

رسیدن به نرسیدن. تن ندادن. رفتن برق چشمها. فراموشی همه ی رویاها. نبودن. به خودت احترام بگذار. برق که می رود چه می کنی؟ پیه سوز روشن می کنیم آقا. بدون برق مگر می شود زندگی کرد؟ برق اگر نزند که نمی شود. چشم های او برق نمی زند. برق باید بزند. دیدن مهم است. اگر نبینی نمی توانی بدوی. دویده ای؟ می دوی آیا؟

لحظه – ۷ شهریور

و من مدام به کولج فکر می کنم. به آنجا که حالا پدربزرگم در خاک خوابیده است. به دویدن فکر می کنم. به زمان، که می گذرد.

فکر می کنم باید بنشینم و بنویسم.

حضور حضرت ِ چرتکه – ۸ شهریور

“دلم می خواد عاشق کسی بشم که همیشه باهام می مونه”. این و یه دختری در مصاحبه ی دیسکوی زمانه می گه.

به این میگم علاقه ی مبتنی بر چرتکه. واضح ه که قضاوت نمی کنم، و اساسا مطمئن نیستم در این زمینه بر چه مبنایی باید قضاوت کرد.

گوش کن دلت شاد بشه. بی خیال.

اردنگ میل دارید؟ – ۱۱ شهریور

از چاله باید آمد بیرون. با اردنگ. تصور کن خودت را که با لگد می زنی به ماتحت خودت!

لابد بعد با صورت می خوری زمین.

ای بابا.

آدمیزاد ِ الکی – ۱۱ شهریور

erotic-dreams.jpgاین چه اشرف مخلوقانی است که با یک نگاه یخ دلش می گیرد و با یک آهنگ ِ توپ دنیایش آفتابی می شود؟

بی خیال ِ جواب. آهنگ گوش کن. از آلبوم “رویاهای شهوانی” Erotic Dreams از گروه انیگما Enigma. اسم آهنگ هست Sequoia که گویا نوعی کاج است.

کمانگیر نبودن – ۱۳ شهریور

صادقانه، وبلاگ به معنی ِ وبلاگ اینجاست، آن جای دیگر را گاهی اوقات می مانم اساسا “که چی؟”

کمانگیر، آبادپور، چند وقتی است نفر سومی بودن را هم بیشتر تجربه می کنم. و این یکی است که “باید در پستو نهانش کرد”.

ایستاده بر اوج کافئین! – ۱۳ شهریور

یک روزهایی هست، شوق میاد و پُرِت می کنه. بی صدا. مثل یک نسیم.

و البته می تونه تاثیر این باشه که با استاد گرامی قرار داشتم و تحویلات اساسی گرفت. این قهوه هم کافئینش بالاست.

ای بابا.

نوشابیدگی – ۱۳ شهریور

بدین وسیله اعلام می دارد که یک نامه ی بلند انگلیسی نوشتم بدون غلط یاب و هیچ ایرادی نداشت.

نوشابه! باز! می کنیم!

مداد بدم خدمتتون؟ – ۱۴ شهریور

برای تولدم هدیه یک بسته مداد خریدم. دورشان آبی است و تهشان پاک کن دارد.

لعنت بر اتود که این لذت ِ ناب، این صدای محشر ِ کشیده شدن ِ مداد روی کاغذ، این حظ ِ دل انگیز ِ تیز کردن مداد کند را از ما گرفته.

یک آقایی می گفت، “مداد ِ همیشه تیز مثل عشقهای هالیوودی است”.

آسمان ِ حقیر – ۱۵ شهریور

می نویسد،

وقتی آقا آمدند کرمان، خیلی دلم می خواست نزد ایشان بروم و بگویم: آقاجان! یک حبه قند یا … را بدهید تا به دختر بیمارم بدهم، شاید نور ولایت، معجزه ای کند و فرزندم چشمانش را باز کند . (تاکید از من)

همیشه فکر می کنم، خدا اگر خداست، که همه چیز است، بنده مگر می شود جز اطمینان و توکل مطلق کاری کند؟ “نور ولایت”ی که “شاید معجزه کند” نخواستیم. “آن نور روی موسی عمرانم آرزوست”.

ثبت احوال – ۱۶ شهریور

شادم – ۶ سپتامبر ۲۰۰۸ – ۱۷ شهریور ۱۳۸۷ – ساعت ۷:۱۲ بعد از ظهر به وقت مرکزی آمریکا و کانادا.

نوشتم که برای سالگرد گرفتن دم دست باشه.

جوکش رو شنیدید؟

دوستانه – ۱۷ شهریور

دوست، اگر دوست است، وقتی نیست دوست تر می داری اش. دوباره بنویسم، دوست که نیست، قدر ِ بودن هایش را بهتر می دانی.

ثبت احوال، دوباره – ۱۸ شهریور

الو؟ ثبت احوال؟

مراجعه فرمایید به: (لینک)

خودخرکردگی – ۱۹ شهریور

بیا بابایی، این تز رو بخون، تموم کن، بعد می ریم php بازی.

قرائتی هم یکبار می گفت دین را باید مثل قرص تلخ که در پوشش شکر بخورد بچه می دهند، “شیرین کرد”.

نق ِ موزیکال – ۱۹ شهریور

مهسا و مرجان وحدت گوش می کنم. هنوز اینقدر گوش نداده ام که آهنگ ِ خاصی شان را بیش از بقیه دوست داشته باشم.

دو روز است که هوا سرد شده و من خوشحالم. مثل یک خرس خسته که آماده می شود برای خواب زمستانی. زیر باران راه می روم و فکر می کنم، دنیا بدون آدمهایش. باران، سبزه، و جیرجیرک ی که داخل دستشویی ِ محل کارم گیر افتاده. سخت می گیریم.

این بود نقی که زدیم. شما ببخش.

لذتهای ساده – یک – ۲۰ شهریور

لذتهای ساده را می شود که از دست نداد، مثل شکم برآمده ی یک دختر و چه دلپذیر که سنگین راه می رود. فقط باید کمی آرام تر راه رفت. کمی.

توضیح ضروری: خبری نیست. بنده خدا در خیابان بود. هیزی ِ مختصری کردم. ببخشید.

وبلاگ نویسی در حمام – ۲۱ شهریور

اینقدر هی نوشتی “من این کار رو کردم”، “من اونطور شدم”، “من چنان فکر کردم”، که حذف کردم خوراکت رو از خوراک خوان.

خنک شد دلت؟ حالا برو توی حموم واسه خودت آواز بخون.

لذتهای ساده: دو – ۲۲ شهریور

لذتهای ساده از دست می روند، زمانی که شتاب داریم که “به کاری برسیم”. می شود اما آرام تر راه رفت و نگاه کرد به اطراف.

موسیقی در گوش، از خانه به دانشگاه می آیم. “جنگل” از بابک بیات پخش می شود. ناگهان نسیمی می آید و شاخه های نوک ِ درختها به رقص در می آیند. برای چند ثانیه، موسیقی و رقص شاخه ها هماهنگ است. انگار دستی که نواها را در هم می آمیزد، هم او سر درختها را هم نوازشی کرده است که اینچنین شادمانه برجای خود می جنبند. رقص تمام می شود، اما شیرینی اش می ماند.

مصیبت عظمای یک موجود حقیر – ۲۴ شهریور

فکر کن عصر روز یکشنبه است و می خواهی موسیقی گوش کنی که دلت نفسی بکشد و هدفون هم خراب می شود. امروز را شانس آورده ام که تعطیل است که کسی دانشگاه نیست و می شود با اسپیکر سر کرد. فردا باید فکری کرد.

و این همین حقارت ِ مصایب ِ یک آدمیزاد است که می خواهی سرت را بکوبی به دیوار.

در ستایش ِ آقای خدا – ۲۵ شهریور

خدا دوستی است که هست، همیشه هست، و همه جا هست. بار ِ دوشت نیست، یار ِ همیشه ات است.

و این را یک بی دین می گوید.

۱۳:۱۳ – ۲۵ شهریور

سیزده دقیقه و سیزده ثانیه می ناب.

استعغا – ۳۰ شهریور

الان این را جایی خواندم،

از دوست داشتن اگر می شد استعفا داد، برای همیشه، روزهای آفتابی را از دست می دادی، اما رعدو برق ِ مرگ هم شاید از آسمان رخت می بست.

از بزرگی و عشق – ۳۱ شهریور

راز اول دوست داشتن این است: بزرگ باش. آدمهای حقیر فقط می توانند عاشق شوند.

طنین ِ خنده های دوست. “با اینا زمستون و سر می کنم، با اینا خستگیم و در می کنم” (متن کامل).