فاحشه ها همیشه دوروبر بودن. کوچیک که بودم بدم می اومد ازشون، برای اینکه چکمه های خوشگل ِ پاشنه بلند می پوشیدن، بعد من چیزی جز کفش های لاستیکی برای پوشیدن نداشتم.

این را بیبی Baby می گوید. تازه ۱۲ سالش شده است و با پدر ۲۷ ساله اش جولز Jules زندگی می کند. خودش می گوید پدرش برایش بیشتر یک برادر بزرگتر است. حسودی هم می کند، مثلا وقتی پدر هرویینی اش با رفیق ِ بنگی دیگری گرم می گیرد و او تصمیم می گیرد سراغ مواد برود برای اینکه با پدرش نقطه ی اشتراک بیشتری پیدا کند.

زمانی که او بدنیا آمده است پدر و مادرش ۱۵ سال داشته اند. این یکسال قبل از این بوده است که مادرش بمیرد.

کلی موتورسوارهای “فرشتگان جهنم” Hell’s Angels (گروه تبهکاری که چندی پیش کلوبهایش مورد حمله ی پلیس قرار گرفت و مقدار زیادی مواد مخدر در آنها کشف شد) دوروبر بودن. اونا مثل زنبور توی خیابون ها ویراژ می دادن. کیفی می داد تماشاشون کنی که یه دسته شون توی خیابون می روندن، مثل یه رژه. این موقع هایی بود که داشتن می رفتن یه رستوران رو بهم بریزن.

یک شب بیرون خیلی سرد بود، برای اینکه طوفان داشت شروع می شد. اواسط اردبیهشت (می) بود اما انگار روی یک کپه برف خوابیده بودم. زیر لحافم گوله شدم که گرم بشم، اما فایده نداشت. بالاخره، دراومدم از زیر پتو و خزیدم کنار زکاری Zachary (پسری در یک پرورشگاه که بیبی در یکی از غیبت های پدرش در آن زندگی می کند. زکاری را مادرش در مترو رها کرده است و رفته است و او مدام منتظر بازگشت مادرش است). اون شب یکی از عمیق ترین خوابهای زندگی ام رو کردم. مثل این بود که وسط یک کیک ِ داغ خوابیده بودم که همین الان از تو اجاق بیرون اومده. همین بود که زکاری اینقدر مهربون بود. بنظرم رسید که زکاری برای این اینقدر گرم ه که هنوز مهر مادرش رو داره.

“لالایی برای بزهکاران کوچک” Lullabies for Little Criminals اسم کتابی است که چندی پیش در قفسه ی “ما پیشنهاد می کنیم” در کتابفروشی دانشگاه پیدا کردم. محتویات این قفسه پیشنهادهای کسانی است در کتابفروشی کار می کنند، و خیلی هایشان دانشجو هستند. داستان کتاب در مونترآل اتفاق می افتد (قابل توجه کسانی که به ادبیات کانادایی علاقه مند هستند).

کتاب از دید دختر نوجوانی نوشته شده است که با پدر ِ معتادش در یک محله فقیرنشین زندگی می کند. شاید برای همین است که در کتاب اثری از قضاوت و اخلاق نمی بینیم. همین که آدمها زنده بمانند از سرشان هم زیاد است. و البته کتاب اصلا من ِ خواننده را افسرده نمی کند.

(جولز آمده است خانه ی یک مواد فروش و بیبی دنبالش دویده است که به او برسد، اما جولز نگذاشته او داخل برود. حالا بیبی پشت در منتظر است) یک سنگ گنده روی زمین پیدا کردم و واسه خودم فکر کردم یه پرنده است که زخمی شده. گرفتمش توی دستم و نازش کردم. دلگرمی بهش دادم که دووم می آره و توی گوشش گفتم که حتما خیلی زود دوباره پرواز می کنه. بعد گذاشتمش توی جیبم کنار سنگهای دیگه ای که نجاتشون داده بودم.