• فرشاد (اسم جعلیه) پنجم ابتدایی رو که تموم کرد وارد سازمان استعدادهای درخشان (تیزهوشان) شد. در دوره راهنمایی شاگرد اول کلاس بود و یکی دوباری هم به مرحله کشوری المپیادهای ریاضی و کامپیوتر راه پیدا کرد. لیسانس و فوق رو دانشگاه تهران گرفت و بعد از مدتی اداره یک شرکت با چند رفیق، از دانشگاهی در آمریکا پذیرش گرفت برای دکتری، و از ایران رفت. چند روز پیش که با فرشاد حرف می زدم می گفت این امکان رو هم جدی بهش فکر میکنه که درس رو ول کنه و دنبال کار بگرده، برای اینکه برای گرین کارت اقدام کنه. گفتم درس؟ گفت خیلی دوست دارم استاد دانشگاه شم اما خب شرایط خیلی آماده نیست.
  • علیرضا (اسم جعلیه) از دبیرستان وارد تیزهوشان شد و بعد با یک رتبه زیر ۲۰۰ رفت شریف. لیسانس و فوق رو اونجا گرفت و برای دکتری رفت کانادا. چند وقت پیش فهمیدم با استادش شدیدا دعواش شده و داره بر میگرده ایران. تحمل غربت و هوای سرد وقتی تنها هم هستی اصلا کار ساده ای نیست.
  • مجید (اسم جعلیه) از راهنمایی رفت تیزهوشان بعد هم لیسانس و فوق رو شریف گرفت. برای دکتری رفت یک دانشگاه دسته چندم کانادا در رشته ای که هیچ علاقه ای بهش نداره. پریروزا که باهاش حرف می زدم می گفت اولویتش تموم کردن فوری درس و پیدا کردن یک کاره.

تمام این سرگذشت ها واقعی هستند (البته مکانها و نامها همگی جعلیند). این آدمها تک تکشون در رده های بالای هوشی بودند، و هستند، اما به هر حال مصیبت های مهاجرت آزارشون داده. کسی که تجربه نکرده شاید نتونه درک کنه اما وقتی اوضاع زبانت خرابه، می شی مثل بچه های کوچولو. توانایی صحبت کردن با سن بالا میره، اینو همه می دونن. چیزی که آدم پس از مهاجرت درک می کنه اینه که سن عقلیت هم انگار با افول مهارت های زبانیت کاهش پیدا می کنه. وقتی روزی سه بار ازت میخوان حرفت رو دوباره تکرار کنی دیگه تو آقای مهندس فلانی نیستی. تو جایگاه یک افغانی رو در ایران ِ نژادپرست داری.

وقتی میگیم فرار مغزها بنظر داستان ساده می رسه. آقای مغزدار سوار هواپیما میشه و در اینور پیاده میشه. بعد تاکسی میگیره و می ره ناسا روی پروژه مریخ نورد کار میکنه. در عمل این اتفاق نمی افته. حداقل برای خیلی ها. اون خیلیها، که شامل همه آدمهای بالا میشه، از هوششون استفاده می کنن برای اینکه زبانشون رو بهتر کنن و جا بیافتن. برای این استفاده می کنن که از “سیمپسون ها” سر در بیارند و انواع مشروب رو بشناسن که ضایع نشن در یک مهمونی. روش غذا خوردن هم هست و روش توالت رفتن. با اینهمه دل مشغولی وقتی برای کار دیگه نمی مونه. اینها مستهلک میشن.

این تازه داستان ِ انبوه مهاجرین ِ افسرده نیست.

چرا اصلا به این فکرها افتادم؟ حرف زدن چند روز پیش با فرشاد و بعد هم دیدن مکس (Maxx) بی تاثیر نبود. ببینید.