“نظرت راجع به احمدی نزاد چیه؟” راننده تاکسی می پرسد، فکر می کنم شاید اشتباه شنیده ام، اما نه، انگار دقیقا منظورش “ز” است. می پرسم “تو نظرت چیه؟” “جلوی غرب ایستاده” “و این بنظرت خوب ه؟” “غرب پشت آمریکا است، این غربیها باید جلوشون ایستاد، وگرنه باید هی بهشون بگی چشم چشم چشم”.

راننده ی پاکستانی صبر کرده تا در یک فروشگاه/رستوران ایرانی در تورنتو شام خورده ایم، برنج با خورشت بامیه، قیمه و قرمه سبزی، و حالا دارد مرا می برد که به پرواز وینیپگ برسم. می پرسم “دوست داشتی احمدی نژاد رییس جمهور پاکستان بود؟” “پاکستان؟ اونها همه شون کلاه بردارن قربان. حرومزاده ها دست به سینه جلوی آمریکا ایستادن و هر چی بهشون می دن خم می شن و تشکر می کنن، قربان. گ* هم بهشون می دن اینها تعظیم می کنن، قربان!” در اتوبان ِ نیمه تاریک، هر بار که راننده می خواهد روی کلامش تاکید کند سرش را بر می گرداند و برای ثانیه های طولانی به من زل می زند. فکر می کنم، اگر همین جا از عصبانیت پیاده ام نکند، لابد در تصادف کشته خواهم شد.

“حالا به پاکستان هم گیر دادن! واسه این یارو بن لادن، قربان!” و باز خشمش همراه آب دهانش به رویم پرتاب می شود. فکر می کنم اگر جمله هایش را با “قربان” تمام نمی کرد همینجا در را باز می کردم و بیرون می پریدم. ده دقیقه ی بعدی به شرح ِ تئوری ِ آقای راننده در مورد خودی بودن حملات ۱۱ سپتامبر می گذرد و من هر از چند گاهی می گویم “جدی؟” “چه جالب!” “ای بابا!” می گوید ۲۱ سال است در تورنتو زندگی می کند.

حالا در فرودگاه هستیم. ۴۷ دلار. کارت اعتباری در می آورم. چهره اش در هم می رود، “پول نقد نداری؟” می پرسم “کارت بانکی هم قبول نمی کنی؟” “نه، پول نقد!” سراغ ماشین ِ بانکی می روم، کار نمی کند. می دانم نوار مغناطیسی روی کارتم مشکل دارد. تنها چاره این است که از صرافی دلار آمریکا بخرم. ۶۰ دلار می گیرم، به ۷۰دلار. ۵۰ تایش را به او می دهم. حساب می کند که ۴۸ دلار کانادا می شود. به تاکسی متر اشاره می کند، “۴۷ تا، اون هم تا اینجا” منظورش تاخیر من برای جور کردن پول است. می توانم سرش هوار بکشم که چه تاکسیی هستی که کارت اعتباری قبول نمی کنی، اما از خشمش سر داستان بن لادن چشمم ترسیده است. ۵ دلار کانادا هم در می آورم، “حالا خوبه؟” ذهنی حساب می کند و راضی است. “رسید اگه بهم بدی خیلی خوبه” من می گویم. به سمت ماشین می رود و با یک دسته رسید می آید. خودت پرش کن. می خواهم یکی را بکنم و باقی را پس بدهم. “نه نگه دار همش رو، پرشون کن خودت! واسه کل سفرت. هر شماره ای خواستی برای تاکسی ها بنویس، از ۱ تا ۵۰۰۰، و می خندد” “روز ِ خوبی داشته باشی!” می گویم و به خاطر می آورم که ساعت ۹ شب است. “شب خوبی داشته باشی” بلند می گویم ولی او حالا راه افتاده است.

“پول نقد هم گرفت، شاید برای اینکه مالیات ندهد”* با خودم می گویم و به سمت ماشین ِ صدور کارت پرواز می روم.

* دادوستد نقد، و ثبت نشده، یکی از راه های فرار از مالیات است.

منبع عکس