۴۶۰۶۶۲۰۵۵_۴۵۵۰۵۸۰۰۷c.jpg

مقدمه: دیروز با دو دوست عزیز رفتیم فولکلوراما (Folklorama). فولکلوراما یک سلسله جشن فرهنگیه که مختصه شهر ما وینیپگ ه. در این جشن کشورهای مختلف فرهنگ خودشون رو عرضه می کنن. امسال ۴۵ کشور شرکت کرده بودند. هر کشور برنامه های یک ساعته ای رو برای یک هفته (اگر اشتباه نکنم) انجام می دن و در کنارش غذاهای کشورشون رو هم می فروشن. ما صربستان رو رفتیم و یونان رو و آرژانتین رو.

داستان: در میانه رقص و آواز مدام فکر می کردم به فرهنگ ایرانی. اینکه همه چیز رو از دست دادیم به دلیل بنیاد گرایی. وبلاگ تلنگر که نویسنده اش رو نمی شناسم امروز با نوشته زیبایی کارش رو شروع کرد: بوسیدن در انظار عمومی زشت تر است یا اعدام در ملا عام؟ این سوال بنظرم خیلی مهمه. وقتی نگاه می کنی چیزی نمونده از رقص و آواز و فرهنگ ایرانی. هیاهوی مرگ پرستی و “بریم روی مین” رو بگذاری کنار برامون میمونه رقص دزدکی تو عروسی ها و عرق خوری قاچاقی و دوست دختر بازی قایمکی. چی شد این فرهنگ؟ به اون اعدام میدون آرژانتین فکر می کنم. متاسفانه در ایران نمی تونیم ببینیم بوسیدن آدمها رو توی خیابون. اینجا بارها دیدم. تنها فکری که بعدش به ذهن آدم می رسه اینه که “یار من کو که یکی از اینا به من بده”. متاسفانه اما طوری نگاه کردیم و کردند به اینها که همه چیز رو از دست دادیم.

پس داستان: چند دقیقه ای رو در یک کلیسای ارتودکس یونانی نشستم. هرگز اون احساس رو در یک مسجد یا امامزاده نداشتم. بجز امامزاده صالح توی میدان تجریش که دیگه نتونستیم بریم چون آزاده چادر سر نمی کرد.

نتیجه گیری: اگر فقط یک اصل در زندگیم داشته باشم اینه: داد نزن. داد که نزنی نیازی به شمشیر و تفنگ و آرپیجی هم نداری.

بشنوید: این آهنگ گویا عنوانش شادیه. از ماهی قرض گرفتمش. داستان داشته برای ماهی گویا.

توضیح: دوربین نبرده بودم. عکس دزدیه.

پس نوشت: ماهی هم فولکوراما رفته بوده.