whirlpools.jpgچرا وبلاگ می نویسیم؟ برای پول نیست، که نمی شناسیم فارسی زبانی را که از وبلاگ نویسی پولی درآورده باشد. برای هر چه که هست، شهرت یا ذات ِ همین کار ساده ی حرف زدن، سنگ ترازوی این بازار “شنیده شدن” است. می شود به عدد و رقم بیانش کرد: تعداد خوانندگان خوراک و تعداد بازدید کننده در روز. می شود هم به روش های دیگر. نکته اما، همین “شنیده شدن” است.

آدمیزاد را تصمیم گیرنده ای مدل کنیم که در بازه های محدود و بر مبنای اطلاعات موجود تصمیم هایی می گیرد که به زعم خودش قرار است او را به اهداف بزرگ برسانند. آدمیزاد ِ وبلاگ نویس، با این بیان، هر از چند گاهی پستی می نویسد با این هدف که در درازمدت “باشد”. تصمیم گیری ِ لحظه ای اما واضح است که می تواند به بیراهه بیانجامد: زمانی که بدنبال سود کوتاه مدت، بیشتر و بیشتر فرو می روی.

شاید بیراه نباشد اگر وبلاگستان را “روی دورتندترین” رسانه بدانیم. می نشینی و پستی می نویسی و دو دقیقه ی بعد کسی می خواندش و نظری می گذارد و یک ساعت بعد کسی پستی به جواب در وبلاگش می نویسد. این سرعت بالای دادوستد در این بازار اما، هر چه که جذاب بنماید، به معنی کوتاه شدن بازه های تصمیم گیری است. لازم نیست درسی در بهینه سازی گرفته باشیم تا بتوانیم تصور کنیم که این یعنی خطر.

مثال بزنیم.

آقای الف در زمینه ای مختصری متفاوت با جو غالب وبلاگستان متفاوت می اندیشد. پس پستی می نویسد. با او مخالفت می شود. این یعنی سیل خوانندگان و ذکری اینجا و آنجا. آقای الف حالا باید حرکت بعدی اش را بسرعت برنامه ریزی کند. نداشتن فرصت برای دیدن ِ تصویر بزرگتر و میل ِ بودن بر دهانها، و آقای الف پستی می نویسد و پیشتر می تازد. لیچاری هم بار این مخالفش و آن منتقدش می کند. این دور ِ کور آنقدر ادامه پیدا می کند تا یا یکی از طرفین خسته شود و یا کسی در این میان، حتی به ضرب ِ دور بودن از وهم ِ مجازی هم شده، فرصتی پیدا کند و به آن سوال ِ همیشگی بیاندیشد: “که چی؟”

فقط نفرت نیست اما که می تواند وبلاگ نویس ِ قصه ی ما را بکشد در خودش. خطر شهرت و دوست داشته شدن، بخوانید “خوانده شدن ِ بدون دندان قروچه”، هم برای وبلاگ نویس به همین اندازه مهلک است.

خانم ب خیلی آدم مهمی است. پست های وبلاگی اش را خلقی داغ داغ سر می کشند و کامنتهایش نقل مجالس می شود. باز هم سرعت بالا و نداشتن فرصت برای گرفتن تصمیم ِ درازمدت، خانم ب را به این نتیجه می رساند: تنور داغ است، تا می توانی نان بچسبان. پس خانم ب تبدیل می شود به دو چشم و ده انگشت: مخلوقی شگرف که هستی اش جز در دنیای مجاز قابل تعریف نیست. اما اگر نوشتن خلق کردن است، باید که داشته باشی چیزی در چنته. کتابی خوانده باشی، با آدمیزاد ِ گوشتیی حرف زده باشی، یا جایی رفته باشی. خانم ب اما فرصت این کار را ندارد و می شود به ماننده ی پیرزنهای صدوبیست ساله که مروارید از سروکولشان بالا می رود و روزگاری بر سریر بوده اند، اما حالا مفشان بگیری به رحمت حق می روند.

آدمیزاد و جامعه اش ارتباطی دوطرفه دارند: تاثیر و تاثر. این روند اگر مختل شود هر دو ضرر می بینند. افتادن در گرداب شهرت وبلاگی، به خوب یا به بد، کسی را که می توانست تاثیری داشته باشد، می کند بنده ی خواسته های جامعه اش و این برای همان جامعه یک ضرر است.