سر صبحی، یک دم نشستم به ورانداز ِ حضرت خود. به گزارشی که دیروز تمام شد و ارایه ی امروز و اساسا سرتاپای زندگانی. سوراخ سوراخ و وصله وصله و سخیف و دلنگ! انگار سوپاپ اطمینانی جایی پرید بالا.

سر صبحی، پاشدی، صبحونه نخورده، تئوری هوا می کنی؟

کردمش در حمام حضرت خود را. دوش و اصلاح و تصمیم برای صبحانه. حالا زندگانی لبخند می زند از این گوش تا آن گوش.

داستانی است این که من ِ صاحب ِ یک عدد مغز، که شیر فلکه ی همه ی سوراخ های معده دستش است، می روم پول می دهم به کسی که، “سوراخ شد معده ام! ببین چه مه!”

لایه های بودن. اینکه دیگری باید درد تنم را به من بگوید. اینکه من باید “خود”م را کنترل کنم که به دلیل گرسنگی تبر برندارم به نابودی ِ “خود”.

خدا علم نکنید که ربطی ندارد. اساسا هیچ ربطی ندارد!