بی تفاوتی: خماری ِ مطبوع ِ یک جسد
توسط کمانگیر در روز ۱۱ مرداد ۱۳۸۷مرداد ۱۱
توضیح: این، ادامه ی بحثی است که در پی این نوشته در ساحل سلامت آغاز شد: "چقدر باید نگران بی تفاوتی در جامعه باشیم؟"واضح است که جواب ساده و شسته و رفته ای به این سوال وجود ندارد. بنابراین، در ادامه ی بقیه ی نوشته ها، که در انتهای این پست ردیف شده اند، اینطور نگاه کنید به این نوشته: "همه ی حرفها درست، اما..."
"بی تفاوت" یعنی چه؟ آیا شکایت داریم که چرا فرزاد کمانگیر را به سمت چوبه ی اعدام هل می دهند و هنوز کسی شکایت از قیمت پیاز می کند؟ آیا اساسا این یک واکنش محافظتی در انسان نیست که در برابر درد ِ دائم روشهایی برای فراموش کردن آن پیدا میکند؟ آیا می شود کسی را شماتت کرد که چرا به گوشه ای می خزد تا فارغ از آشوب آرامشی برای خود فراهم کند؟
بی تفاوتی را نه تنها حق، که لازم می دانم. تصور کنید تمام زمانهایی را که دردی در تن داشته اید و سعی کرده اید ذهنتان را روی چیز دیگری متمرکز کنید. یا فکر می کرده اید که "هر چه می توانسته ام کرده ام و کار دیگری نمی شود کرد" یا شاید فقط بخش دوم جمله، "کاری نمی شود کرد، به چیز دیگری فکر کن".
برای تئوری دادن باید سواد داشت، که ندارم. یقه ی ایرانی را گرفتن که "این چه وضعی است جامعه ی تو دارد، کاری بکن!" را اما نه اخلاقی می بینم و نه مفید به هیچ فایده ای. تصور می کنم مشکل اساسی این است که "احترام به نفس" ندارم. یعنی ایرانی ِ نوعی نمی داند که چقدر موجود مهمی است. مثال می زنم. بحثی بود در سی ان ان در مورد کمک های مالی ِ فردی به حزب جمهوری خواه. گفته می شد که او خواسته های غیر قانونیی داشته است. کنگره اما، بگمانم، اعلام نمی کرد که این فرد چند بار در سال گذشته در آن ساختمان رفت و آمد کرده است. بحث این بود که این موضوع جزء مهمی است از این بررسی که داستان چه بوده و پول چه شده است. اندرسن کوپر با خنده ی تمسخرآمیز گفت "مسخره است که نمی ذارن ببینیم کی و کِی در اون ساختمان عمومی رفت و آمد کرده". به این می گویم "احترام به نفس". یعنی "حاکم باید به من جواب بدهد و کسی حق ندارد حق من را از من دریغ کند".
نکته این نیست که اینکار را واقعا در شرایط امروز ایران انجام بدهیم، که البته مایه دردسر خواهد شد. بحث این است که این را باور داشته باشیم. که هرگز فراموش نکنیم که آدم نمی تواند آدم را از حقش محروم کند. چه این حق که "حاکم را من انتخاب می کنم پس باید به من جوابگو باشد" و چه این حق که "شوهر نمی تواند به همسرش ستم کند".
به این ترتیب، مشکل در ابعاد بزرگ بروز می کند اما ریشه در درون تک تک آدمها دارد. این می تواند به این معنی باشد که باید دو نسل بگذرد تا زمانی برسد که شهروندان به حقوقشان آگاه باشند و آن را درخواست کنند. این همه اما خواب خوشی است که وقتی از جوان وبلاگستانی می شنوی که "طرف جنایتکار ه، همون گرفتنش باید گردنش رو بزنن، همون توی خیابون" دود می شود و به آسمان می رود.
این بیمار اگر از خماری درآید از درد دیوانه خواهد شد.
مرتبط:



اقا از این جنایت جدید در اتوبوس گریهوند که تو شهرتون دیروز اتفاق افتاد چه خبر؟ اصلا شنیدید نه؟ شایدم بریدن سر یه مسافر تو اتوبوس چیز مهمی نیست؟
البته خوب …. چیزی نگم بهتره.
کمانگیر: عزیز، دیشب اتفاقا از دوستی شنیدم. فرصت نشد خبر بیشتری بگیرم. شما جایی چیزی خوندی؟
صادقانه اش این ه، مشتری دایم بی بی سی و دیسکاوری هستم. سی بی سی نگاه نمی کنم.
والا تا اونجا که ما از اینور اونور دیدیم مثل اینکه این طرف از بغل دستی اش خوشش نمیومده؛ تو خواب ترتیبش رو داده و سر طرف رو تحویل پلیس داده!
وقت کردید سی تی وی رو ببینید.
اینم یک سری لینک در مورد این اتفاق:
http://www.newstalk650.com/story/20080731/3616
http://winnipeg.ctv.ca/servlet/an/local/CTVNews/20080731/wpg_security_greyhound_080731/20080731?hub=WinnipegHome
http://ap.google.com/article/ALeqM5hx-mB9K812hwZqPx4HhsRsgjT7YwD929RJGO0
ممنون برادر بابت نوشته.
باز هم درود. بر این وبلاگ.
خوشبختی نه تنها حق همه ی ما با همه ی سلیقه های متفاوت مان است که از آن مهم تر چیزی است که به یاری خرد آدمی و مسؤولیت پذیری او برای فرد فرد انسان ها کاملن دست یافتنی است. ما نمی توانیم ماشین زمان بسازیم یا بر مرگ چیره شویم. اما می توانیم بدبینی را به هستی و آن چه در آن است بلاخره کنار بگذاریم. شکاکیت و بدبینی، دشمن تراشی و نظریه ی توطئه دادن پدیده ای دفاعی است ولی به زیان خودمان تمام شده است. در دنیا به حد کافی غذا، رفاه و آزادی و یا امکان تولید و توزیع عادلانه ی آن ها وجود دارد. به یاری پدیده ی گرانقدری به نام علم، لازم نیست برای خوشبخت بودن یک عده از انسان ها عده ای بسیار دیگری قربانی شوند. انسان ها می توانند همه با هم و برابرانه اشیای بی جان را استثمار کنند و هر کدام شان بهتر و آزاد تر از پادشاهان گذشته زندگی کنند. باید روزی این را بفهمیم که خودمان بیشتر دشمن خودمان بوده ایم تا دیگران.
مطلبی نوشتم درباره بی تفاوتی در ادامه این بحث
http://1hamidreza.blogspot.com/2008/08/blog-post_03.html