بازی وبلاگی زیاد دیده ایم اما این یکی بروزتر است و بنظرم متفاوت. سوال این است:

اگر در نقش چهار شخصیت اصلی مرتبط با حادثه زنجان قرار می گرفتید چه می کردید؟ این نقشها عبارتند از: وزیر علوم، معاون دانشجویی دانشگاه زنجان، دختر دانشجو و دانشجویان دانشگاه زنجان و کل کشور.

بازی را این دوست عزیز راه انداخته است و این دوست عزیز مرحمت کرده و مرا دعوت کرده است.

فرض اول) واضح است که فرض بر “قرارگرفتن در نقش”هاست. به این ترتیب قرار است جناب دکتر کمانگیر شویم که وزیر احمدی نژاد است و بانوکمانگیر که دانشجوی در اثنای اخراج از دانشگاه.

فرض دوم) اینکه در موقعیتی چه می کنیم تابع پیچیده ای است از شناختی که از مساله داریم و اینکه تا چه حد حاضر به “بازی کردن” هستیم. به عبارت دیگر، در زمان تصمیم گیری همیشه بین “رسیدن به هدف” و “استقامت بر ارزشها” نوسان می کنیم و کیست که “سخن چرب گفتن” را زمانی بر “حرف حق بیان کردن” پیروز نکرده باشد. همینطور در تصمیم ها نگاهی به “سود لحظه ای شخصی” داریم و چشمی بر “نفع بلندمدت جامعه”. به این معنی، اینجا فرض می کنم هدف رهایی ِ از مشکل با سریع ترین راه و کم ریسک ترین روش است که اخلاقا هم قابل پذیرش باشد.

اما چه می کردم:

بانو کمانگیر دانشجوی اخراجی: همراه پدرم، یا دایی ِ بسیجی ام، به محضر پرنفوذترین روحانی که می شناختم می رفتم. گریه می کردم که “نامزد دارم” (دلیلی نداشت راست بگویم) و اینکه “شرم می کنم که بگویم این نامرد از من چه خواسته است”. پدرم هم سر پایین می انداخت، و شاید چند قطره اشکی، که “نیمه شعبون سفره داریم حاج آقا، من چه جوری نگاه کنم تو روی ملت؟ جواب آقا رو چی بدم؟”. اگر خوب بازی می کردم و اگر مقنعه ام جلو بود، آقا تلفن را بر می داشت و زنگی می زد و بعد از یک ربع مکالمه بسوی ما بر می گشت و می گفت “خداوند لعنت کنه شیطان رجیم رو. آقای دکتر مرد محترمی ه. درست شد کارتان خواهر، بفرمایید.”

در واقعیت امر موردی داشته ام که همینطور حل شده است.

دکتر کمانگیر، معاون دانشگاه: با تلفن حاجی به استغفار می افتادم. پشت سر نامه بر می آمد با توبیخی از جانب رییس. کار به وزارت هم می کشیده بود. عذر می خواستم و در عاشورای بعدی پارچه به سر می بستم و آش نذری را محکم تر هم می زدم. شاید حتی لازم می شد درخواست کنم به دانشگاه سیستان منتقل شوم. برای ادای زکات محضر حاج آقا می رفتم و طلب حلالیت می کردم.

دکتر کمانگیر وزیر علوم: از صبح سه تماس در این زمینه داشتم. نامه توبیخ برای رییس دانشگاه می نوشتم و دستور برخورد فوری با معاون را می دادم. با فرمانده بسیج تماس می گرفتم که “این مردک رو دعوت نکنید مراسمتون”.

کمانگیر یکی از دانشجویان دانشگاه زنجان و یا کل کشور: نامه می نوشتم به دفتر “رییس جمهور مردمی” و شکایت می کردم از “معلوم الحالانی که اسباب خرده گیری به معاندان می دهند”. به دفتر رهبری هم می نوشتم “علی رغم فرمایشات جنابعالی درباب اهمیت سال نوآوری و اهمیت دانشگاه ها در این امر خطیر، چنین افرادی بهانه به دشمنان می دهند که منزلت دانشگاهیان را تحقیر کنند”.

این روال احتمالا منجر به حل لحظه ای مشکل می شد. اینکه چنین نحوه برخوردی در درازمدت چه اثری دارد سوالی است که جوابی برای آن ندارم. اینطور نگاه می کنم، اصلاح جامعه وظیفه هیچ کسی نیست. حق همه ما زندگی آسوده است و در سیستم ِ آلوده نمی توان نظیف ماند.

مرتبط: