اول* – داستان خیلی ساده است. در این دوسالی که وبلاگ می نوشتم (به انگلیسی) هیچ وقت جدی به تماس با وبلاگستان فارسی فکر نکردم. دلیلش شاید خیلی ساده این بود که وبلاگ نویسی رو من برای این شروع کردم که بتونم نمره بهتری تو تافل بگیرم. بعدا کم کم داستان جدی شد. و این خودش داستان دیگریه.

دوم – بعد از قضایای اخیر بالاترین مدتیه که دارم فکر می کنم مشکل چیه. چرا نمی تونیم صلح آمیز زندگی کنیم. بگذار صریح باشم. من این داستان رو از دید شاه می بینم وقتی با هلیکوپترش از روی موج جمعیت رد شد. داستان همون “صدای انقلاب شما رو شنیدم”ه. سوال من اینه چه کردیم (و کردم) که طاقت بالاترینی ها تموم شد.

سوم – از صبح امروز که مدیریت در بالاترین عملا حذف شده دارم نگاه می کنم به لینک ها. صادقانه بگم منتظرم ببینم چی میشه وقتی کنترل برداشته می شه. از یک طرف می دونم دقیقا در جایگاه جمهوری اسلامی ایستاده بودم وقتی به “بی حجابی” و “فساد” فکر می کنند و اینکه که اگر ملت آزاد باشن جامعه منفجر می شه. من بیشتر منتظر نقطه همگرایی جدید سیستم هستم. عملا کاری که ما می کردیم تلاش برای سوق دادن سیستم بود به نقطه ای که بدلیلی فکر می کردیم “خوب”ه. نتیجه واضح داستان اینه که کاربران بالاترین با ما موافق نیستند. به هر حال سیستم شروع کرده به تغییر نقطه کار. این هم چند نمونه: کپیکاری که اصلا چیز جدیدی نبود ادامه داره: پیک ایرانهوای تازه (باز هم) – هنر هفتم درد مشترک امید ۵۷. نکته جالب اینه که همچنان میشه با یک لینک شدیدا تکراری برای وبلاگ مشتری جور کرد (ببینید). همین طور لینکهای “گل منگلی” شدیدا سود آور هستند (ببینید). پورن هم کم کم وارد میشه (ببینید) (ببینید)

نتیجه – “هیت” واحد ارزش در دنیای وبلاگ نویسیه. گذشته از هر هدف متعالی هر وبلاگ نویسی می خواد که شنیده بشه و خونده. به این ترتیب بالاترین مثل یک بازار می مونه و بدون قانون گذاشتنش یعنی دعوت از اونهایی که حاضرند برای سود سر دیگران کلاه بگذارند (اینجا بکشنشون به جایی که دلیلی برای رفتن بهش وجود نداره). نا گفته نمونه که این به معنی تبلیغ برای دیکتاتوری نیست.

پس نتیجه – درک می کنم رضا شاه رو که میگن آدم اجیر کرد راه ها را شلوغ کنن در جریان پایه گذاری دودمان پهلوی.

* به تقلید از بهرنگ