arrest_bilin_۳۰_۳_۲۰۰۵.jpgزندگی در جامعه تک صدایی مواهب زیادی داره. مثلا کافیه بشنویم فلسطین تا سریع تصاویری رو به خاطر بیاوریم از “صهیونیست های تا بن دندان مسلح” که دارند یک جوان فلسطینی رو تا حد مرگ می زنند. گاهی حتی لذت بخشه این تفاهم ملی. لازم نیست طرفدار جمهوری اسلامی باشیم تا دندون بر هم بسابیم وقتی تلویزیون صحنه های “مبارزه ملت مظلوم فلسطین” رو نشون می ده.

نزدیک ترین همکار من، به لحاظ فاصله میزهامون، یک فلسطینیه. هشام (اسم جعلیه) از یک مادر ایرانی و یک پدر فلسطینی بدنیا اومده و، بلحاظ قانونی، اردنی محسوب می شه.

با توضیحات بالا، و اگر تصور رایج در ایران رو بپذیریم، هشام یک نمونه از “جوانان غیور فلسطینی”ه که تونسته خودش رو بکشه بیرون ازظلم و زندگش رو علی رغم ظلم “صهیونیستهای غاصب” بسازه. کاش این تصویر کودکانه و معصوم درست بود.

وقتی با هشام از اسلامی که در ایران وجود داره حرف می زنم فقط هاج و واج به من نگاه می کنه. علی رغم ادب انگلیسیش نمی تونه جلوی خودش رو بگیره و گه گاه به من گوشزد می کنه که بسیاری از اونچه در ایران به عنوان اسلام شناخته می شه “هیچ ربطی به اسلام نداره”. این موضوعات شامل معصومین، وجود منجی، عزاداری امام حسین، علاقه ایرانی ها به قبور ائمه و بسیاری چیزهای دیگه می شه.

نتیجه منطقی تا اینجا این می تونه باشه که ما و “برادران” فلسطینی در موضوع مذهب “اختلافاتی داریم”. موضوع در عمل از این جدی تره. تصویری که هشام از ایران بعنوان یک قدرت سیاسی داره بصورت کلی یک موجودیت مشکوکه. یکبار پرسید جمعیت ایران چقدره. جواب که دادم گفت “همینه عربها اینقدر ازتون می ترسن”. وارد جزییات که می شم هشام سربسته اعلام انزجار می کنه از دخالت های بی ربط ایران در اوضاع فلسطین و کمکهاش به حماس. از دید هشام، حماس، و گروههای دیگری هم، چیزی بیش از اونچه خیلی از ما انصار حزب الله رو می دونیم نیست.

مذهب و سیاست رو که از دست دادیم. چه چیز مشترکی داریم پس؟ چند باری با هشام به قهر چند روزه افتاده ایم. چرا؟ تصور کنید بخشی از تئوری های حکومتی و نظرات اجتماعی یک روحانی عوام رو از دهان یک دانشجوی دکتری بشنوی. موضوع تفاوت حقوق زن و مرد برای هشام طبیعیند. خیلی از داستانهایی که از پیامبر می شنویم، در مورد کشتن این آدم و بخشیدن اون یکی، که خیلی از ما بعنوان قصه و حکایت زیر سبیلی رد می کنیم، برای هشام داستانهای پند آموزند.

از خیلی لحاظ ها ایرانی متوسط، که من می شناسم، پنجاه سال جلوتر از دوست فلسطینی من است. و البته این همچنان نیمه پر لیوانه. یکبار یک دوست هشام را دیدم. اهل یکی از کشورهای حاشیه خلیج فارس بود اگر اشتباه نکنم. جزء اولین سوالات از من پرسید، و طول کشید تا جمله نیم انگلیسی نیم عربیش رو بفهمم، “شما قبل از اسلام اصلا تمدن داشتین؟” فکر نکنم لازم باشه بگم که آبراهه جنوب ایران خلیج ه بدون هیچ پسوندی، برای هشام و دوستش.

دوستی با هشام دو نتیجه جالب دیگه هم داشته. یک، فهمیدم که سالهای عربی خونی در دبیرستان هیچ کمکی به مکالمه عربیم نکرده. دو، اونچه ما می خونیم “عربی فصیح”ه که کم عربی حتی ازش سر در می آره.

bison۱.jpgنکته جالب اینه که رییس ما، من و هشام، یهودی ه. ندیدم هیچ چیز منفیی بینشون باشه.

برای من آزاردهنده بود وقتی می دیدم چطور تصویر رسمی که نظام حکومتی ایران ارایه می ده فقط نصف داستانه، و اون هم تحریف شده. همین جایی که الان من نشستم، ۲۰۰ ساله پیش سرخپوستها بایزن شکار می کردند. حالا بیشترشون در شمال کانادا در مناطق حفاظت شده مواد مخدر مصرف می کنند و در ازای تعداد بچه ها شون از حکومت حقوق می گیرند.