دیشب با دوست عزیزی در مورد فیلم “فتنه” حرف می زدیم. بحث به مناقشه فلسطین/اسراییل هم کشیده شد و موضوعات دیگری. در انتها این دوست عزیز جمله ای گفت که بنظرم داستان رو خیلی زیبا خلاصه کرد. گفت، “ما ایرانیها از دوچیز متنفریم. یک، نژاد پرستی. دو، عربها”.

زندگی در اینجا بنظرم آدم رو بی غیرت می کنه. در تهران اگر دختری ببینی که “لباس ِ نامناسب” پوشیده، فوری ذهنت می ره سراغ “وظیفه ما در قبال اجتماع”. البته این که احتمالا نمی تونی چشم برداری از طرف هم بی تاثیر نیست در این موضوع. اینطرف دنیا، شاید بدلیل اینکه بیشتر می بینی این پدیده رو، کم کم متقاعد میشی که پوشیه زدن یک نوع لباس پوشیدن ه و “عیان کردن زیبایی های جسمانی” هم نوع دیگری. اگر بخواهی بتوپی به کسی که لباس ِ بدن نمایی پوشیده، کسی به تو خواهد گفت که “از دیدن بانویی که لباس ِ سرتاپا سیاه می پوشه احساس نا امنی می کنم”. با صداقت هم می گه. در نهایت، بهترین توضیح من این ه: بیش از اونکه که مهم باشه کسی چه پوشیده، مهم اینه که آیا در جایی که تو بزرگ شدی، مردم با اون ریخت در خیابون رفت و آمد می کردند یا نه. پذیرش این موضوع یعنی آب پاکی بر “غیرت” ریختن. به تعبیر دیگه، و کمتر محترمانه، این همه یعنی “سرت رو بکن توی زندگی خودت و درباره دیگران حکم صادر نکن”.

این داستان اما فقط در مورد لباس نیست. نوشیدن الکل هست. زندگی جنسی هست. ایمان و عقیده هست. و هزار نظیرش. عملا با بیرون اومدن از جامعه ای نظیر ایران، که درش آدمها انگار لباس فرمی پوشیدند که نه تنها ظاهرشون که خورد و خوراکشون و روابط رختخوابی شون رو هم دیکته می کنه، با این موضوع مواجه می شی که زندگی خیلی هیجان انگیزتر از چیزی ه که آیت الله فلانی یا کشیش بهمانی یا رفیق بیساری تجویز می کنه. این یعنی به عنوان یک انسان آزادیم انتخابهای زیادی کنیم.

در زندگی جنسی ام “مستقیم” هستم و الکل نمی نوشم، بدون اینکه هیچ دلیل مذهبیی پشتش باشه. این اما نباید به اینجا برسه که هرکسی در چهارچوب تنگ ِ ذهن من نمی گنجه رو تکفیر کنم.

این جواب-طوریی بود به این دوست عزیز که بازیی راه انداخته به نام “اولین وبلاگ دگرباشی که دیدم“. با اجازه از این دوست، این دوستان رو دعوت می کنم به بازی ِ عام تری با عنوان “نظر شما در مورد دگرباش بودن، به معنی جنسی، چیه؟”: آزاده، محمود ِ دستنوشته ها (که کله سحری زنگ نزنه “چشمت روشن!”)، وحید، حرف حساب، خورشید خانوم، آوای موج، بیست کیلومتر تا قطب و به آهستگی. بعضی دوستان رو دعوت نکردم از نگرانی اینکه نوشتن در مورد این موضوع ممکنه دردسری درست کنه براشون. این دوستان، دوستان دیگر، و توی خواننده، مرحمت می کنید همین الان بپرید وسط!