کارهایی هست که آدم در عمرش باید لااقل یکبار انجام بده. مثل شیرجه از روی یه قایق تفریحی توی یه جای دنج یه رودخونه. چیزهایی هم هست که آدم در زندگیش باید حداکثر یکبار انجام بده. مثل تو کشور غریب از یه کنج تاریک رد شدن در حالیکه پاسپورتت هم همراته و تمام پولات. کارهایی اما هست که باید یکبار و فقط یکبار انجام داد.
هاستل (hostel) در دیکشنری دوتا معنی داره. معنی دوم محلیه که آدم های بیخانمان غذا و تخت مجانی دریافت می کنند. معنی اول محل اقامت خیلی ارزون قیمته. یک عبارت (ِ لعنتی) که از این کلمه ساخته می شه youth hostel. خوابگاه جوانان یک محل خیلی ارزان قیمته که جوونها برای دنیاگردی ازش استفاده می کنن. این محل اتاق های عمومی داره (چهار تا هشت تخت در یک اتاق فسقلی مثلا). الان که فکر می کنم نمی دونم اون تخت ها رو چطور از اون راهروهای تنگ رد کردند. سرویس «بهداشتی» هاستل تمیزه به نسبت اما خوب محل رفت و آمد حداقل ۵۰ نفر آدمه.
قبل از اومدن به لندن رفتم سایت travelcuts (که بلیطم رو هم ازش خریده بودم) و در قسمت accommodation دنبال جا گشتم. بدلیلی که بر من شناخته نیست این وب سایت فرض می کنه شما یک آدم پیزوری بد بخت هستید (که البته من هستم اما نه دیگه اینقدر!) به هر حال هاستل برای سه شب در لندن و سه شب در گلاسکو رزرو کردم و با خیالی آسوده وسایلم رو برداشتم و سوار هواپیما شدم.
با تشکر فراوان از نظم انگلیسی، تونستم بزودی مسلط شم به متروی لندن و بصورت کاملا بهینه ازش استفاده کنم. به «محل اقامت» که رسیدم اما یک کم شوکه شدم. تصور کنید که من با این دو تا مجسمه روبرو شدم.

۲۳june۰۷-۰۰۴.jpg

کلید رو گرفتم. اتاق ۷ تخت D. قرار شد که فردا شب هم اتاقم رو عوض کنم. داخل اتاق که رفتم جدا نزدیک بود بشینم روی زمین گریه کنم. یک ربعی طول کشید «حمام» رو پیدا کنم و نیم ساعتی طول کشید که تصمیم بگیرم که می خوام توی اون محل دوش بگیرم یا نه. به هر حال دوش گرفتم در حالیکه نصف چیزمیزام همرام بود، شامل پاسپورت و نوت بوک. فردا صبح ۴ یا ۵ صبح زدم بیرون.

۲۲june۰۷-۰۰۱.jpg

دو شب در اون شرایط گذشت. به اسکاتلند که رسیدم فوری یک نقشه پیدا کردم و پریدم توی یک تاکسی (چک کردم البته اتوبوس پنج ساعت بعد می رسید). آدرس «هتل»م رو که به راننده دادم عملا شوکه شد. سر راه تابلوی یک مهمونخونه رو دیدم. به تاکسی گفتم مقصد عوض شد و نزدیک بود خانم چاق پذیرش رو ببوسم وقتی گفت جا داره. ازش پرسیدم «یعنی یه تخت تو هر اتاقه دیگه؟» ناجور نگام کرد.
فکر کنم مجبور شم پول اون هاستل رو برای شب اول بدم. بدرک!
حالا سوال اینه که با این اوصاف چرا هاستل رفتن کار واجبیه.
آدم های توی هاستل فکر نمی کنم همگروه جوانهای «خارجیی» باشن که من هرروز باهاشون سروکار دارم. اینها جهانگردهای کمی هیپی مسکلند (بنا بر برداشت من). روز اول تمام وسایلم رو بغل کردم موقع خواب و نیم ساعت یکبار با کابوس از خواب پریدم. روز دوم ولی فقط وسایل حموم رو برداشتم و رفتم دوش بگیرم (هنوز هم حالم بد می شه به اون حموم فکر می کنم). جالب بود دیدن این آدمها. فرهنگ غربی رو برای همین دوست دارم. آدمهاش بی ضررن و حتی باحال.
این اتاق جدیدمه که سه روز رو می خوام توش سپری کنم. نکته جالب اینه که پروژه ای که در محل کارم روش کار می کنم بهینه سازی سیستمهای ویدئوی درخواستی (VoD)ه. توی این اتاق یک همچین سیستمی هست. یک مجموعه بزرگ ویدئوهاش البته پورنه.

۲۴june۰۷-۰۰۱.jpg

بدبختی فقط اینه که بین پرواز اسکاتلند به لندن و لندن به کانادا یک شب فاصله هست. یک شب لعنتی که باید توی یک هاستل لعنتی تر بخوابم.