در فرودگاه تورنتو هستم. این آغاز یک سفر ۹ روزه به ایتالیا و آلمان ه که در بخشی از اون یک ارایه کوتاه در مورد “واکنش های رسانه های رسمی حکومت ایران به وبلاگ ها” خواهم داد. فعلا باید ۷ ساعت رو اینجا سپری کنم. هنوز موفق نشدم پریز برق پیدا کنم اما خوشبختانه امواج یک اینترنت مجانی را می گیرم.

بچه که بودم زیاد از حال می رفتم. کافی بود، و هست، که ضربه ای به سر زانوم بخوره تا از حال برم. در اون لحظات ِ نزدیک به از حال رفتگی آدم می تونه احساسی بدست بیاره از سازوکار مغز.

امروز صبح حوالی ساعت ۴ بیدار شدیم برای رسیدن به پرواز ساعت ۶:۳۰٫ بنابراین فرصتی نشد برای خوردن صبحانه. در فرودگاه هم عجله داشتم و نشد که یک نوشیدنی دست و پا کنم. خط هوایی خسیس “هواپیمایی کانادا” هم که جز یک قهوه تلخ چیزی نمی ده. اینطور شد که بی خوابی و گرسنگی دست به دست هم داد و کمی که تکان های هواپیما زیاد شد حس قدیمی از حال رفتن رو دوباره تجربه کردم. چشمهام رو بستم شاید رد بشه. شروع کردم به فکر کردن در مورد سخنرانی و اسلایدهام. ناگهان حس کردم خط فکریم گم شد. حتی نمی تونستم بخاطر بیارم که در مورد چی داشتم فکر می کردم. اینجاست که همیشه اون چرت کوتاه شروع میشه. به هوش که اومدم نه از حس گرسنگی چیزی باقی مونده بود و نه از بی خوابی. حسی رو داشتم که اگر معتاد کافئین باشی درک می کنی، زمانی که آخر روز خسته میای خونه و یک قهوه غلیظ می خوری. یک جور حس ارضای کامل، انگار هیچ دردی در دنیا نیست.

مواد مصرف نکرده ام، اما بنظرم این باید شبیه همون احساسی باشه که یک معتاد بدنبالش دارو بخودش تزریق می کنه. سوال اینه، چرا نباید سعی کنیم که این حس رو همیشه داشته باشیم؟ چرا هروئین تزریق نکنیم؟

از دیدگاه مهندسی میشه تصور کرد که اجزاء سازنده ما از چیزهایی مثل کافئین لذت می برند اما بسرعت آستانه تحریکشون هم بالا میره. این همون چیزی ه که یک معتاد رو وادار می کنه فاصله بین تزریق ها رو کمتر و کمتر کنه. متاسفانه مواد مخدر اثرات جانبی زیادی داره و همین اثرات معتاد رو در سرازیری می اندازه.

از این سیستم اما میشه بصورت معکوس استفاده کرد. مثال می زنم.

من بسیار بندرت مسکن مصرف می کنم. به همین دلیل هم یک نصفه قرص مسکن معمولی کافی ه که کاملا به هپروت ببردم. به عبارتی “آب کم جو تشنگی آور بدست” مثلا شاید. به عبارت دیگه البته داستان ِ اون بنده خدایی ه که با تیرآهن می زد تو سرش. گفتند چرا می زنی. گفت وقتی نمی زنم خیلی خوش می گذره.

شما به چیزی معتاد هستید؟