بایگانی مربوط به آبان, ۱۳۹۶

ما که همه خوبیم، اون هشتاد نفرن که پلیدن!

humanflows

دیشب در یکی از مراکز فرهنگی یهودیان در تورنتو، برنامه‌ای با عنوان «یهودیان ایران» برگزار شده بود. در این برنامه، چهار یهودی ِ ایرانی درباره‌ی جنبه‌های مختلف حضور یهودیان در ایران، از وضعیت تاریخی ِ آن‌ها گرفته تا خروج ِ بخشی از جمعیت از ایران و انتقال به اسراییل و آمریکا، حرف زدند. دیدن چهره‌های ایرانی و شنیدن جملات فارسی، در کنار نمادهای آیین و فرهنگ یهودی، اتفاق جالب توجهی بود که شب دل‌پذیری برایم ساخت. وقتی بعد از خوش و بش کردن با چند نفری که می‌شناختم، روی صندلی‌ام نشستم، دختری که کنارم بود با حرارت از رستوران ایرانی جدیدی که در محله‌ی یهودی‌نشین تورنتو باز شده است حرف زد: They have an amazing Koko-Sabzi, but the fish is super expensive. You know, I keep kosher and the fish was my only option.

یکی از سخنرانان برنامه، سیاست‌مدار عالی‌رتبه‌ی ایرانی-کانادایی بود. سخنان او بیشتر حول رابطه‌ی دو جمعیت ایرانی و یهودی تورنتو بود و از چند برنامه‌ی فرهنگی که در تورنتو در آن شرکت کرده بود، و همین‌طور دو سفرش به اسراییل، خاطره‌هایی گفت. در پایان، آقای سیاست‌مدار، که چهره‌ای فرهنگی در شهر است، این‌طور نتیجه‌گیری کرد: «یهودیان در طول تاریخ در ایران زندگی کرده‌اند و از امنیت برخوردار بوده‌اند. نباید به استناد ۳۵ سال اخیر، در این حقیقت شک کرد. در این چند دهه هم، من به شما اطمینان می‌دهم که ۹۹.۹۹۹۹ درصد ایرانیان مساله‌ای با یهودیان، و دیگر اقلیت‌ها، ندارند و حساب آن‌ها از گروه حاکم جدا است.».

این عدد در ذهنم ماند و در حالی‌که به موسیقی صدرالدین طاهری گوش می‌کردم و به سمت خانه رانندگی می‌کردم، به آن فکر کردم.

فکرم اول به این رفت که به احتمال خیلی زیاد، عدد ۹۹.۹۹۹۹ درصد صرفا جایگزینی برای «اکثریت قاطع» است. در این صورت، کاملا ممکن بود که آقای سیاست‌مدار به‌جای ۹۹.۹۹۹۹ درصد بگوید ۹۹.۹۹۹ درصد یا ۹۹.۹۹۹۹۹ درصد. می‌شود تصور کرد که در چنین حالتی، با این فرض که شنوندگان هم در ذهن‌شان ۹۹.۹۹۹۹ درصد را با «اکثریت قاطع» جایگزین می‌کنند، رفتار آقای سیاست‌مدار یک آرایه‌ی ادبی است. به‌هر حال می‌دانیم که حتی دقیقا مشخص نیست که ۹۹.۹۹۹۹ درصد شماره‌ی چه چیزی است: درصدی از ایرانیان که یهودستیز نیستند؟ شماری از ایرانیان که معتقد هستند «یهودی بودن» ایرادی ندارد، چون «کورش کبیر به یهودیان رحم کرده است»/«یهودیت یکی از ادیان ابراهیمی است»، اما «بهایی بودن» بد است، چون «بهاییت توطئه‌ی استعمار است؟»، عددی از ایرانیان که خود را با یهودی و ارمنی و بهایی برابر می‌دانند؟

اما آیا واقعا ۹۹.۹۹۹۹ درصد و ۹۹.۹۹۹ درصد، یکسان هستند؟ سوال کلیدی این خواهد بود که موضوع ِ سوال ِ دقیقا چیست. می‌شود با جزییات نشان داد که اگر فرض کنیم که احتمال ابتلای شما به یک بیماری مرگ‌بار، یک در صد میلیون است و یک آزمایش خون به شما گفته است که شما مبتلا به این بیماری هستید، تغییر درصد دقت آزمایش از ۹۹.۹۹۹ درصد به ۹۹.۹۹۹۹ درصد، احتمال زنده بودن شما را چندین order of magnitude جا به جا می‌کند.

نکته‌ی کلیدی این است که عدد، تصوری، و توهمی، از دقت را پیش می‌کشد، که به احتمال زیاد ناموجود است. راه‌حل ِ ساده برای خودداری از این دام این است که آقای سیاست‌مدار، و همه‌ی دیگران هم، زمانی پای عدد را به مکالمات پیش بکشند که عدد حقیقتا معنی‌دار است و در موارد دیگر از «اغلب»، «بسیاری از»، «اکثریت قاطع» و نظایر آن استفاده کنند.

اما آیا اکثریت قاطع ایرانیان، پذیرای اقلیت‌ها هستند؟ تجربه‌ی دست اول من در تورنتو، و تاکید می‌کنم در تورنتو و نه در تهران، جز این است. برای مثال، در موارد متعددی مشاهده کردم که زمانی که دوست بهایی‌ام، یا به‌قول خودش ex-بهایی‌ام، حرفی از آیین خانوادگی‌اش به میان می‌آورد، کسی در جمع حالت چهره‌اش تغییر می‌کرد یا موضوع حرف را تغییر می‌داد. واضح است که واکنش ِ چهره، مترادف ِ دیگرستیزی نیست، اما واکنشی خفیف در موقعیتی عمومی می‌تواند نشانه‌ای نگران‌کننده از احتمال رفتاری دیگرستیزانه در خفا یا در موقعیتی باشد که ذهنیت جمعی به رفتار ِ اوباشانه منتهی می‌شود. اما این تنها نگرانی من از جمله‌ی آقای سیاست‌مدار نیست.

وقتی آقای سیاست‌مدار عدد ۹۹.۹۹۹۹ درصد را به زبان آورد، ذهنی حساب کردم که در جمعیتی ۸۰ میلیونی، مورد اشاره‌ی او، گروهی ۸۰ نفری خواهد بود. این یعنی آقای سیاست‌مدار تصویری از ایران ارایه می‌دهد که در آن ۸۰ «سیب بد» و ۷۹ میلیون و ۹۹۹ هزار و ۹۲۰ «سیب خوب» وجود دارد. این ادعا البته باب ِ میل ِ هرکسی است که خودش را بخشی از ۸۰ میلیون منهای ۸۰ نفر می‌داند. از این دید، این نگاه تعریفی باینری از بد و خوب ارایه می‌دهد و به شنونده اطمینان می‌دهد که احتمال ِ تعلق او، و حتی همه‌ی دوستان و نزدیکانش، جز آن‌ها که به آن‌ها بدبین است، به گروه بدها بسیار کم است. به بیان دیگر، این جمله، شر را به گروه ِ  پلید ِ بسیار کم‌شماری محدود می‌کند و دامن شنونده را از آن دور نگه می‌دارد. آن‌چه برای من جای تعجب دارد این است که چرا سادگی ِ عیان و دل‌چسب این نظریه، مخالفتی را از کسی برنمی‌انگیزد.

اما نکته فقط این نیست که جمله‌ی آقای سیاست‌مدار ساده‌اندیشانه و غیر قابل دفاع است. ادعا می‌کنم که جمله‌ی آقای سیاست‌مدار خطرناک است و منتهی به تجویز «راه‌حل»هایی می‌شود که اتفاقا مورد علاقه‌ی تکنولوژی روز و ساختارهای قدرت ِ مسلط هم هستند: اگر فرض کنیم پلیدی در کشوری به مساحت ایران، منحصر به ۸۰ نفر است، چرا نباید این جمعیت منحط را به‌کمک drone بخار کرد؟ حقیقت این است که این، دقیقا یک سوال نیست، و «راه‌حل»ی است که خدایگان جهان پیش گرفته است. نکته‌ی دردناک این است که بخش قابل توجهی از جمعیت انسان‌ها هم با این تصور ساده‌اندیشانه هم‌دلی دارد.

ادعای برائت اکثریت از شر، و تحدید آن به اقلیتی مذموم، تصوری دل‌پذیر و رهایی‌بخش است که آدمیزاد برای خودش و دیگران تکرار می‌کند. این دیدگاه، علاوه بر این، به جوازی برای استفاده از تکنولوژی روز، برای بریدن و نابود کردن «بافت سرطانی»، منتهی شده است. بخش ِ دردناک ِ اتفاق این است که این افسانه‌ی انسانی، آن‌قدر تهی‌مایه است که با پنج دقیقه دقت می‌شود در آن حفره‌های اساسی ایجاد کرد. و سوال کلیدی این است که چرا آدمیزاد سال ۲۰۱۷ کم‌تر این‌چنین می‌کند؟

عکس از مستند Human Flow کار Ai Weiwei

#MeToo, #YouToo, #TheyToo

d1372e7b43700d9285dcbb1ef04d85d3s

دوست کانادایی‌ام، که یک دختر سفیدپوست است، چند روزی است که مسافر شهرهای ایران است و از مشاهده‌هایش برایم می‌گوید. پریروز می‌گفت «مردم این‌جا خیلی مهربان هستند، امروز مرد هتل‌بان بهم گفت خیلی زیبا هستم». می‌خواستم برایش بگویم که جمله‌ی مرد هتل‌بان دقیقا همان معنی که او تصور می‌کند را ندارد، اما دست نگه داشتم، و کار درستی کردم، چون امروز دوستم برایم نوشت «امروز مردی من را در خیابان touch کرد». برایش نوشتم که رابطه‌ی دو جنس در ایران آکنده از تنش است و حاصل آن اتفاقاتی است که اصلا پذیرفتنی نیستند.

بدیهی می‌دانم که زندگی یک دختر در ایران، و جامعه‌ی ایرانی خارج از کشور هم، آغشته به آزارهای جنسیتی است. نه در این نکته شک می‌کنم و نه دشواری زندگی در این وضعیت را نادیده می‌گیرم. حقیقت این است که من هرگز قربانی تبعیض جنسیتی نبوده‌ام و هرگز متلک جنسی نشنیده‌ام و هرگز مورد تعرض قرار نگرفته‌ام. بنابراین حتی ادعا نمی‌کنم که درک کاملی از موقعیت آشنای دختران ایرانی دارم. سوال اساسی این است که با این وضعیت چه باید کرد، و چه کاری احتمالا بیشتر از جنس slacktivism است و حاصلی ندارد.

به‌نظرم تقلیل ِ اتفاق به تعاملی بین جنس مرد و جنس زن، توضیحی ساده‌فهم است که نه چندان کمکی به فهم وضعیت می‌کند و نه راه‌گشای حل معضل می‌شود. در این نگاه، مرد مجرم ِ گناه‌کار است و زن قربانی ِ بیگناه و آزار خیابانی زنان به این دلیل اتفاق می‌افتد که «مردان بد هستند». سوالات کلیدی که در این روایت ِ ساده بی‌جواب می‌مانند این است که چرا رابطه‌ی زن و مرد به وضعیت کنونی رسیده است، نقش نهادهای مختلف جامعه، از جمله خانواده، مذهب، و ساختارهای آموزشی و قانونی، در این وضعیت چیست، جامعه‌های دیگر چه وضعیتی در این زمینه دارند، بخش‌های مختلف جامعه‌ی ایرانی چگونه رابطه‌ی زن و مرد را تعریف می‌کنند، رابطه‌ی زن و مرد در جامعه‌ی ایرانی در طول زمان چگونه بوده است، و الی آخر. نکته‌ی کلیدی این است که تقلیل مرد به آزار دهنده و کاستن زن به آزار دیده، نگاه را بر این جزییات می‌بندد.

واضح است که حتی کشف فرایندهایی در جامعه‌ی مادر، که به آزار زنان توسط مردان منتهی می‌شوند، اساسا به این معنی نیست که مردان *حق* دارند زنان را آزار دهند. تحقیق در زمینه‌ی دلایل بروز خشونت، به توجیهی برای اعمال خشونت منتهی نمی‌شوند. می‌توان درباره‌ی دلایل بروز هولوکاست، جنگ جهانی دوم، و قتل عام روآندا تحقیق کرد و نتایج چنین تحقیقی صرفا تلاشی برای توضیح وضعیت است و به «حق دادن» به جنایت‌کاران منتهی نمی‌شود. در نگاهی بزرگ‌تر، تحقیق و تدقیق درباره‌ی دلایل بروز خشونت می‌تواند کمکی به جلوگیری از ادامه و تکرار خشونت باشد. و این‌جاست که این سوال کلیدی مطرح می‌شود که چرا مردان ایرانی به زنان ایرانی تعرض می‌کنند.

حتما بررسی یک اتفاق فرهنگی بزرگ از جنس تعرض مردان به زنان، مستلزم زمان بسیار و تخصص ویژه است و مسلما ذکر نمونه‌هایی از این فاجعه ذیل هشتگ #MeToo به درک ابعاد این معضل منجر می‌شود. اما نکته‌ی کلیدی این است که تنها ذکر فاجعه کردن، به پیدا کردن راه‌حلی برای آن منتهی نمی‌شود. حتی می‌خواهم از این پیش‌تر بروم و ادعا کنم که کمپین #MeToo، مانند نمونه‌های دیگری از نمایش‌های جاری در شبکه‌های اجتماعی، صرفا تاثیری حداقلی و تخدیری دارد و به کنه مطلب و پرسیدن سوال‌های مهم تنه‌ای نمی‌زند.

چند سال پیش، زمانی که درگیر پایان رابطه‌ای بودم که شکل نگرفته بود، دختری که روبرویم نشسته بود، و گیلاس شرابش در دستش بود، و تمام ظواهر زنی مستقل و مدرن را داشت، به من خرده گرفت که چرا او را برای نوشیدنی و شام دعوت کرده‌ام و دنبالش نرفته‌ام. دختر، که حالا اتفاقا دوست خوبی برایم است، جرعه‌ای شراب نوشید و توضیح داد که «وظیفه»ی من به‌عنوان «دوست‌پسر» این است که «لباس مرتب بپوشم و با ماشین دنبالش بروم». وقتی شوخی‌کنان پرسیدم «تو هم در این داستان وظیفه‌ای داری، یا فقط وظیفه‌ها مال من‌ه؟»، دختر خیلی خلاصه گفت «من وظایفم رو تو رخت‌خواب انجام می‌دم» و لبخند شیرینی کرد.

واضح است که از این مشاهده و مشاهد‌ه‌های دیگری از جنس آن نمی‌توان نتیجه‌هایی قابل دفاع گرفت، اما نباید هم ندیده گرفت که مشاهده‌های مختلف آدم‌های مختلف می‌توانند نشان از برداشت‌هایی از زن، مرد، و جنس رابطه‌ی آن‌ها باشند که می‌تواند بی‌ارتباط به مساله‌ی آزار زنان، که موضوع کمپین #MeToo است، نباشد.

تصور می‌کنم که مساله‌ی تعرض مردان به زنان، با وجود نفرت‌انگیز بودن و آزارنده بودن آن، معلول علتی کم‌تر واضح است و جز با شناختن این علت نمی‌توان برای این معضل چاره‌ای اندیشید. برداشت من این است که این علت، نگاه کالایی به جنس زن است، که از وضعیت قانونی رابطه‌ی زن و مرد، از جمله «مهریه» «حق خروج از کشور»، گرفته تا جزییات رابطه‌ی دختران و پسران، بر جنبه‌های مختلف زندگی اجتماعی ما تاثیر می‌گذارد. از این دید، دختری که می‌پذیرد که همیشه پسر رابطه دست در جیب کند، اساسا این نگاه را پذیرفته است که او و محبتش و تنش کالاهایی هستند که در ازای مبلغ مناسب در اختیار مرد قرار می‌گیرند. از دیدی دیگر، دختری که جواب مستقیم و واضح به درخواست پسری نمی‌دهد، پذیرفته است که زنان توان گفتگوی منطقی و بیان خواسته‌های‌شان را ندارند و این مهارت‌ها در انحصار مردان هستند. زنی که تنها کارت بازی‌اش در رابطه تنش است هم، اساسا پذیرفته است که بین «زن» و «تن» رابطه‌ی تساوی وجود دارد.

نکته‌ی کلیدی این است که رفتارهای جمعی، حاصل برداشت‌های فرهنگی هستند و بسیار بعید است که نیمی از جامعه صرفا قربانی یک فرهنگ باشد. سوال اصلی در این وضعیت این است که زنان با دامن زدن به کدام بخش‌های فرهنگ بیمار ایرانی، در را برای تعرض به خود باز گذاشته‌اند. واضح است که وجود هر جوابی برای این سوال، از اساس منتهی به پذیرفتن مساله‌ی تعرض نمی‌شود. نکته‌ی مهم این است که کشف ِ چرایی ِ اتفاق و پذیرفتنی ِ بودن آن دو موضوع مستقل هستند. نکته‌ی مهم‌تر این است که کمپین‌هایی مانند #MeToo، درغیاب ِ تلاش ِ برای فهم اتفاق، به دورهمی‌های لحظه‌ای و مسدود تقلیل پیدا می‌کنند. البته می‌توان فیس‌بوک را از #MeToo پر کرد، اما سوال مهم این است که آیا حضور همه‌ی #MeToo ها احتمال آزار زنی در یک خیابان تاریک در ایران را ذره‌ای کم‌تر می‌کند؟

عکس تزیینی است

«حقوق تشر» در عاشورای تورنتو

toronto_ashuras

دیروز کسی از ایران توییت کرده بود «نقشی که مدافعین حرم تو محرم امسال ایفا میکنن به جد از عباس و حسین بیشتره؛جوری که حسین الان نقش مکمله…». در عاشورای تورنتو هم، حسین نقش دوم را داشت. این‌که نقش اول ِ اتفاقی که روز یکشنبه در بخش شمالی تورنتو افتاد، با چه کسی است، سوالی بود که از صبح تا اوایل بعدازظهر مرا در خیابان نگه داشت. در این چند ساعت بین جمعیت راه رفتم و با آدم‌های زیادی حرف زدم. سوال اولم از هرکسی این بود که درباره‌ی اتفاق چه فکری می‌کند. سوال‌های بعدی‌ام را به تناسب ِ جواب ِ اول و ظاهر ِ آدمی که روبرویم بود، انتخاب می‌کردم.

بعضی از آدم‌هایی که به آن‌ها برمی‌خوردم را می‌شناختم. مثلا فعال ِ سیاسی ِ ایرانی که تمام ِ راه، کنار ِ دسته‌ی عزاداری می‌رفت و روی کاغذی به فارسی و انگلیسی توضیح داده بود که بدلیل اهانت به اسلام در ایران دستگیر و زندانی شده است. جوابش به سوال اولم این بود که «۹۰٪ شون اعتقاد دارن و ۱۰٪ شون رابطه دارن» و ادامه داد که «حق دارن عزاداری کنن». وقتی از من دور می‌شد، می‌دیدم که لب‌هایش هماهنگ با صدای نوحه‌خوان تکان می‌خورند.

ملاقات دوم‌ام با مادر یکی از دوستانم بود. خانم و آرامش‌اش را قبل از این بعد از چند اجرای موسیقی دیده بودم و شاید به این دلیل وقتی حال مضطربش را دیدم نگران شدم. پرسیدم «آبی چیزی می‌خواید؟» و جواب شنیدم «اینا کی‌ان؟ اینا کی‌ان؟ ببخشید من حالم خوب نیست!» حرف بیشتری نزدیم. موقعیت، احوال ِ حرف زدن نبود. در چشم‌های زن نگرانی و رد خاطره‌های تلخ گذشته را می‌دیدم.

دو روزنامه‌نگار ایرانی ِ ساکن تورنتو، مخاطب‌های بعدی‌ام بودند. یکی نگران «زیاده‌روی» بود و دیگری از «تاثیر چنین اتفاقی در قدرت گرفتن راست افراطی در کانادا» حرف زد. هر دو بدیهی می‌دانستند که این گروه حق دارد با مجوز و در حضور پلیس، مناسک مذهبی‌اش را در خیابان به اجرا بگذارد. هر دو از رفتارهای گروه مخالفین ابراز انزجار کردند.

کمی بعدتر با زن سال‌خورده‌ای حرف زدم که حجاب سختی داشت و به انگلیسی گفت که با شوهرش آمده است. ساعتی قبل دیده بودم که مردی خاورمیانه‌ای، ویلچر زن را در میانه‌ی عزاداران هل می‌دهد. از رنگ ِ پوست ِ زن حدس زده بودم روس است، اما توضیح داد که در شهری در نزدیکی تورنتو به‌دنیا آمده است و این‌که دقیقا متوجه نمی‌شود که گروه مخالفین چه می‌گویند، اما معتقد است که حق عزاداری ِ آرام ِ خیابانی ،یکی از حقوق ِ اساسی ِ مسلمانان کانادایی است. از او پرسیدم به‌نظرش بقیه‌ی جامعه‌ی کانادایی چطور فکر می‌کند. «نمی‌دونم، من فکر می‌کنم این آدم‌ها حق دارن این‌جا باشن».

کمی جلوتر دختری از جمع عزاداران برگه‌ای به دستم داد که درباره‌ی قیام عاشورا به انگلیسی روی آن توضیحاتی نوشته شده بود. «من ایرانی‌ام» به دختر گفتم و جواب شنیدم که دختر در فرانسه بزرگ شده است. از او پرسیدم درباره‌ی گروه مخالفین چه فکری می‌کند و به‌فارسی توضیح شنیدم که «اونا با جمهوری اسلامی مخالفن، حرف ما اسلام‌ه». از او پرسیدم «چند سال دیگه فکر می‌کنی یک چنین گردهم‌آیی‌ای از هم‌جنس‌گراها در ایران برگزار بشه» و این‌که آیا او حاضر خواهد بود از چنین اتفاقی حمایت کنند. they are sick. زبان دختر به انگلیسی چرخید. Iran is the only country that lets them get an operation or stop wearing women’s cloths. زبان من هم به انگلیسی چرخید !They don’t let them, they force them و دختر را به مستند «شبیه دیگران باش» ارجاع دادم که مساله‌ی تغییر جنسیت در ایران را بررسی می‌کند. they are sick, even christians don’t like them، دختر گفت و خاموش شد.

همین سوال را از چند نفر دیگر در جمع عزادارن پرسیدم. مردی میان‌سال، که عضو انتظامات برنامه بود، به تندی نگاهم کرد و گفت «هرکی خوشش می‌آد از اون‌ها بره تظاهرات‌شون، من خوشم نمی‌آد» و پسری بیست و خرده‌ای ساله به فارسی گفت «کشور من این‌جاست، این‌ها هم (به عزاداران اشاره کرد) نصف‌شون پاسپورت کانادایی دارن، من می‌خوام این‌جا آزاد باشم، تو ایران هم همه آزاد باشن». مرد میان‌سال دیگری که ظاهری غربی داشت و به‌آرامی سینه می‌زد گفت «من نمی‌دونم».

از مرد میان‌سالی که عضو انتظامات بود پرسیدم «مخالفین چی می‌گن؟ باهاشون حرف زدین؟» و جواب شنیدم «اون‌ها حرفی ندارن، ما هم حرفی نداریم باهاشون بزنیم». شبیه همین جواب را از یکی از مخالفین شنیدم که در واکنش به اولین سوالم به‌سرعت از من فاصله گرفت و گفت «تو هم از اونایی، من حرفی با تو ندارم». جواب دادم «ببین من حتی مسلمون هم نیستم». «تو با اونایی! شما همه مزدورین!» مرد مسن‌تری که با واکر کنار پیاده‌رو ایستاده بود و به عزارادان ناسزا می‌گفت در جوابم گفت «این‌ها همه مامور جمهوری اسلامی‌ان!» به دختر نوجوانی اشاره کردم و پرسیدم «اون به‌نظرت ماموره؟». «همه‌شون مامورن!» به پسر جوانی که موهایش روی سرش سیخ ایستاده بود اشاره کردم و پرسیدم «اون چی؟» «تو هم ماموری! برو گمشو!» و از من فاصله گرفت.

کمی با فاصله از جمع عزاداران، دو زن میان‌سال با پرچم‌های شیر و خورشید راه می‌رفتند و با صدای بلند با هم حرف می‌زدند. از دور به‌نظرم رسید که در بساط‌شان یک پرچم confedrate هم هست. جلو رفتم و جواب شنیدم که پرچم، درفش ِ کاوه‌ی آهن‌گر است. در همین حال یکی از دو زن متوجه سربند «یاحسین»ی شد که در دستم بود. سربند را چند دقیقه قبل مردی به من داده بود. «اون کثافت چیه دستت؟» زن پرسید و ادامه داد «حقوق حشر، دیمیغراسی، آزالی، من از این‌چیزها نمی‌فهمم، این‌ها نباید این‌جا باشن!» و انگار که بازی‌اش با کلمات، آرامش نکرده باشد به عزاداران اشاره کرد و ادامه داد «این‌ها تخم تازی‌ان». به زن به آرامی گفتم که استدلال‌اش مایه‌های نژادی دارد و وقتی حدس زدم که متوجه منظورم نشده است اضافه کردم «این حرف شما racism داره». زن فریاد کشید «آره من racistام! من اصلا racistام! اینا تخم تازی‌ان! نباید این‌جا باشن! تو هم ازشونی!»

اغلب واکنش‌های دیگر اما از این جنس نبود. از کسی شنیدم که این عزاداری «زیبا نیست» و نفر دیگری برایم توضیح داد که «این کار با کانادا هم‌خوانی نداره». دیگری توضیح داد که «حسین خرافه است» و دیگری که «خیابون و بسته‌ان و مزاحم‌ان». با این آدم‌ها از ماده‌ی ۱۸ام اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر حرف زدم که حق «اجرای مناسک …در محیط عمومی» را به رسمیت می‌شناسد. به دیگری گفتم که سلیقه‌ی زیبایی شناختی‌اش مسلما محترم است اما به‌نظر من عزاداری برای امام حسین لزوما از رژه‌ی سالانه‌ی بابا نوئل نازیباتر نیست و این‌که کسی در خرافه بودن بابا نوئل شکی ندارد. ادعای مزاحمت و بستن خیابان را هم با جشنواره‌ی TIFF و بازی‌های Invictus مقایسه کردم، که هر دو منجر به بسته شدن خیابان‌های متعددی در تورنتو شدند.

دسته‌ی عزاداری، حدودا دو ساعت بعد از این‌که به راه افتاد، در پارکینگ یک موسسه‌ی کفن و دفن به انجام رسید. کسی پشت میکروفون، عاشورای حسینی را به شرکت‌کنندگان تسلیت گفت و اعلام کرد که پسر خردسالی در جمعیت گم شده است. کمی بعد کامیونی برای جمع کردن طبل‌ها و بلندگوها رسید و دو ماشین در دو طرف پارکینگ هلیم و شله پخش کردند. وقتی غذا تمام شد، کسی داد زد کبابی … هم داره نذری می‌ده و سوپر … هم. این سوپر دومی را شنیده بودم که زمانی پشت شیشه‌اش کاغذی زده بوده‌است که «ورود بهاییان ممنوع است». در همین احوال، گروه قلیل مخالفان در سمت دیگر خیابان از جنایات «رژیم» می‌گفتند و مردی که تی‌شرت و شلوارک قرمز پوشیده بود با صدای موسیقی می‌رقصید. یک ساعت قبل‌تر مرد را دیده بودم که بیست-سی قوطی آبجو را با ریسمانی رشته کرده است و با صدای به‌هم خوردن آن‌ها کمرش را می‌چرخاند.

عزاداران کم‌کم متفرق شدند و مخالفان هم بلندگوهایشان را جمع کردند. من هم نیم ساعت بعدی را به حرف زدن با چند رفیق گذراندم و بیش از آن‌که به جوابی رسیده باشم، با ذهنی پر از سوال به سمت کافه استانبول رفتم. در سه ساعتی که گذشته بود، با دو گروه آدم حرف زده بودم که هریک تلاش می‌کرد وجود ِ دیگری و ذهنیاتش را ندیده بگیرد و حتی آن را بی‌ارزش و شرم‌آور قلمداد کند. نکته‌ی کلیدی این بود که حضور ِ بی‌طرف ِ پلیس ِ تورنتو، سطح ِ درگیری را در حد صوتی نگه داشته بود و خشونت از حد صدمه زدن به پرده‌ی گوش عابران پیش‌تر نرفته بود. و همین مایه‌ی امیدواری است: شاید گفتگویی که نتوانسته است در ایران شکل بگیرد، به مدد بدیهیات دموکراسی و حقوق شهروندی در تورنتو اتفاق خواهد افتاد. شاید عزادار حسینی در تورنتو گذارش به gay village بیافتد و درباره‌ی حقوق دیگری و حق «دیگری بودن» فکر کند. و شاید ایرانی لاییک در تورنتو به این فکر کند که لزومی ندارد من با دیگری هم‌دلی داشته باشم تا حقش برای انجام مناسک مذهبی را به رسمیت بشناسم. شاید همه‌ی ما به این نکته فکر کنیم که حقوق بشر دقیقا زمانی مهم است که رفتاری که بشر می‌کند به مذاق من خوش نیست، و دقیقا به همین دلیل من نباید تصمیم بگیرم که دیگری باید یکشنبه‌ی پاییزی‌اش را چگونه سپری کند.